برش هاپنج شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۳

معرفی و بررسی کتاب دیدم که جانم می رود

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

کتاب دیدم که جانم می رود

نویسنده و راوی: حمید داود آبادی

ناشر: انتشارات شهید کاظمی

نوبت چاپ: سیزدهم (اول ناشر) تابستان ۹۵٫

تعداد صفحات: ۲۶۰ صفحه مصور

http://www.boreshha.ir/wp-content/uploads/2024/03/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-scaled.jpg

کتاب در یک نگاه:

این کتاب که روایت آقای حمید داود آبادی از سابقه رفاقت با شهید مصطفی کاظم زاده و روایت ماه های آخر زندگی وی می باشد شامل ۲۳۲ صفحه متن و ۲۷ تصویر از افراد شاخص کتاب و تصایر خانوادگی و دوستانه شهید مصطفی کاظم زاده می باشد.

درباره کتاب چند نکته را متذکر می شوم:

روایت دست اول: یکی از محسنات کتاب این است که راوی کتاب همان نویسنده است و خواننده کتاب با روایت دست اولی از داستان رویروست و اگر سایر آثار آقای داودآبادی را دیده باشید، قلم ایشان قلم پیچیده ای نیست و مطالب را روان و با کمترین دخالت قوه خیال ارائه می کند.

روایت صادقانه: از محسنات دیگر کتاب قلم صادقانه راوی است. در این روایت راوی، با اینکه وقتی خود را در برابر صفای باطن مصطفی می گذارد نمره عالی به خود نمی دهد اما همین را روایت کرده تا حتی به قیمت کم اعتبار شدنش، علو همت شهید را نشان دهد.

اوج تدریجی و فرود یک باره: اما یکی از معایب کتاب این است که با اینکه اوج داستان تدریجی است، اما فرودی یک دفعه ای دارد. وقتی که مصطفی به شهادت می رسد گویا داستان تمام شده است. با اینکه اقتضای داستان این است که فرزندی که عزیز دردانه خانواده بوده، طبیعتا مواجهه خانواده با شهادت داستان و حتی راوی داستان که واسطه رسیدن شهید به جبهه بوده، به این راحتی نیست. گویا نویسنده از اینجا مطلب را قطع کرده است.

جالب داستان اینجاست که تنهاترین روایت از شهید، روایت آقای داود آبادی است. خانواده شهید با اینکه همگی اهل جبهه و جنگ بوده اند اما هیچ جایی؛ حتی در قالب مصاحبه از شهید سخن نگفته اند و این قدری غریب است.

نکته دیگر اینکه از عنوان کتاب چنین بر می آید که کتاب درباره شهید مصطفی کاظم زاده است؛ اما با مطالعه کتاب معلوم می شود که در حقیقت این کتاب روایت فصلی از زندگی راوی است که شهید در آن حضور پررنگ دارد؛ اما شهید کاظم زاده همه ماجرا نیست.

عنوان مشتبه: در صفحه ۱۳۳ کتاب عنوان بخش «تشییع جنازه مصطفی» است که با توجه به مصطفای داستان، انسان بادیدن تیتر، ذهنش فقط متوجه مصطفی کاظم زاده می شود؛ اما وقتی متن را می خوانی متوجه می شوی که منظور سید مصطفی حسینی است که به نظرم باید اصلاح شود.

گشت و گذاری در کتاب:

شهدای تواب: یکی از زوائد کتاب -که خیلی هم جالب است-، داستان شهدای تواب است. در کتاب از سه نفر از افرادی که زندگی رو به راهی نداشتند اما بر اثر شهادت مصطفی سر به راه شدند و به مقصد شهادت رسیدند، نام برده شده است.

برشی از صفحه ۳۶ و ۳۷ کتاب:

« تقریبا رو به روی خانه ی مصطفی خانه ای بود که مهدی، جوانی هم سن و سال ما با خانواده اش آن جا زندگی می کرد. یکی دوبار که داشتم می رفتم دم خانه ی مصطفی، ناخواسته با مهدی رودررو شدم و سلام و علیک کردم یکی از همین دفعات بود که مصطفی از خانه شان درآمد و دید که من با مهدی دست دادم. او که روی مهدی حساسیت زیادی داشت، بدجوری غضب کرد. وقتی از کوچه خارج شدیم مرا کنار دیوار نگه داشت و با گلایه ی شدید گفت: «واسه چی به این پسره سلام کردی و دست دادی؟»

– خب وقتی کسی سلام میکنه، جواب ندم؟

– نه خیر جواب بده باهاش چاق سلامتی هم بکن

– خب مگه چیه ؟ نکنه حسودیت میشه؟

این حرف بدجوری مصطفی را در هم ریخت با صورتی سرخ از عصبانیت گفت:

 – آره حسودیم میشه. حسودیم میشه تو با اون رفیق بشی. نمی خوام اصلا با مهدی حقیقی و علی نوروزی سلام کنی اصلا نمی خوام نگاشون کنی.

– ای بابا چرا تند میری ؟ مگه اونا چشونه ؟

– چشونه؟ بگو چشون نیست؟ توی خونه شون که نوارای ناجور گوش میدن و صداشم تا آخر زیاد می کنند؛ داداشش که تا دلت بخواد توی کار مواد مخدره و ساقی محله خودشونم که ….

– خب بابا قبوله دیگه اصلا به شون سلام هم نمی کنم. خوبه؟

– نه حمید جون! من به خاطر خود تو و خود اونا دارم می گم. من الکی از روی احساس این حرفا رو نمی زنم. من تا الان کلی با اونا حرف زدم، ولی اونا دست خودشون نیست؛ جوون هستن و لجباز. مگه من بدم می آد اونا به راه بیان؟ بیش تر از تو من دلم واسه اونا می سوزه ولی وقتی حرف گوش نمیدن. باهاشون رفیق بشی و بهشون احترام بذاری فکر می کنند ازشون ترسیدی یا حرف و راه اونا درسته و تو جا زدی.

 راست می گفت وگرنه مصطفی آدمی نبود که حرف نزده و نصیحت نکرده با کسی قطع رابطه کند و حتی به من هم بگوید که با آنها حرف نزنم ».

رزمنده ای به نام حاجی مهیاری: یکی از مطالب خارج از بحث کتاب، خاطراتی است که راوی با یکی از رزمنده ها به نام حاج علی اکبر ژاله مهیاری معروف به “حاجی مهیاری” دارد که در ادامه به دو داستان از آن، برای روشن شدن فضای جنگ و ناپختگی های برخی فرماندهان، اشاره می شود:

برشی از صفحه ۷۳ و ۷۴

« در سیاهی شب و دقایقی قبل از حرکت، فرمانده گروهان مقابل نیروها که روی خاکریز لم داده بودند، ایستاد و شروع کرد به سخنرانی. از طرز صحبتش می شد فهمید که تا آن زمان جایی سخنرانی نکرده و انگار تا حالا با بسیجی ها دم خور نبوده. با تته پته گفت: اگه ببینم کسی فکر فرار به سرش زده و بخواد عقب نشینی کنه، خودم از پشت میزنم توی سرش فرار بی فرار … فهمیدید؟

 این حرف برای ما که کلی تلاش کرده بودیم تا به عملیات برسیم، خیلی سنگین بود. انگار کسی دهانش را باز کرده و بدترین فحش ها را بارمان می کند. نظر حسین و علی هم همان بود. رو کردم به حاجی مهیاری و گفتم: حاجی مثل این که این داداشمون تازه پاش رسیده جبهه. این چرت و پرتا چیه می گه ؟

حاجی با دست به پشتم زد و گفت: صبر كن الان بهش نشون میدم. بلند شد، کنار فرمانده گروهان رفت و در حالی که دستش را بر شانه ی او می زد، با لهجه ی اصفهانی شروع به صحبت کرد: «این فرمانده ماست و راست میگه اگه فکر فرار به سر کسی بزنه ، من می دونم با اون . همین پدر سوخته رو می بینید؟ اگه بخواد در بره خودم با تیر می زنم توی کله ی پوکش». دلم برای فرمانده سوخت. حاجی حسابی جوابش را داد، تا حدی که رو به حاجی کرد و گفت:

– حاجی، جون مادرت این حرفا چیه میزنی؟ چرا من رو جلوی نیروها ضایع می کنی؟

حاجی صورتش را برد جلو و مثلا دم گوشش گفت: – واسه این که یاد بگیری با کی طرفی و با بچه بسیجیا درست حرف بزنی پدر سوخته ».

برشی از صفحه ۹۰-۹۲ کتاب:

« لباس در جنگ برای خودش داستان مفصلی داشت. وقتی رفتم تدارکات تا لباس زیر تحویل بگیرم، یک فروند «شورت مامان دوز» یا به قول بعضی ها “شورت بلاتکلیف”، تحویلم داد که در کمال تعجب دیدم فقط یک پاچه ی آن اندازه ی دور کمر من است و پاچه ی دیگر اندازه ی مچ دستم. وقتی خواستم که آن را عوض کند، با اخم و فرفر همیشگی گفت: همینه که هست …. خودت یه جوری باهاش بساز …..

از قبل عملیات تا بعد آن بچه ها فقط همان یک دست لباسی را داشتند که روز اول تحویل گرفته بودند و در عملیات پاره و خونی شده بود. البته همان لباس هم و اویلایی بود. ظاهرا در پشت جبهه پارچه کم آورده بودند و از گونی لباس بسیجی دوخته بودند! جالب‌تر آنجا بود که هر تکه آن یک رنگ بود. تکه جلوی شلوار مایل به زرد، عقب آن قهوه‌ای و جیب‌های آن خاکی رنگ بودند. تدارکات هم که پر بود از لباس، مثل همیشه با یک نه کار خود را راحت می‌کرد. بچه‌ها هم برایشان ساخته بودند: هر چی نونه، راحت جونه؛ نداریم، نمی‌دیم، تعلق نمی‌گیره.

سرانجام دست به دامان حاج مهیاری شدند:

حاجی جون، لباسامون داغون شده، تدارکاتم لباس داره، ولی لوس بازی درمیاره و نمی‌ده، خودت یه کاری برای ما بکن … اینجوری رومون نمی‌شه بریم مرخصی شهر …

حاجی رفت پهلوی برادر مختار سلیمانی فرمانده گردان. اول از در شوخی وارد شد، ولی وقتی اثر نکرد، تهدید کرد. مختار همچنان می‌خندید و می‌گفت نه.

حاجی که عصبانی شده بود گفت: «من به زبون خوش بهت گفتم به این چهار نفر لباس بده که قبول نکردی. خودت خواستی؛ حالا اگه تا پنج دقیقه دیگه به اینا لباس ندی، آبروتو می‌برم». و مختار همچنان می‌خندید.

در کمال حیرت دیدیم حاجی جلوی همه سیصد چهارصد نیرویی که در حیاط جمع شده و شاهد جر و بحث او با فرمانده گردان بودند، شلوارش را پایین کشید و در حالی که یک شورت مامان دوز به پا داشت، ایستاد جلوی مختار. ماژیک از جیبش درآورد، داد دست یکی از بچه‌ها و گفت:

پشت لباس من بنویس «حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب به فرماندهی مختار سلیمانی.»

او هم نوشت، ولی مختار همچنان می‌خندید. حاجی رفت طرف در خروجی. پنج دقیقه تمام شده بود. مختار هنوز فکر می‌کرد حاجی شوخی می‌کند، ولی حاجی رو به او گفت: «الان می‌رم تو شهر اهواز، با این وضع می‌گردم و می‌گم من نیروی مختار سلیمانی هستم و او به من می‌گه با همین وضعیت باید بجنگی».

در را که باز کرد، مختار دید تهدید جدی است، دوید طرفش و التماس کرد که بیرون نرود. حاجی خندید و گفت: «تو که به این چهار نفر لباس نمی‌دادی، حالا باید به همه سیصد نفر نیروی گردان لباس بدی».

مختار که بدجوری جا خورده بود، عقب نشینی کرد و پذیرفت تدارکات در انبار را گشود و به همه نیروها لباس داد حاجی هم خودش آخر از همه لباس گرفت».

ته تغاری خانواده: در لابلای کتاب منش خانوادگی مصطفی بیان شده. اینکه خانواده سعی می کردند مصطفی در کوچه بازی نکند تا مبادا فحش یاد بگیرد و اینکه همیشه پول تو جیبی خوبی بهش می دادند و در آن زمان کلاس تایپ می رفته، همگی نشانگر این است که مصطفی را لای پر قو بزرگ کرده اند تا برای خودش کسی شود، او هم برای خودش کسی شد اما نه آنی که آنها تصور می کردند. مصطفی با اینکه در حالی که گواهینامه رانندگی ندارد، ماشین پدرش را برمی دارد و حتی با آن به تور پلیس هم برمی خورد؛ اما نسبت به جوانان دختر و پسر که زندگی دور از خدا را تجربه می کنند، حس دلسوزی دارد، برای شان کتاب می خرد و حتی نامه تهدید آمیز می نویسد که رو به راه شوند، راه جبهه را انتخاب می کند آن هم با حمید نه دادمادها و برادرش؛ تا مبادا او را از شهادت محرومش کنند.

برشی از صفحه ۱۳۰-۱۳۲:

« دم خانه شان که رفتیم، مادرش بشقابی پر از سیب سرخ آورد. آرامشی سخت در نگاهش به چشم می خورد. آرامشی قبل از طوفان. سعی می کرد بخندد، ولی التماس از نگاهش جاری بود.

– تورو تو رو خدا جگرگوشه ی من رو نبر

مادر مصطفی تا توانست از من ضمانت و قول گرفت که او را در جبهه تنها نگذارم، چهار چشمی مواظبش باشم. حرفهای بد یاد نگیرد، سر خود جایینرود، حرف مسئولین را خوب گوش کند و …. من برای همه قول دادم.

 وقتی برگه ی اعزام من را گرفت و با برگه ی اعزام مصطفی تطبیق داد مطمئن شد که با هم یک زمان و از یک جا اعزام می شویم، رو کرد به من و گفت: «آقا حمید! برید به سلامت. من مصطفی رو به شما می سپرم ..».

 رنگم پرید. سریع گفتم: «نه حاج خانم من قبول نمی کنم. اون رو به من نسپرید، بسپریدش به خدا. جبهه است و معلوم نیست چی میشه» .

 مصطفی سعی کرد با حرکات لب و گوشه ی چشم بفهماند که چیزی نگویم. ولی من حاضر نشدم بپذیرم که مسئولیت او با من باشد. مادر مصطفی با شنیدن حرف من کمی کوتاه آمد و گفت: «خب اون که هست. من اول می سپرمش به خدا، بعد به شما».

 دوباره گفتم: «نه حاج خانم! بازم باید بسپریش به خود خدا. منم یکی هستم مثل خود مصطفی. جنگ معلوم نمی کنه. توپ و خمپاره است. تیر و ترکش حساب نمی کنه به کی بخوره به کی نخوره».

 دست آخر مادر مصطفی کوتاه آمد و گفت: «هر دو تاتون رو سپردم به خدا خوب شد؟ تو هم مواظبش باش و کاری کن تا اخلاقش خوب بشه».

 با تعجب گفتم: «این حرف چیه حاج خانم؟ من همین الانش دارم از مصطفی درس می گیرم. چه جوری یه شاگرد می تونه به استادش درس بده؟».

همین طور که دم خانه شان ایستاده بودیم و با مادرش صحبت می کردیم، نگاهم به ته کوچه افتاد که آن دختر پشت پنجره نشسته بود و ما را می پایید. حاج خانم که خدا حافظی کرد و در را بست. با خنده ای شیطنت آمیز به مصطفی گفتم: «رفیقت پشت پنجره داره زاغ مون رو میزنه …. ».

همین که برگشت و چشمش به او افتاد. با عصبانیت سیب نیم خورده را که در دستش بود به طرف او پرت کرد که به نرده های پنجره خورد. دختر بی توجه به حضور من و حامد، به مصطفی التماس می کرد که به حرفش گوش دهد.

مصطفی با عصبانیت آخرین حرف هایش را به او زد و گفت: «برو بدبخت! من رو علاف خودت کردی؟ من قصدم این بود که راه و چاه رو به تو نشون بدم. من واسه خودت اون کتابارو دادم برای این که به نکبت نیفتی؛ ولی تو دنبال چیزای دیگه هستی. برو بدبخت. ببین کی دارم بهت می گم به بدبختی و نکبتی بیفتی که نگو. من وظیفه ی خودم رو انجام دادم».

برگشتیم که برویم. او همچنان التماس می کرد و داد میزد

– آقا مصطفی .

همین که گفت: مصطفی جون کارت دارم

رنگ مصطفی پرید برگشت و گفت: «برو گم شو! به هیچ وجه من رو این جوری صدا نکن».

برشی از صفحه ۱۳۴-۱۳۵ کتاب:

« ساعت حدود ۶ و نیم صبح روز سه شنبه ۶ مهر برابر با عید قربان بود که مصطفی ماشین پدرش را آورد تا همراه بروبچه ها برای دیدن پیکر سید مصطفی که بعد از ۹ ماه بازگردانده بودند، به پایگاه شهید بهشتی برویم. قرار بود امروز آن را از مسجد محل تشییع کنند. حامد قاسمی و سید احمد هم همراه ما آمدند. مصطفی که حال و هوای اعزام به جبهه بدجوری هوایی اش کرده بود. با سرعت تمام و عجولانه رانندگی می کرد. دست فرمانش هم حرف نداشت؛ ولی سر چهارراه تلفن خانه ی نارمک، ماشین پلیس راهنمایی که پشت سرمان بود، پشت بلندگو اعلام کرد: «پژوی ۵۰۴ بزن کنار ..».

رنگ مصطفی پرید؛ بیش تر به خاطر ماشین پدرش و این که شاید آن را بخوابانند. همه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم طرف افسر پلیس، وقتی به مصطفی گفت: «گواهی نامه ی رانندگیت رو بده»، رنگ مصطفی پرید و به تعبته افتاد.

 مصطفی اصلا سنش به ۱۸ سال نرسیده بود که گواهی نامه داشته باشد. وقتی افسر خواست جریمه مان کند، احمد ماجرا را تعریف کرد و این که داریم می رویم دنبال پیکر برادرش. افسر پلیس خیلی مودبانه و محترمانه گفت: «بفرمایید تشریف ببرید …. ولی حداقل به کم آروم تر برید».

مصطفی خنده ی تشکر آمیزی کرد و نفس راحتی کشید.».

غربت رزمندگان و شهدا: از نکات جالب کتاب بیان غربت رزمندگانی است که گاهی حمایت خانواده را هم نداشتند. از جمله اینکه همسر معاون گردان مسلم بن عقیل برایش داستان درست کرده بود.

برشی از صفحه ۱۵۸ کتاب:

« روز شنبه ۱۷ مهر که برادر صیاد به چادرمان آمد خیلی ناراحت بود. ظاهرا برایش مشکلی خانوادگی پیش آمده و چون وسط عملیات بود، نمی خواست از منطقه خارج شود. نامه ای در دست داشت و با تأسف آن را نگاه م یکرد. وقتی پرسیدم: «ببخشید برادر محمدی! مگه این نامه چیه که این قدر ناراحت تون کرده؟».

گفت: «هیچی احضاریه ی دادگاهه. از بس زن و بچه ام رو ول کردم و اومدم جبهه، اونم رفته درخواست طلاق داده تا از دست من راحت بشه».

نمی دانستم چه بگویم. هم دلم برایش سوخت. هم نسبت به او احساس غرور کردم و خود را در برابرش حقیر یافتم.».

سرویس بهداشتی های جبهه: از ویژگی های کتاب به تصویر کشیدن واقعیات عریان جبهه است. یکی از مواردش روایت های تلخ و شیرین بحث دستشویی و سرویس بهداشتی است.

برشی از صفحه ۱۶۸-۱۶۹ کتاب:

« راکتی دیگر درست پشت جمعیت و طرف رودخانه خورده بود. راکت سوم هم درست کنار رودخانه خورده بود و تلفاتی شدید به بار آورده بود؛ خورده بود جایی که بچه ها شنا می کردند، میان چند توالت صحرایی که چند نفری جلویش صف بسته بودند…از صف قبل از انفجار جلوی دو توالت صحرایی فقط تعداد زیادی دست و پا به جا مانده بود چند تکه بدن هم داخل چاه افتاده بودند. وسط آن همه هراس و وحشت ناگهان چشممان به بچه هایی افتاد که در رودخانه مشغول شنا بودند؛ هراسان و لخت، بی هدف می دویدند تا جان پناهی پیدا کنند».

برشی از صفحه ۱۹۶ کتاب:

« از پس هوا گرم بود، تندوتند آب یخ خورده بودم و حالا دستشویی ام گرفته بود. همین که به آخرین تپه و شیاری رسیدیم که قرار بود آن جا مستقر شویم، دویدم طرف چهار دیواری ای که ورق های آهنی گل مالی شده دورش را گرفته بودند. بو که کشیدم خودش بود؛ توالت صحرایی. همین که نشستم و خودم را راحت و آسوده ول کردم، ناگهان صدای انفجار بسیار شدیدی که موج آن به صورتم خورد، باعث شد بپرم هوا نفسم بند آمد. صدای دوم که در مقابل صورتم آمد، تازه فهمیدم چه خبر است. از توالت که پریدم بیرون بچه ها را دیدم که لبه ی تپه نشسته بودند و غش غش می خندیدند. بی وجدانها همه کمین کرده بودند که یکی به توالت برود و بقیه با سنگ بکوبند به بدنه ی فلزی آن که بدتر از هر خمپاره ای آدم را می ترساند».

برشی از صفحه ۲۰۱-۲۰۲:

« یک ساعتی از نگهبانی گذشت که دستشویی ام گرفت. سنگر که بسیار کوچک بود و اصلا جای تکان خوردن نداشت. تیربار دشمن هم انگار سقفی از گلوله های سرخ را روی سرمان کشیده بود، ول کن هم نبود. انگار خستگی نداشتند یا گلوله هاشان تمام نمی شد. چاره ای نداشتم. بدجوری بهم فشار می آمد. به خیال خودم فکر بکری به ذهنم رسید.

 به مصطفی گفتم من الان میرم بیرون دست شویی می کنم و بر می گردم. آرام خودم را کشیدم روی لبه ی سنگر و به همان حالت درازکش دکمه های شلوارم را باز کردم. اولین و آخرین بار در زندگی ام بود که به صورت درازکش و جنگی دستشویی می کردم. هنوز خودم را خلاص نکرده بودم که ناگهان تک تیرانداز عراقی که انگار لج کرده بود و نمی خواست مرا راحت بگذارد، گلوله ای به طرفم شلیک کرد. تیر به تکه سنگی خورد و با صدای قیژی تند و نازک از جلویم ردشد. آن قدر ترسیدم که نفهمیدم چه طوری خودم را جمع وجور کردم و به داخل سنگر غلت زدم.

 مصطفی که از خنده روده بر شده بود، گفت:

– بهت که گفتم همین جا خالیش کن. گفتی این جا کثیف میشه . بفرما، حالا هم خودت رو نجس کردی هم من رو هم گند زدی به سنگر نگهبانی».

رفیق نیمه راه حمید یا مصطفی: مهم ترین بخش کتاب، بخشی است با عنوان «دیدم که جانم می رود«. این بخش به مصطفی دل کنده و حمید در حال جان کندن را به تصویر می کشد و صحنه بسیار تلخی است برای آنکه میل پرواز دارد.

برشی از صفحه ۲۱۳-۲۱۴ کتاب:

« چه کار باید می کردم؟ اصلا حه کار می توانستم بکنم؟ مصطفی داشت می رفت. تنهای تنهای. من، اما نمی خواستم بروم. اصلا اهل رفتن نبودم. نه می خواستم خودم بروم و نه مصطفی. تازه او را کشف کرده بودم. تازه داشتم پی به وجودش می بردم. تازه داشتم می شناختمش. آن قدر که نسبت به او حسادت شدیدی پیدا کرده بودم. حتی چشم نداشتم صیاد محمدی را هم که به او علاقه مند شده بود، ببینم. اصلا این که کسی با او رفیق شود، آزارم می داد. می خواستم مال من باشد؛ فقط و فقط. برنامه ها داشتم برای فرداهای دوستی مان. می خواستم تا ابدالدهر مال هم باشیم. با هم باشیم. با هم بازهم به جبهه بیاییم و در عملیات شرکت کنیم ولی از رفتن مصطفی خبری نباشد.

حالا او داشت می رفت. او داشت می شد رفیق نیمه راه. من که می ماندم، من که اصلا اهل رفتن نبودم. جایم خوب بود. تازه داشتم جای خودم را در دنیا پیدا و اثبات می کردم. پس چرا باید همه چیز را بر هم می زدم. تازه داشتم به جبهه و بچه های جبهه ای خو می گرفتم. تازه داشتم عشق و محبت واقعی و الهی را می چشیدم و تجربه می کردم. تازه داشتم انفاس قدسی انسان ساز دیگران را درک می کردم؛ ولی حالا باید اصلی ترین آنها را از دست می دادم.

یک آن خودخواهی همه ی وجودم را گرفت. به من ربطی نداشت که مصطفی به چه رسیده و چه خواهد شد. مهم برای من این بود که ماندن مصطفی برای من خیلی مهم و با ارزش تر بود تا رفتنش. حالا باید چه طوری او را از رفتن منصرف می کردم؟بدون شک دست خودش بود. مگر نه این که من نخواستم بروم و نرفتم ؟! پس اگر او هم از ته دل به خدا التماس می کرد که نرود، حتما می توانست دل خدا را به دست بیاورد. پس باید کاری می کردم که نگاه و خواست مصطفی عوض شود.

باید با خواست و تمایل او نظر خدا را هم، بر می گرداندم! چفیه ی سفیدش را روی صورتش کشید صورتش را که به طرفم برگرداند، خیس اشک بود. با چشم و دهانش ادا در می آورد. نمی دانست دیگر چه کار کند. درست مثل خود من که مانده بودم چه کنم. بی اختیار گفتم: «کاشکی می شد بخورمت تا می شدی جزئی از وجود من».

 خندید و گفت: «خب بفرما … اصلا فکر کن نشستی توی چلوکبابی کاظمی پور و داری به کوبیده ی مشدی می خوری».

از ذوق و شوق داشتن او گفتم: «می دونی مصطفی! با خودم چی فکر می کنم؟»

– چی؟

– این که کاشکی تو دختر بودی، اون وقت می اومدم خواستگاریت و می گرفتمت. تا ابد میشدی مال من.

 – خندید و گفت: «اگه من دختر بودم که با تو نامحرم می شدم؛ مگه می تونستی من رو بشناسی و باهام رفیق بشی؟

دیدم راست می گوید. دست خودم نبود که چرت و پرت می گفتم».

برشی از صفحه ۲۱۹ کتاب:

« دیگر نمی دانستم چه بگویم و چه کنم. زدم به سیم آخر و گفتم:

 – ببین آقا مصطفی! مگه نه این که حضرت علی میگه من خدایی رو که نبینم نمی پرستم ؟

– خب بله چه طور مگه ؟

– خب! اگه من تو رو ندیده بودم، خدا رو نمی پرستیدم

جا خورد، ولی ادامه دادم

– آخه لامصب ، من توی چشمای قشنگ تو قرآن می خونم. من دیگه کی رو پیدا کنم که هر وقت به چشماش نگاه می کنم معرفت و شناخت بهم یاد بده؟ کی می تونه هر روز و هر ساعت با اعمال و رفتارش بهم بگه «الم يعلم بان الله يرى؟» من همین یه آیه رو هم از تو یاد گرفته باشم، واسه همه ی دینم بسه».

برشی از صفحه ۲۲۰-۲۲۲ کتاب:

« شروع کردم به التماس، به زاری، به ضجه؛] مثل کودکان پدر مرده، جلویش گریه کردم. دست و پایش را می بوسیدم صورت اشک آلودش را غرق بوسه کردم. با مشت کوبیدم به بازویش به صورتش سیلی می زدم، ولی او …. فقط خندید و خندید؛ خنده ای پر از اشک، بارانی از گریه در هوایی کاملا آفتابی و گرم.

التماس های من و انکارهای او در برابر هم قد علم کردند. اصلا باورم نمی شد که مصطفی این گونه جلوی من بایستد. او که این همه به من علاقه داشت و دوستی مان را نعمتی الهی می دانست و به رفاقتش با من بر خود می بالید، حالا چه راحت می خواست مرا بگذارد و بگذرد. چه راحت داشت مرا از قلب خودش بیرون می کرد و … نمی توانستم بغض سختی را که چون زهر بر جانم می دوید، کنترل کنم.

 با همان گریه ی بچه گانه، زار زدم و التماس کردم تا شاید این طوری بتوانم بیش تر نگهش دارم

– مصطفی جون تو رو خدا به خاطر من منی که باید تنها بمونم بیا و این دفعه رو بی خیال شو.

– نه حمید … نمی شه. دیگه دست من نیست.

چرا دست تو نیست؟ مگه شهادت زورکیه؟ مگه نه این که خدا به هیچ وجه به بنده هاش ظلم نمی کنه؟ خب حالا می خواد تو رو به زور ببره؟ اگه تو نخوای، هیچ اتفاقی نمی افته.

– آره تو درست میگی، ولی حمید من یه سؤال دارم.

– نوکرتم . بگو.

– اصلا ما دوتا واسه چی با هم رفیق شدیم؟

– خب معلومه. چون به هم علاقه داشتیم چون اخلاق مون به هم میخورد.چون …

– نه دیگه نشد. راستش رو بگو

– من نمیدونم. من مغزم خشک شده خودت بگو

– خب معلومه ما با هم رفیق شدیم تا به هم دیگه کمک کنیم که بریم بالا. مگه دوستی ما دو تا هدفی جز این داشت که دست هم رو بگیریم و بریم تا اون جایی که اعتقاد داریم رضایت خداست؟

– خب آره همینه.

– دمت گرم. دیگه الان من رسیدم اون بالا به کمک تو …

– پس من چی؟

– به خدا من آرزومه که تو هم بیایی، ولی آخه دست من نیست.

– مگه نه این که به هم قول داده بودیم با هم توی میدون مین بریم؟

-خب نشد.

 چه قدر ظالمانه؛ یعنی این مصطفای من بود؟ به همین راحتی می خواست مرا بگذارد و برود؟

– ولی مصطفی این بی معرفتیه ها

– چرا بی معرفتی؟ تو هم می تونی بیای اگه.. .

– نه مصطفی تو رو خدا بمون همین جا. من تو رو این جا می خوامت…

خود خواهی در حد اعلا. نخواستم و نگفتم که من را هم با خودت ببر. فقط گفتم: »نرو … بمون واسه من».

حرف آخر:

وقتی کتاب را در دست گرفتم که بخوانم حس مثبتی نسبت به آن داشتم؛ اما رفته رفته بی میلی بهم دست می داد. هر چه جلو می رفتم دلبستگی دو دوست نسبت به همدیگر بود و این معنی رفاقت نیست. این همان دلبستگی است، همان دنیا. کسانی که در ایام نوجوانی تجربه ای از دلبستگی های عاطفی داشته باشند این کلام را بهتر متوجه می شوند.

وقتی که مطالعه کتاب را تمام کردم، از ته  دل گریه کردم؛ اما نه برای مصطفای داستان که در سن ۱۷ سالگی دارد به استقبال شهادت می فت؛ ‌بلکه برای حمید ماجرا که با وجود رفیق راه هم، می خواست رفیق نیمه راه باشد و نمی توانست از دلبستگی هایی که عنقریب از دستش می داد، دل بکند. مصطفی هم دلبسته حمید بود اما او از این دلبستگی استفاده می کرد تا به دلبستگی بزرگتر برسد اما حمید می خواست فقط دلبسته باشد. برای حمیدی گریه کردم که فقط می خواست مصطفی را داشته باشد؛ که چه، که هیچ. حتی حمید دید کسانی که روی کفن مصطفی نوشتند که بهش برسند و رسیدند.  من در حمید داستان خودم را می دیدم که نخواستم فعل متعدی خواستن و رفتن را صرف کنم و اکنون باید منتظر سرودن فعل لازم می میرم باشم.آری من هم حمیدم، حمید لازم، منفعل و….

مطالعه این کتاب را به همه کسانی که فکر می کنند بچه خوب محل هستند توصیه می کنم تا معلوم شود تا چه حدی دچار حجاب های نورنما هستند. برادران! تمام حرف کتاب این است در بزنگاه ها، با دلبستگی های تان چه می کنید؟ حمید می شوید یا مصطفی.

 

حتما بخوانید:  معرفی و بررسی کتاب "مرتضی مطهری"

پیوندهای مرتبط:

فهرست موضوعی کتاب به صورت pdf و به صورت exel

خاطرات و مطالب مرتبط با این کتاب را در اینجا مشاهده بفرمایید.

به این پست امتیاز دهید.

مطالب زیر رو هم از دست ندید…

نظرات و ارسال نظر