شهید عباس بابایی و خبر از شهادت
من داشتم کلاس های آمادگی حج می رفتم و عباس داشت آماده ام می کرد برای وقتی که نیست. الان دیگر خیلی صریح درباره مرگ صحبت می کرد. می گفت: وقتی جنازه ان را دیدی گریه نکن. دست روی شانه […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
من داشتم کلاس های آمادگی حج می رفتم و عباس داشت آماده ام می کرد برای وقتی که نیست. الان دیگر خیلی صریح درباره مرگ صحبت می کرد. می گفت: وقتی جنازه ان را دیدی گریه نکن. دست روی شانه […]
در همان ایام نخست وزیری یک بار به سختی مریض شد. چشم هایش سرخ و متورم شده بود. نمی توانست چشم هایش را باز کند؛ اما دلش نمی آمد در خانه بماند. می گفت: با این همه کار، وقت استراحت […]
سال نمای زندگی شهید ولی الله قرنی رئیس کل ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ۱۲۹۲؛ (یک فروردین) ولادت در تهران. ۱۲۹۹؛ شروع تحصیلات ابتدایی در تهران. ۱۳۰۲؛ از دست دادن پدر در ده سالگی. ۱۳۰۲؛ اتمام تحصیلات ابتدایی در دبستان […]
گروهی پنج نفره بودیم. می خواستیم طرح ساخت موشکی را آماده کنیم که هر کسی بتواند از روی کاتالوگ آن را بسازد؛ آن هم در عرض دو ساعت با لوازم آشپزخانه و دم دستی. مصطفی روی موتور موشک کار می کرد. […]
تانكهاي عراقي داشتند بچهها را محاصره ميكردند. وضع آنقدرخراب بود كه نيروها به جاي فرمانده لشكر مستقيماً به حسن بيسيم ميزدند. به فرماندهی که بدون نیروهایش برگشته بود، خیلی تند و محکم گفت: همين الآن راه ميافتي، می روی طرف […]
آخرين نفري که از عمليات برميگشت احمد بود. يک کلاه خود سرش بود، افتاد ته دره. حالا آن طرف دموکراتها بودند و آتششان هم سنگين. تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت. گفتيم: «اگر شهيد ميشدي…؟» گفت: «اين بيت المال بود.» […]
مجموعه نیمه پنهان ماه، جلد ۲۶، کتاب رستگار بهروایت همسر شهید نویسنده: نجمه طرماح ناشر: روایت فتح نوبت چاپ: اول- ۱۳۹۵ تعداد صفحات: ۲۴۷ صفحه- مصور این جلد از مجموعه نیمه پنهان ماه، روایت ۲۹ ماه همراهی خانم اکرم حاج […]
بعد از شهادت حمید تصمیم گرفتم بروم قم. خانواده مخالفت می کردند، اما آقا مهدی مخالفتی نکرد. می گفت: آنجا بهتر می تواند بچه هایش را تربیت کند. با خانواده زین الدین صحبت کرد. آنها خانه ای داشتند، وسایل شان […]
کتاب راز آن ستاره؛ سرگذشت نامه سردار گمنام شهید رضا چراغی نویسنده: گل علی بابایی ناشر: صاعقه نوبت چاپ: دوم-۱۳۹۳ تعداد صفحات: ۱۶۶ صفحه- مصور مجموعه ۲۷ در ۲۷ می باشد به سرگذشت نامه تفصیلی سرداران شهید لشکر ۲۷ محمد […]
جلال وقتی رسید جبهه، نیروها د رحال اعزام به منطقه عملیاتی رمضان بودند. در حالی که گریه می کرد، جلوی بچه ایستاد و گفت: افرادی چون من مانند مأموران راهنمائی سر چهار راه ها هستند. دیگران می روند و به […]
مجلس توسل محمد رضا مناجاتی بود. در ابتدای مداحی، شروع می کرد با خدا حرف می زد. از سوز دل اشک می ریخت و از رحمت خدا می گفت. آیه “لا تقنطوا من رحمة الله” را هم می خواند. از […]
حمید خیلی آدم دل رحم و با محبتی بود. یادم نمی آید با من بلند صحبت کرده باشد. خیلی پیش میآمد که حقش بود و باید بر سر من فریاد می زند؛ اما چیزی نمی گفت. هر وقت هم که […]