روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
احمد در آخرین روزهای پرواز ابری اش در جمع بچه ها صحبت می کرد: دیشب خواب سهیلیان را دیدم. خواب دیدم حمیدرضا داخل باغ و مزرعه ای بسیار بزرگ حضور داره که زیبایی اش خیره کننده است. آنجا پر از […]
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
روضه شبانه؛ خاطره ای از شهید آرمان علی وردی
سیره شهدا
شنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۴
رشد با قرآن! خاطره ای از شهید کاظم زاده
احمد در آخرین روزهای پرواز ابری اش در جمع بچه ها صحبت می کرد: دیشب خواب سهیلیان را دیدم. خواب دیدم حمیدرضا داخل باغ و مزرعه ای بسیار بزرگ حضور داره که زیبایی اش خیره کننده است. آنجا پر از […]
شهید شهریاری در مقطعی برای امرارمعاش دانشآموزان دبیرستانی را تدریس خصوصی میکرد؛ اما بعد رها کرد. یک روز گفتم: «چرا رها کردی؟» گفت: بعضی خانوادهها آداب شرعی رو رعایت نمیکنن. بعد خاطرهای تعریف کرد: آخرین روزی که برای تدریس رفتم، […]
نیروها از علیآقا خواستند سخنرانی کند. گفت: «اهل سخنرانی و اینجور چیزا نیستم». اصرار میکردند: «یه چیزی بگو». گفت: «اگه بنا بود آمریکا رو سجده کنیم، انقلاب نمیکردیم. ما بنده خدا هستیم و فقط به اون سجده میکنیم. سر حرفمون […]
به بستههای بزرگ فیشهای تحقیق اشاره کردم و گفتم اینها رو کار نمیکنین؟ پدر گفت: «چرا! اگر چند هفته فرصت کنم، دو جلد دیگر داستان راستان آماده میشود. برای نوشتن جلد دوم نظامحقوقزن در اسلام هم دنبال یک فرصت کوتاه […]
طبابت دکتر رنگ و بوی دنیایی نداشت. گاهی ایشان متوجه میشد که بیماران و مراجعهکننده به وی حتی از خریدن داروهای داروخانه نیز عاجزند. ایشان در کمال بزرگواری و بدون اینکه آنها خجالت بکشند یا بر آنها منت بگذارد، با […]
از لشکر ما، گردان امام سجاد (ع) مأمور شد به یکی از گردانهای ارتش. ابتدا بین بچههای ما و ارتشیها رابطهی چندانی وجود نداشت؛ ولی کمکم با گذشت زمان صمیمی شدیم. یک روز که چند تا از همین ارتشیها پیش […]
حسن آقا خیلی صبور بود. حسنآقا به اصرار مادرش آمده بود خواستگاری، اما او هیچگاه نبود و کارها را مادر و خواهرش پیگیری میکردند، اتفاقاً پدرم هم با نبودن ایشان مشکل داشت. در شب نامزدی که خانوادهاش مهمان ما بودند، […]
شام را که خوردیم رفتم پای دار قالی گرهها را در هم میکردم که حسینعلی کنارم نشست و دست ترکخوردهاش را کشید روی قالی گفت: «دستت درد نکنه، چیزیش نمونده تموم بشه». گفتم: «وقتی گفتی زود باید تموم شه، از […]
اولین شبی که با شهید آرمان علی وردی هم حجره شدیم پیشنهاد خوبی به من داد. گفت: «موافقی هر شب، حدود نیم ساعت قبل از خاموشی توی حجره روضه گوش بدیم؟». من باکمالمیل از این پیشنهاد استقبال کردم. یکی دو […]
از آن روزی به دلم برات شده بود مصطفی اگر با من به جبهه بیاید شهید میشود، رفاقت با مصطفی برایم عذابآور شده بود. هر روز ساعت ۴ بعدازظهر که برای قرآن خواندن و درسخواندن به خانهمان میآمد، دوزانو مقابلش […]
بعد از دوره ای که برای مربیان سپاه گذاشته بود، ابلاغ شد که فرمانده تیپ نیروی مخصوص شود. قبل از آن خواب دیده بودم که تنزل درجه پیدا میکند. این طور تعبیر شد. نیروی مخصوص قبل از انقلاب تشکیل شده […]
یوسف گاهی وقتها هم مینشست با حامد کاردستی درست میکرد. حامد ماشین خیلی دوست داشت. همهاش میگفت: «بابا من ماشین می خوام». یک روز نشستند ماشین درست کنند. یوسف روی مقوا، شکل یکی از ماشینهای باربری ارتشی را کشید؛ با […]