برش هادوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷

معرفی و بررسی کتاب سند گمنامی؛ زندگی و خاطرات شهید احمد مکیان

کلام شهیدان: امام خمینی (ره): ما ملت گریۀ سیاسی هستیم، ما ملتی هستیم که با همین اشکها سیل جریان می‌‎دهیم و سدهایی را که در مقابل اسلام ایستاده است، خرد می‌‎کنیم

نام کتاب: سند گمنامی؛ زندگی و خاطرات شهید مدافع حرم احمد مکیان

تهیه و تدوین: گروه تحقیقاتی احیاء،

ناشر: دفتر نشر معارف

نوبت چاپ: اول-۱۳۹۶٫

تعداد صفحات: ۱۰۴ صفحه- مصور

کتاب حاضر به بررسی زندگی و خاطرات شهید مدافع حرم، شهید احمد مکیان می پردازد. کتاب در شش فصل کودکی و نوجوانی، جوانی، سوریه، ازدواج، شهادت و وصیت نامه تدوین شده است. قبل از شروع فصول، زندگی نامه و بعد از آنها تصاویر درج شده است.

زندگی نامه بسیار مجمل و کوتاه است و از ۱۹ سطر کلی و مبهم تجاوز نمی کند. انتظار از یک زندگی نامه، پرداختن به زوایای زندگی به صورت خلاصه می باشد. اطلاعات زندگی در فضاهای مجازی بیش از مطالب ذکر شده در این بخش کتاب است.

تاریخ ازدواج در کتاب ذکر نشده است. روز شهادت هم بر خلاف سایر منابع، ۱۷ خرداد ذکر شده است:

شهید احمد مکیان در نیمه آبان سال ۱۳۷۳در خانواده ای مذهبی در استان خوزستان متولد شد.  پدر او از روحانیان و مبلغان فعال در منطقه بود احمد در نوجوانی به حفظ قرآن و شرکت در فعالیت های فرهنگی موفق شد.

…پس از چند مرحله حضور در جبهه های نبرد احمد با مشورت خانواده تصمیم گرفت ازدواج کندآشنایان فکر می‌کردند ازدواج مانعی برای حضور او در منطقه می شود زمن علاقه‌ای که به خانواده و همسرش داشت مدت کوتاهی پس از ازدواج مجدد ناظم میدان‌های نبرد شد. احمد سرانجام در تاریخ ۱۷ خرداد ۱۳۹۵ در ۲۱ سالگی به آرزوی دیرینه اش رسید و هم نشین رفقای شهیدش شد.

رحیمه هاشمی؛ مادر شهید در مصاحبه ای روز ولادت شهید را هم زمان با سال روز ولادت امام محمد باقر (ع) می داند. اگر این نقل درست باشد، ولادت در ۱۴ آذر ۱۳۷۳ به وقوع پیوسته است.

انتظار زندگی نامه ای دقیق تر، از این جهت انتظاری به حق است که هنوز بیش از دو سال از شهادت شهید نگذشته است و شایسته نیست با اما و اگر ها همراه شود.

در بخش تصاویر هم ۲۵ تصویر از کودکی تا شهادت و تشییع شهید ارائه شده است و چه زیبا بود که به این تصاویر، تصاویری از وصیت نامه و دست نوشته های و تصویری از سنگ مزار شهید منضم می شد.

از نقاط قابل توجه کتاب، کیفیت صفحه آرایی و چاپ کتاب است که حس خستگی را از خواننده دور می کند.

یکی از نکاتی که در ذکر خاطرات وجود دارد احساس می شود که خاطرات تقطیع شده است. گاهی یک خاطره در دو خاطره مجزا ذکر شده که برای فهم بیشتر باید تجمیع شود.

“برای پول” به روایت پدر شهید (صفحه ۵۷):

اولی که رفت کسی از فامیل خبر نداشت.  ولی دفعات بعد، آرام‌آرام بقیه هم متوجه شدند و حرف و حدیث ها شروع شد.  بعضی می گفتند: «احمد برای پول داره سوریه و شما نباید اجازه بدید». اینقدر از این مدل حرف نمی زدند و به ما فشار می آوردند که خسته شدیم از جواب دادن به اون ها.  ما جوری فکر می کردیم و اون ها جور دیگه. گفتیم: «ما که احمد رو نفرستادیم. خودش رفته، شما اگه می تونید باهاش صحبت کنید که دیگه سوریه نره».

وقتی از دومین اعزامش برگشت، بزرگان فامیل خانه ما جمع شدند که احمد را قانع کنند که دیگر به سوریه نرود.

“جلسه شبانه” به روایت پدر شهید (صفحه ۵۸):

تقریبا جلسه شان ۱۰:۳۰ شروع شد تا حدود ۳ نیمه شب. اتاق پر بود از بزرگان فامیل که بیشترشان هم روحانی بودند.  آنها یک طرف،  احمد یک طرف.  صحبت ها شروع شده بود و احمد با آیات قرآن و حدیث هایی که بلد بود جواب همه را داده بود.  طوری شده بود که احمد همه را قانع کرده بود که رفتنش به سوریه بی دلیل نیست.  مثلاً گفته بودند: « یک بار رفتی دیگه وظیفه ات رو انجام دادی، کفایت می کنه. بذار بقیه برن».

گفته بود: « مگه دفاع از مظلوم فقط یکبار وظیفه ماست؟  تا وقتی زنده هستیم وظیفه داریم از مظلوم دفاع کنیم».

آن شب بعد از این که به سوال ها و شبهه ها جواب می‌دهد، خودش در مقام سوال بر می آید و می گوید: « فکر کنید فردا داعش حرم حضرت زینب سلام الله علیها رو اشغال کرد.  شما جواب حضرت زینب رو چی می خواید بدید؟  می تونید بگید ما اینجا در ناز و نعمت مشغول زندگی بودیم و این ها حرم شما رو اشغال کردند؟».

همان طو رکه ملاحظه می  شود، این دو مطلب، یک خاطره تقطیع شده است. از این دست خاطرات در کتاب وجود دارد. ماننده خاطره “بچه ها را برگردانید” و “قایم شدیم” در صفحه ۵۴ و ۵۵٫

فصل اول با ۱۹ خاطره در ده صفحه به خاطرات دوران کوکی و نوجوانی شهید می پردازد؛ از آغازین روزهای ولادت تا دوران ابتدایی و کلاس های حفظ قرآن:

برشی از صفحه ۲۲ کتاب:

کچل شدیم  به روایت برادر شهید:

برنامه حفظ قرآن مان با هم بود.  من و محمد حسن و احمد.  احمد هم بزرگتر بود هم بیشتر از ما حفظ کرده بود.  به همین علت در گروه بود.  برنامه این بود که هر روز یک صفحه از قرآن را حفظ کنیم.  قانون گذاشته بود که هرکس این یک صفحه را حفظ نکرد،  سرش را کچل می کنیم.  به خاطر این برنامه من و محمد حسن کچل شدیم،  ولی احمق نه.  آن زمان حدود ۸ سال مان بود. 

فصل دوم با ۴۱ خاطره در ۱۸ صفحه روایت کننده سال های کلاس سوم راهنمایی، ورود به حوزه تا پیدایش انگیزه اعزام به سوریه می باشد. البته روشن است که بیشتر خاطرات با نوجوانی بیشتر سازگار است؛ گر چه خاطراتی از جوانی شهید هم در آن به چشم می خورد:

برشی از صفحه ۴۲ کتاب:

مشورت به روایت پدر شهید:

اهل مشورت بود. برای خیلی از کارها با من تماس می‌گرفت و مشورت می خواست.  برای نمونه یک بار تصمیم گرفته بود دنبال وام برود،  برای اینکه ماشینش را عوض کند.  با نظرت موافقم نبودم.  نظرم را گفتم ولی باز کار را گذاشتم به عهده خودش.  روز بعد تماس گرفت و گفت که بعد از کمی تحقیق نظرش عوض شده.

فصل سوم با ۳۱ خاطره در ۱۷ صفحه روایت کننده خاطرات مربوط به سوریه است؛ از پادگان آموزشی تا دفعات مختلف اعزام:

برشی از صفحه ۵۴ و ۵۵ کتاب

بچه ها را برگردانی به روایت پدر شهید:

همان یکی دو هفته اول که این ها رفته بودند برای آموزشی،  داعشی ها خیلی سر و صدا راه انداختند و جنایت‌های فراوانی کردند.  مادر احمد و دوستش به ما فشار آوردند که هر طور شده باید بچه ها را برگردونید.

من با یکی از دوستانم تماس گرفتم و ماجرا را گفتم.  اتفاقا می خواست برای تدریس مسائل عقیدتی به محل آموزش بچه ها برود. گفت: «اگر آنها رو  دیدم، حتما بر می گردونم».  ولی بنده خدا توی پادگان و کلاسها هرچقدر که گشته بود، بچه‌ها را ندیده بود.

رفته بود دفتر آموزش و اسم بچه هارا گفته بود.  ولی آنجا هم اسمی از بچه ها نبود.  جالب اینکه بچه ها زنگ می‌زدند و می‌گفتند ما در همین پادگانیم؛ ولی بنده خدا هرچه تلاش می کرد پیدایشان نمی کرد.

فصل چهارم با ۲۱ خاطره، در هشت صفحه روایت کننده فصل ازدواج شهید می باشد؛ از خواستگاری تا خرید عروسی و مراسم ازدواج.

برشی از صفحه ۷۲ کتاب:

خرید عقد به روایت همسر شهید:

فاصله عقد تا عروسی مان کمتر از یک ماه بود. به همین خاطر خیلی در قید و بند خرید تجملاتی نبودیم. ضروریات را در این مدت گرفتیم. بقیه وسایلی که نیاز داشتیم، خودمان بعد از عروسی کم کم خریدیم.

فصل پنجم روایتگر خاطرات شهادت در قالب ۲۲ خاطره در ۱۱ صفحه می باشد و فصل آخر به وصیت نامه شهید اختصاص دارد.

جدا کردن وصیت نامه و اختصاص یک فصل به آن خیلی جالب به نظر نمی رسد. چه بهتر بود که وصیت نامه هم به فصل شهادت ملحق شود.

فصل شهادت روایتگر حال و هوای شهید، دوستان و خانواده شهید می باشد:

برشی از صفحه ۸۶ و ۸۷ کتاب:

برویم کربلا به روایت پدر شهید:

اوایل ماه رمضان بود.  تازه آمده بودم تبلیغ.  احمد هم تازه رفته بود مأموریت. مانده بودم چطور به خانواده خبر بدهم. آن شب کلی نماز خواندم و به اهل بیت علیهم السلام متوسل شدم تا بتوانم به خود صبر بدهم. به ذهنم رسید که به اسم کربلارفتن خانواده را بیاورم آبادان.  همین کار را هم کردم.  تا با قطار رسیدیم آبادان، اهل فامیل آماده مراسم شده بودند و کوچه را سیاه پوش کرده بودند.  من تا سر کوچه چیزی به مادر و خانم احمد نگفتم.  نزدیکی‌های خانه به خانمم گفتم: « اگه حضرت زینب سلام الله علیها بیاد و احمد رو از شما بخواهد حاضری بدی؟»

با این سوال کمی مقدمه چینی کردم تا اینکه رسیدیم داخل کوچه.  خانم عکسهای احمد را به دیوار دید و از حال رفت.

سخن آخر:

شهید میوه زندگی پدر و مادر است؛ میوه ای رسیده که به گاه رسیدن، به کام مهمان عزیز می نشیند. رسیدن به این مقام، عزت دنیا و آخرت را برای خود شهید و پدر و ماردش به ارمغان می آورد. در این عرصه، پدران شهدا نقشی بسیار پر رنگ در این تکوّن دارند. اگر احمد مکیان به عنوان شهید مدافع حرم خوش درخشیده است، اگر در آسمان ها مشهورتر از زمین است، سهم عمده این فضیلت، که فضیلتی هم پای آن نیست، را مدیون پدری است که هم شهادت را خوب می فهمید و هم تا آنجا که برایش میسر بود، نگذاشت مهر پدری دست و پای پسر را ببندد.

در کنار قدر دانی از مجاهدات شهدا، باید پدر و مادرشان هم دیده شوند. نباید گذاشت در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده شوند؛ اگر چه در فضائل انسانی پسران شان گوی سبقت را از آنها ربوده باشند.

ای کاش بفهمم این مهم را.

پیوندهای مرتبط:

برش هایی از این کتاب را در اینجا مشاهده بفرمایید.

به این پست امتیاز دهید.
حتما بخوانید:  معرفی و بررسی کتاب نمی توانسنت زنده بماند؛ خاطرات شهید مهدی باکری

مطالب زیر رو هم از دست ندید…

برچسب‌ها

نظرات و ارسال نظر