از لشکر ما، گردان امام سجاد (ع) مأمور شد به یکی از گردانهای ارتش. ابتدا بین بچههای ما و ارتشیها رابطهی چندانی وجود نداشت؛ ولی کمکم با گذشت زمان صمیمی شدیم.
یک روز که چند تا از همین ارتشیها پیش ما بودند، آقا مهدی سوار بر یک لندرور از راه رسید. در ماشین که باز شد بچهها ریختند سرش و دورهاش کردند. او هم با بچهها گرم گرفت و با آنها روبوسی میکرد. بعد هم رفت داخل یک سنگر.

یکی از ارتشیها که از درجهداران قدیمی هم بود از من پرسید: «این بنده خدا کیه؟ رفیقتونه؟». گفتم: «رفیقمون هست، سرورمون هست و از همه مهمتر فرمانده لشکرمون هم هست». تا گفتم «فرمانده لشکر» دهانش از تعجب باز ماند و گفت «شوخی میکنی امکان نداره اگه فرمانده لشکر بود چطور اومده این مقر دورافتاده به گردانش سرزده؟ فرمانده لشکر که همچین کاری نمیکنه، تازه اونهم بدون محافظ و تنها».
ما که خندهمان گرفته بود، گفتیم: «مگه اشکالی داره؟». بنده خدا گفت: «برای این باور نمیکنم که گاهی پیش اومده توی چند سالی که در تیپ خدمت کردم حتی یکبار هم فرمانده تیپ را ندیدم چه برسد به فرمانده لشکر.»
بعد از آن روز هر وقت ما را میدید میگفت: «قدر فرمانده تون رو بدونید. عجب فرماندهای دارین واقعاً نظیر نداره من آرزومه یه همچین فرماندهی داشته باشم».
راوی: علی مدنی:
کتاب یاران ناب، جلد نهم؛ از همه عذر میخوام، صفحه ۳۹.
به این مطلب رای دهید.
42
لینک کوتاه شده








