برش هاشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵

گروه بندی شهدا

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

https://cdn.ilna.ir/servev2/sDwQdwzfNOVc/RL54z_netUE,/CYMERA_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B6_%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B8%DB%B0%DB%B2.jpg رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست و امت یتیمش را تنها گذاشت.

عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا

 

عشق اول و دوم شهید عباس بابایی

عازم حج بودم. شب خداحافظی بود. همه همکاران در خانه ما نشسته بودند. با عباس رفتیم خانه سابق مان در همان مجتمع. گفت: تو عشق دوم منی. می خواهمت اما بعد از خدا. نمی خواهم آن قدر دوستت داشته باشم […]

خود باوری و اعتماد به نفس در سیره شهید محمد علی رهنمون

خیلی از بچه‌های مذهبی، آن موقع در اردو‌ها شرکت نمی‌کردند و می گفتند جوّش فاسد است؛ محمد در مسابقه‌ی خطاطی اول شده بود. قرار بود بروند اردو. خیلی‌ها به او می‌گفتند: « نرو بابا! وضع خراب است.» محمد می‌گفت: «من […]

حفظ محیط زیست در سیره شهید بهشتی

در زمان رژیم شاه یک بار همراه شهید بهشتی از قم به تهران می رفتیم. داخل اتومبیل شخصی به ایشان میوه تعارف کرد.  ایشان برداشتند و میل‌کردند. چون در ماشین سطل زباله نبود، پوست را از قم تا تهران در […]

خرید اتومبیل توسط شهید جلال افشار

تمام دارایی اش، یک موتور گازی بود. از آنجایی که تردد با همراه همسر، با آن ممکن نبود. با همراه یکی از دوستانش، تصمیم گرفتند یک اتومبیل ژیان شراکتی قسطی تهیه کنند. پول آنها به صورت وام و اقساط تهیه […]

لقای یار در قلم شهید سید محمد شکری

یادداشت روز شنبه نهم تیر ۱۳۶۵ ساعت پنجاه و چهل و شش دقیقه بعد از ظهر: یاران و دوستان باهم وداع می کنند؛ رو بوسی می‌کنند و تقاضای شفاعت دارند. بعد از مدت ها کنار هم بودن، معلوم نیست که […]

حلقه های صالحین حاج احمد متوسلیان

حاج احمد پيشنهاد کرده بود وقت هاي بي کاري بحث هاي اعتقادي کنيم. توي يک اتاق کوچک دور هم مي‌نشستيم.خودش شروع مي‌کرد. ـ اصلاَ ببينم،خدا وجود دارد يا نه؟من که قبول ندارم.شما اگر قبول داريد، برایم اثبات کنيد. هر کسي […]

عزم جزم در سیره شهید علی محمود وند

علی بدو بدو از مسجد آمد خانه. گفت: «اجازه بده برم. اگر اجازه ندی نمی رم». زدم توی گوشش. گفتم: «چهار سالت بود که پدرت فوت کرد. با بدبختی بزرگت کردم.». سرش را انداخت پایین و گفت: «بگو بمیر ولی […]