برش هادوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴

سیره شهدا

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

http://www.boreshha.ir/wp-content/uploads/2020/12/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-1-1024x439.jpg

روایتی از شهادت شهید احمد کشوری

احمد در آخرین روزهای پرواز ابری اش در جمع بچه ها صحبت می کرد: دیشب خواب سهیلیان را دیدم. خواب دیدم حمیدرضا داخل باغ و مزرعه ای بسیار بزرگ حضور داره که زیبایی اش خیره کننده است. آنجا پر از […]

معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری

شهید شهریاری در مقطعی برای امرارمعاش دانش‌آموزان دبیرستانی را تدریس خصوصی می‌کرد؛ اما بعد رها کرد. یک روز گفتم: «چرا رها کردی؟» گفت: بعضی خانواده‌ها آداب شرعی رو رعایت نمیکنن. بعد خاطره‌ای تعریف کرد:  آخرین روزی که برای تدریس رفتم، […]

سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان

 نیروها از علی‌آقا خواستند سخنرانی کند. گفت: «اهل سخنرانی و این‌جور چیزا نیستم». اصرار می‌کردند: «یه چیزی بگو».  گفت: «اگه بنا بود آمریکا رو سجده کنیم، انقلاب نمی‌کردیم. ما بنده خدا هستیم و فقط به اون سجده می‌کنیم. سر حرفمون […]

تا سی‌سال! خاطره ای از شهید مطهری

به بسته‌های بزرگ فیش‌های تحقیق اشاره کردم و گفتم اینها رو کار نمی‌کنین؟ پدر گفت: «چرا! اگر چند هفته فرصت کنم، دو جلد دیگر داستان راستان آماده می‌شود. برای نوشتن جلد دوم نظام‌حقوق‌زن در اسلام هم دنبال یک فرصت کوتاه […]

طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد

طبابت دکتر رنگ و بوی دنیایی نداشت. گاهی ایشان متوجه می‌شد که بیماران و مراجعه‌کننده به وی حتی از خریدن داروهای داروخانه نیز عاجزند. ایشان در کمال بزرگواری و بدون اینکه آنها خجالت بکشند یا بر آنها منت بگذارد، با […]

ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!

حسن آقا خیلی صبور بود. حسن‌آقا به اصرار مادرش آمده بود خواستگاری، اما او هیچ‌گاه نبود و کارها را مادر و خواهرش پیگیری می‌کردند، اتفاقاً پدرم هم با نبودن ایشان مشکل داشت. در شب نامزدی که خانواده‌اش مهمان ما بودند، […]

حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری

شام را که خوردیم رفتم پای دار قالی گره‌ها را در هم می‌کردم که حسین‌علی کنارم نشست و دست ترک‌خورده‌اش را کشید روی قالی گفت: «دستت درد نکنه، چیزیش نمونده تموم بشه». گفتم: «وقتی گفتی زود باید تموم شه، از […]

رشد با قرآن! خاطره ای از شهید کاظم زاده

از آن روزی به دلم برات شده بود مصطفی اگر با من به جبهه بیاید شهید می‌شود، رفاقت با مصطفی برایم عذاب‌آور شده بود. هر روز ساعت ۴ بعدازظهر که برای قرآن خواندن و درس‌خواندن به خانه‌مان می‌آمد، دوزانو مقابلش […]

وقتی شهید کلاهدوز همبازی بچه ها می شود

یوسف گاهی وقت‌ها هم می‌نشست با حامد کاردستی درست می‌کرد. حامد ماشین خیلی دوست داشت. همه‌اش می‌گفت: «بابا من ماشین می خوام». یک روز نشستند ماشین درست کنند. یوسف روی مقوا، شکل یکی از ماشین‌های باربری ارتشی را کشید؛ با […]

صفحه 1 از 93 12345678910 بعدی 203040...«