برش هایکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

معرفی و بررسی کتاب نیمه پنهان ماه شهید شوشتری

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

کتاب نیمه پنهان ماه ۳۰؛ شوشتری به روایت همسر شهید

راوی: طیبه دُرَرِی سرولایتی

نویسنده؛ مریم عرفانیان

ناشر روایت فتح

نوبت چاپ: اول-۱۳۹۶٫

تعداد صفحات: مصور ۱۲۷ صفحه.

کتاب در یک نگاه:

کتاب ۱۱۷ صفحه متن و ۱۴ قطعه عکس سیاه و سفید دارد. راوی کتاب با توصیف ایام نوجوانی خود و محل زندگی اش، مخاطب را وارد فصلی پر درد و رنج از زندگی اش می کند که غالبا ناپیداست. مخاطبی که انتهای دیدش خود شهید؛ آن هم فصل شهادتش است، اکنون به کمک روایت راوی، باید سالهایی قبل از شهادت و حتی ایامی پس از شهادت او را به نظاره بنشیند.

راوی کتاب به حسب ظاهر، همسری است خانه دار، بچه ها را تر و خشک می کند، امور اقتصادی و حتی امنیتی خانه را مدیریت می کند؛ اما شیرزنی است که توانسته در پشت جبهه دردها و رنج ها را به جان بخرد تا شهید با خیال راحت در معرکه جهاد خوش بدرخشد. به راستی چه بود این جنگ؛ چه زود دخترکان نوجوان را با دم مسیحایی خود بزرگ می کرد و آنها را صاحب صبر و استقامت و فتوت می کرد.

گشت و گذاری در کتاب:

کتاب پر از درد و رنج است. درد و رنج یک زن در دوری از شوهر که باید بجنگد تا اعتبار شوهرش را حفظ نماید، تا آرامش خاطر او را حفظ نماید تا… و هزار تای دیگر.

در مرور خاطرات کتاب چند چیز به چشم می خورد:

یک: رشد تدریجی نورعلی: نورعلی قبل از انقلاب کارگری غیور است که خودش را به آب و آتش می زند تا هزینه زندگی خانواده اش را تأمین کند. وقتی ازدواج می کند اولین دخترش را به خاطر علاقه به صاحب کارش به اسم دختر او نامگذاری می کند. او می شود مهناز. اما وقتی خون انقلاب در رگهایش جاری می شود، امام، می شود همه چیزش. وقتی عازم جبهه کردستان می شود، سفارش می کند اگر برنگشتم اسم پسرم را «روح الله» بگذارید. شهدا با این خط کش بزرگ شدند و شهید شدند.

برشی از صفحه ۲۶ کتاب:

«ناگهان یکی از همسایه ها با عجله خبر آورد نور علی دارد می آید. دلم از شوق لرزید. بچه ها از خوشحالی بازگشت آقاجان به کوچه دویدند.نور علی که آمد نوزاد را بغل گرفت در چشم هایش دقیق شد و خیلی آرام گفت: «به خاطر علاقه ای که به امام داشتم، اسمش رو روح الله گذاشتم. بعد از به دنیا آمدن روح الله همه اقوام می گفتند: «نسبت به بچه هایتان برای روح الله استثنا قابلید راست هم می گفتند، نور علی مهر خاصی به روح الله داشت».

دو: مواجهه با ضد انقلاب: یکی از مواردی که در این کتاب خیلی قابل توجه است، حضور ضد انقلاب در شهر نیشابور است. این اراذل در نبود رزمندگان، خانه های بدون مرد آنها را شناسایی می کنند و از نوشتن شعار و فحاشی تا انداختن کوکتل مولوتف و آزار و اذیت کوتاهی نمی کنند؛ غافل از اینکه اگر مرد این خانه به جنگ نامردان رفته به پشتوانه شیرزنی است که اداره امور منزل را به دوش گرفته است. این حجم از توحش آن هم در شهر نیشابور؛ آن هم در زمان جنگ، بسیار عجیب می نماید و حتی غریب.

متن صفحات ۳۴ تا ۳۸ کتاب:

تهدید منافقین

چهار ماه به همین منوال گذشت. یک بار که نور علی تازه مرخصی آمده بود، گفت: من میرم بیرون با یکی از دوستانم کار دارم. دلهره ای به جانم افتاد که نکند برود و باز چند ماه نیاید. دوست داشتم بگویم ما هم می خواهیم همراهتان باشیم. با خودم گفتم شاید حرفهای محرمانه ای با هم دارند؛ برای همین حرفم را به زبان نیاوردم.

غروب بود که نور علی رفت. چند لحظه بعد تق تق ضربه های در بلند شد. در را باز کردم و دیدم خانمی است که گاهی خبرهایی برای نور علی می آورد. او از جنگ زده های آبادان بود. پرسید حاج آقا هستن؟ جواب دادم نه. تا خواست چیزی بگوید، ناگهان مرد سبزه رو و تنومندی که پیراهن سیاهی بر تن داشت در را هل داد و خودش را به تندی توی حیاط انداخت. ماه آخر بارداری ام بود با دیدن هیبت مرد دلم فروریخت. دست بر کمرم گذاشتم و بهت زده همان جا پشت در روی زمین افتادم. مرد با عجله طرف اتاق رفت و گفت کو، کو… کجاست؟ چرخی میان خانه زد و وقتی دید فقط بچه ها توی اتاق تنها هستند با همان سرعتی که آمده بود با همان سرعت هم گریخت.

زن لیوان آبی دستم داد، کمی آب خوردم. هنوز توی شوک ورود مرد به خانه مانده بودم. قلبم تند تند می تپید؛ رو به زن گفتم: «این غریبه کی بود؟ او با ناراحتی گفت: «فکر کردم از اقوامتان هستن. گفتم: «اگر از اقوام بودن که یا الله می گفت و با این عجله نمی رفت توی خونه.

 زن ادامه داد: شایدم خدای ناکرده برای آسیب رسوندن به حاجاقا اومده بود! خیلی مواظب باشید. دلم دوباره لرزید وگفتم: «خدا نکنه.»

وقتی آن خانم رفت برگشتم به اتاق بچه ها. از سروصدای مرد بیدار شده و نگران نشسته بودند توی رختخواب هایشان. رو به آنها گفتم: آقاجان که آمد بهش چیزی نگید؛ چون وقتی می خواد جبهه بره نگرانمان میشه. خودم را به خواب زدم تا وقتی نور علی برگشت از ماجرا بویی نبرد. ساعت ۱۲ شب بود که نور علی به خانه برگشت. از رختخواب بلند شدم تا آبی بخورم نور علی پرسید: «خبر خاصی نبود؟»

جواب دادم نه! چون نمیخواستم دلهره من و بچه ها آزارش دهد و بداند که منافقین اذیتمان می کنند.

او پیراهنش را درآورد و لباس راحتی خانه را پوشید. دوباره پرسید مطمئنی خبری نبوده؟ آخه حس میکنم اتفاقی افتاده….

فرج الله که آن موقع مهد کودک می رفت، یکباره از توی رختخواب بلند شد و با همان زبان کودکانه گفت: «آقاجان! شما که نبودی یه آقایی اومد شما رو بکشه ولی فرار کرد. نور علی بلافاصله از جا برخاست پیراهنش را پوشید بعد شمشیری که متعلق به پدرش بود را برداشت و خواست بیرون برود؛ با اصرار مانعش شدم و گفتم: نمی خواد بری با عصبانیت گفت: «بذار ببینم کدوم نامردی بوده!»

گفتم: «هر نامردی هم بوده تا حالا توی کوچه منتظر نمی مونه که شما بری و…. نورعلی بی آنکه به ادامه حرفم گوش بدهد بیرون رفت. چرخی توی کوچه زد و برگشت روبرویم نشست و گفت:

-حالا فرض کن دشمن هم بیاد و منو بکشد؛ مگه شما باید حالت بد بشه؟

-دل من خیلی کوچیکه مثل یه گنجشک. شاید خیلی اتفاق ها بیفته؛ اما بهت چیزی نمیگم تا توی جبهه نگران نشی.

-می دونم منافقین تهدید می کنن امکان داره توی خونه کوکتل مولوتف هم بندازن؛ نباید نگران بشی شلنگ رو آماده داشته باش تا اگه آتیش انداختن دستپاچه نشی و زود خاموشش کنی

-مگه قراره خونه رو آتیش بزنن؟

-نه ولی آمادگی این مسایل رو داشته باش. بچه ها رو هم نذار بیان بیرون. هر وقت یکی در زد زود در رو باز نکن. پشت در نمون و از همان وسط حیاط بپرس کیه؟ بعد اگه شناختی در رو باز کن؛ اگر هم نشناختی در رو باز نکن

این حرف ها را که گفت کمی آرام شد و فردای آن روز بازهم رفت منطقه. با حرفهایش آماده باش بودم و شلنگ آب را گذاشته بودم توی راهروی کوچک خانه.

انگار ضد انقلاب ها رفت و آمدهای نورعلی را زیر نظر داشتند که وقت نبودش سراغ خانه مان می آمدند. یک شب، عده ای از منافقین می خواستند داخل خانه کوکتل مولوتف بیندازند؛ ولی نتوانستند. چون خانه ما در کوچه باریکی قرار داشت، اطرافش مطب دکتر بود و ساختمانهای بلند دوروبرمان زیاد بود. اتفاقا همان شب توی حیاط خانه آقای محمود آبادی یکی از دوستان نورعلی، کوکتل مولوتف انداختند.

صبح ها وقتی از خواب بلند می شدم، می دیدم روی در با ماژیک چیزهای بدی نوشته اند. دشنام هایی به همسرم، بچه ها و حتی امام. چند دقیقه طولانی روی در را با نفت می شستم تا بد و بیراه ها پاک می شد؛ ولی روز بعد دوباره کارمان می شد تمیز کردن در و دیوار. درست مثل خانه قبلی مان، اینجا هم با چنین مشکلاتی روبرو بودیم. گاهی ساعت های دوازده یک یا حتی سه نیمه شب با صدای زنگ از خواب می پریدم. زنگ بلند و ممتد تمام تنم را می لرزاند.

 یادم آمد نور علی گفته بود پشت در نمان؛ برای همین ایستادم وسط حیاط که از برف سفید پوش شده بود و هر چه گفتم «کیه؟…. کیه؟…. جوابی نشنیدم. صدای لگد آمد و بعد صدای خش خشی از پشت در قفل در خراب بود و گاهی با کوچکترین ضربه باز می شد؛ اما وقت لگدزدن ها در به چفت آهنی گیر می کرد و باز نمی شد؛ با این حال ترسیدم هر لحظه در باز شود و بیایند داخل خانه. برگشتم توی اتاق و به همسایه مان که خانه شان انتهای کوچه بن بست و مشرف به خانه ما بود تلفن کردم و گفتم از پنجره ببینید دم در خانه ما کسی هست یا نه. همسایه مان گوشی را گذاشت؛ چند لحظه صدایی از گوشی نشنیدم تا اینکه گفت: «هرکی بوده رفته.»

آن شب با توسل به حضرت زینب (س) در خانه با لگدهای منافقین باز نشد؛ ولی به مرور این مزاحمتها آن قدر زیاد شد که حتی شبها زنگ خانه همسایه ها را در همان کوچه بن بست می زدند. یکی از همسایه ها با ناراحتی می گفت ما هم از دست شما آسایش نداریم. بالأخره، آقای غرویان به سپاه نیشابور تلفن کرد تا چند ماشین گشت برای آنجا بفرستند و دخترش فاطمه را هم دو سه ماه خانه ما فرستاد تا تنها نباشیم؛ چون نور علی مانند رزمنده های دیگر، پس از ٤٥ روز به مرخصی نمی آمد و اکثر اوقات نزدیک چهار ماه در منطقه می ماند. یادم است یکی از اقوام که مادر شهید بود می گفت: گوینده رادیو عراق حاج آقا رو دشنام میده و میگه شوشتری، مردم رو به کشتن می دهی و خیلی حرفهای دیگه ….. می دانستم منافقین حالا حالاها دست بردار نیستند.

جالب اینجاست این آزار و اذیت ها مخصوص ایام هیس و بیص منافقین در سال ۵۹ و ۶۰ نبود و تا پایان جنگ ادامه داشت. از زمان یکه نورعلی یک رزمنده ساده بود تا زمانی که فرمانده قرارگاه نجف اشرف. انسان از این همه غربت بچه های انقلاب می خواهد داد بزند!

برشی از صفحه ۷۳ و ۷۴ کتاب:

قطعنامه ۵۹۸

در باختران نورعلی فرمانده قرارگاه نجف اشرف بود. همراه آقای مروی به باختران رفتیم. چند خانه داخل قرارگاه بود که ما تعطیلات را در یکی از آنها به سر می بردیم. یکی از راننده ها به نام آقای صدیقی چون دوست خانوادگی مان هم بود با سفارش نورعلی سه ماه در خانه نیشابورمان که خالی بود خوابید.

مدتی بعد که به باختران آمد، گفت: بعضی ها تا صبح پشت پنجره خانه تان بودند و هر شب سروصدا و اذیت می کردند شما چطور آنجا زندگی می کنید و نمی ترسید؟
تمام سختی های گذشته یادم آمد. با اینکه خانه مان روبروی سپاه نیشابور بود، بازهم ضد انقلابها دست از سرمان برنمی داشتند. بچه ها که مدرسه می رفتند گاهی جلویشان را می گرفتند و دشنام می گفتند. با همه این حرف و حدیث ها :گفتم: «ما به دامان حضرت زینب (س) متوسل شدیم».

سه: رویارویی با مشکلات اقتصادی: نورعلی، شب و روزش و تمام فکر و ذکرش را گذاشته برای جنگ و حتی شاید یادش رفته که زن و بچه ای هم در شهر دارد. اما وقتی از عملیات برمی گردد، زن و فرزندانش را سالم و بانشاط می بیند. آنها خود را کاملا عادی نشان می دهند تا آب در دل رزمنده سپاه اسلام تکان نخورد، اما چه می کشند، فقط خدا می داند.

برشی از صفحه ۵۵ کتاب:

نور علی پس از مدتها به خانه برگشت. سردرد عجیبی داشتم. از آن سردردهای میگرنی که گه گاه سراغم می آمد. به او گفتم: «بهتره به بسته قرص بخرید». با شوخی و خنده می خواست درد را فراموش کنم گفت: «از اول که با هم ازدواج کردیم همین طور مریض بودی».

 راستش به من برخورد با ناراحتی گفتم از اول مریض بودم یا….. اصلا بیا حساب کنیم چقدر حقوق داری و چقدر فرض آن وقت می فهمی از اول که مریض نبودم، در نبودت اذیت شدم و مریض.

 آن روز با هم کلیه مخارج زندگی را حساب کردیم؛ از قسط خانه گرفته تا خرید مایحتاج. نورعلی با نگاهی پرسشگر به چهره ام چشم دوخت و گفت: «با این حساب و کتاب که یه چیزی هم باید از جیب بذاریم. پس شما در نبودم چه می کنی؟»

گفتم: «وقتی بچه ها خوابن تا صبح شلوار کردی می دوزم برای همسایه ها، برای دوست آشنا».

صبح روز بعد، همکار ،نورعلی که قسط هایمان را پرداخت می کرد، خانه مان آمد. نورعلی به او گفت: دیشب حساب و کتاب کردم و فهمیدم هیچی برای خانواده باقی نمی مونه. شما لااقل قسطها رو طوری جمع کن که مبلغی براشون بمونه. همکار نور علی جواب داد: هرچی به حاج خانوم می گم حضوری بیا از تعاون سپاه خواروبار بردار نمی آید!

من گفتم اگر از گرسنگی از بین برم، نمی آم تعاون تا بگم توی خونه چیزی برای خوردن نداریم.»

او بلافاصله گفت: «شما نیایی یکی دیگه میاد». با بی اعتنایی گفتم: «خب بیان»

چهار: فرزند پروی: از مختصات این خانواده پایدار، تربیت شش فرزند است آن هم در کوره مشکلات و نواقص و دردها و غم ها. وقتی نورعلی حتی نمی توانست برای وضع حمل همسرش هم، کنارش باشد، اما او جریان زندگی را حفظ می کند.

برشی از صفحه ۴۲ و ۴۳ کتاب:

عصر روز بعد وقتی فهمیدم بچه ها حوصله شان سر رفته، قرار شد برویم خانه یکی از فامیلها که اتفاقاً شوهر او هم منطقه بود و نزدیک خانه مان زندگی می کردند و باهم رفت و آمد داشتیم… آنجا متوجه شدم فرج الله در حالی که استکان را میان دو دستش گرفته می لرزد. دست روی پیشانی بچه گذاشتم و از گرمای پیشانی اش فهمیدم در تب می سوزد. انگار آب سرد را ریختند سرتاپایم. فامیلمان که نگرانی ام را دید، گفت: «تو مدام به بچه هات میرسی برا همین فکر می کنی همیشه مریضن».

سراسیمه جواب دادم: «ده روزه بالا سر حسینم. من که به این طفل معصوم ها نمی رسم».

 قلبم به درد آمد، زیر لب گفتم: «لابد خدا می خواد منو امتحان کنه.» نگاهی به چهره رنجور فرج الله انداختم دور چشم هایش از فرط بیماری کبود شده بود. از جا برخاستم. بچه کوچکم را بغل کردم و دست فرج الله را گرفتم تا به خانه برگردیم. هوا سرد بود و برف و کولاک شدید از دانه های برف که توی هوا چرخ می زد و مثل شن ریزه به صورتم می خورد. سوز سرما را روی گونه هایم حس میکردم بچه ها را خوب پوشانده بودم گاهی دست بر کلاه هایشان می کشیدم تا برف نشسته روی سرشان را پاک کنم …

وقتی به خانه رفتیم. تندی طرف تلفن دویدم و خیلی سریع شماره دکتر مؤمنی را گرفتم. صدای دکتر را که از آن سوی خط شنیدم، ملتمسانه گفتم: «آقای دکتر! پسر بزرگم مریض شده و…. هنوز حرفم تمام نشده بود که دکتر گفت خانم شوشتری امروز جمعه است. من بیمارستان نیستم توی این برف اگر نشانی خونه رو بدم میتونی پیدا کنی؟

مردد ماندم، گفتم: «نمی دونم!»

او ادامه داد: «خیله خب! نشانی رو یادداشت کن».

 کاغذ و مدادی برداشتم و تند تند شروع به نوشتن کردم. با اینکه نشانی را نوشتم، خیلی نا امید بودم؛ چون وسیله ای برای رفتن نداشتم. از طرفی فکر می کردم توی آن تاریکی و برف سنگینی که ریز می بارد چطور می توانم به خانه دکتر بروم. هنوز مسیر خیابانهای نیشابور را خوب بلد نبودم.

به چهره تک تک بچه ها نگاه کردم. مهناز در حال نوشتن مشق های مدرسه اش بود؛ گونه های تبدار فرج الله سرخ سرخ شده بود؛ روح الله با اسباب بازیهایش بازی می کرد و حسین هم خوابیده بود؛ مستأصل ماندم.

وضو گرفتم و بعد از نماز مغرب و عشا دو رکعت نماز حاجت خواندم. سلام نماز را که دادم دست به دعا برداشتم و زیر لب گفتم: «خدایا! اگر می خوای امتحانم کنی نمی دونم که می تونم از پس امتحانت سربلند بیرون بیام یا نه؟!»

 همین طور که زیر لب زمزمه می کردم و خیسی چشمم را با گوشه چادر گلدار می گرفتم، با درینگ درینگ تلفن به خود آمدم. تا گوشی را برداشتم، دکتر مؤمنی از آن سوی خط گفت: «خانم شوشتری! نشانی خونه تون رو بگید تا آمبولانس بفرستم و بچه رو بیارن کلینیک».

پنج: یک عمر پایداری: یکی از نکات مهمی که از زندگی نورعلی در خلال خاطرات همسرش به چشم می خورد، رنگ نباختن اوست. نورعلی سال پنجاه و نه و شصت همان نورعلی سال هشتاد و هشت است؛ تنهاترین فرق این دو سفید شدن رنگ سر و صورت و جمع کردن پشته ای از تجربیات تلخ و شیرین. اما نورعلی در تمام این ۳۰ سال فقط رزمنده ای بی توقع و مرد عمل به تکلیف بود.

شش: صداقت روایت: روایت کتاب خیلی صادقانه است. طوری که خیلی حرف های مگوی خانواده رزمندگان را بر زبان می آورد.

برشی از صفحه ۵۹ و ۶۰:

یک بار از جلسه کاری‌اش به خانه آمد و گفت: «خانوم، امروز جلسه ما علیه شما بود.»

متعجب پرسیدم: «مگر چه کردم که جلسه علیه من بود؟»

با خنده ادامه داد: «همکارها گفتن حتما شما با خانمت اختلاف داری که همه‌ش جبهه‌ای! می‌ری و می‌آیی و هیچ وقت خانمت نمی‌گه نرو؛ وگرنه، بچه‌هات رو می‌ذارم و می‌رم. شما چه کردید که خانمت این قدر برای رفتن به جبهه همراهیت می‌کنه؟»

گفتم: «این از لطف خدا بوده که همسری صبور دارم.»

همکارانش راست می‌گفتند؛ هیچ وقت نمی‌گفتم دیگه نمی‌گذارم جبهه بروی. در تمام مدت جنگ نگفتم چرا دیر آمدی یا چرا زود می‌روی؟ هر وقت هم در خانه بود، هیچ موقع انجام کارهای منزل را از او نمی‌خواستم. همه کارها را خودم انجام می‌دادم.

یادم هست خانم یکی از دوستانمان می‌گفت: «چرا نمی‌گی نرو؟»

خیلی خونسرد می‌گفتم: «بگویم که چی بشه؟ گناهه.»

او با ناراحتی می‌گفت: «شوهرم که از جبهه برگشت، دعواش کردم و گفتم این دفعه اگه بخوای بری، باید بچه‌هات رو هم ببری.»

دوست نداشتم چنین حرف‌هایی را به نورعلی بگویم. می‌دانستم که هم دل او را می‌شکنم، هم خدا ناراضی می‌شود و هم وجدان خودم ناراحت می‌شه؛ چون شاید کاری از دست او در جبهه برمی‌آمد و با حرفم مانع می‌شدم.

یکی از همرزم‌هایش یک بار خانه ما آمد و گفت: «حاج خانوم! همسرم خیلی ناراحته و نمی‌گذاره برم جبهه، کمی نصیحتش کن.»

 به خانمش گفتم: «این قدر همسرت را اذیت نکن؛ اگر بره و دیگه برنگرده چی؟»

او بلافاصله جواب داد: «از خدا می‌خوام که دیگه برنگرده …» اتفاقا همسرش شهید شد…هنگام تشییع جنازه شهید، همسرش را دیدم، پریشان بود و از غصه چه‌ها که نمی‌کرد!

زیر لب گفتم: «تا وقتی با هم هستیم باید قدر همدیگر را بدانیم …»

حرف آخر:

انسان از استقامت و پایداری این زنان ایرانی پا به کارِ جهاد و شهادت، انگشت حیرت به دهان می ماند. زنی که نه سواد خواندن و نوشتن آن چنانی بلد و نه از پشتوانه فکری و فرهنگی خانوده اش برخوردار است، اما طوری فرهنگ همسرداری و فرزند پروری اسلام را از سینه مادرش مکیده که صدها استاد دانشگاه مسلط به جامعه شناسی و روان شناسی، از تربیت چنین نیروی پا به کار اسلام، عاجز خواهند بود. اگر ملامتم نکنید می گویم این شیر زن، یکی از آیات قرآن است که فرهنگ غرب را به تحدی می خواند: « فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كَانُوا صَادِقِينَ» اگر می توانید مثل او را بیاورید.

 خدایا این جنگ چه دانشگاهی و تربیت خانه ای بود که انسان تربیت می کرد؛ انسانی در تراز اسلام. کافی بود دل به او می دادی فرقی نمی کرد خط مقدم نبرد بودی یا توی عقبه شهرها. گویا بُعد منزل نبود در سفر روحانی.

وقتی در صفحه خاطرات این زنان عصر ظهور قدم می زنی، ایمان می آوری که « وَلَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثَى» مرد را کجا توان هماوردی باشد که مثل زنان باشد. زن عصر خمینی فقط مثل خودش است. «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ».

پیوندهای مرتبط:

فهرست موضوعی کتاب به صورت pdf و به صورت exel

خاطرات و مطالب مرتبط با این کتاب را در اینجا مشاهده بفرمایید.

به این پست امتیاز دهید.
حتما بخوانید:  معرفی و بررسی کتاب تو شهید می شوی؛ خاطرات شفاهی رزمنده سجاد ایزدهی

مطالب زیر رو هم از دست ندید…

نظرات و ارسال نظر