مادر سید حمید که مریض بود، لباس هایش را می آورد تا برایش بدوزم و بشویم.
سفارش می کرد لباس ها را طوری بدوزیم که پارگی آن معلوم نباشد. گاهی یک پیراهن را تا بیست بار می دوختیم و باز پاره می آوردش. گاهی به شوخی می گفتم: عموجان! چرا لباس نو نمی خرید تا هم شما و هم ما راحت شویم.

ژاکتی داشت که روی سینه اش سوراخ شده بود. نخ کاموای هم رنگش را هم گرفته بود، از روی ناچاری رفویش کردیم. همین ژاکت هم موقع شهادت تنش بود.
پا برهنه در وادی مقدس، نویسنده و ناشر: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، چاپ اول- ۱۳۹۳؛ ص ۱۰۷٫
به این مطلب رای دهید.
00
لینک کوتاه شده








