برش هایکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷

معرفی و بررسی جلد 22 مجموعه نیمه پنهان ماه؛ شهید علی تجلایی

کلام شهیدان: امام خمینی (ره): ما ملت گریۀ سیاسی هستیم، ما ملتی هستیم که با همین اشکها سیل جریان می‌‎دهیم و سدهایی را که در مقابل اسلام ایستاده است، خرد می‌‎کنیم

کتاب نیمه پنهان ماه، جلد ۲۲؛ علی تجلایی به روایت همسر شهید

نویسنده: راضیه کریمی

ناشر: روایت فتح

نوبت چاپ: سوم- ۱۳۹۵

تعداد صفحات: ۸۵ صفحه مصور

جلد حاضر از مجموعه نیمه پنهان ماه به روایت زندگی مشترک سردار رشید اسلام شهید علی تجلایی به روایت نسیبه عبد العلی زاده می پردازد.

تعداد صفحات مفید کتاب ۶۷ صفحه می باشد و نُه قطعه عکس مزین آخر کتاب می باشد.

راوی کتاب دختری است که به لحاظ سنی تازه دیپلم گرفته و اما کنجکاوی نوجوانی او را به دیدار مجروحی جنگی که اخبار مقاومت و مبارزه او کوی و برزن تبریز را فرا گرفته است می کشاند. او هیچ وقت نمی دانست که ممکن است این دیدار زمینه ازدواجش با او را فراهم کند.

روایت خانم عبد العلی زاده از اولین دیارش با شهید تجلایی در صفحه ۱۶ و ۱۷ کتاب چنین آمده است:

داخل اتاق ها را یکی یکی نگاه می کردم تا بالاخره اتاقش را پیدا کردم. در زدم و رفتم تو. سلام کردم. پسری کم سن و سال با قیافه ای معصوم روی تخت دراز کشیده بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد. سرش را برگرداند و جواب سلامم را داد و سرش را انداخت پایین. گفت: فرمایید.  شک کردم. فارسی پرسیدم: شما تجلایی هستید؟ گفت: بله.

 جاخوردم. تصورم از تجلایی یک نظامی جا افتاده، قوی هیکل و ورزیده بود؛ البته با سبیل های کلفت. چیزی شبیه خود صدام. اصلا فکر نمی‌کردم تجلایی این قدر کم سن و سال باشد.

شب که همه خانواده دور هم نشسته بودیم، یک دفعه گفتم:  مهین! توکه می گفتی تجلایی یک آدم معمولیه! این که خیلی نازه.

 پدرم سرخ شد، با تعجب پرسید: کی نازه؟ گفتم: علی تجلایی.

گفت: مگه رفتی دیدنش؟

 گفتم آره. بابا جا خورد ولی چیزی نگفت. عادتش بود دوست داشت راحت باشیم و همه حرف‌هایمان را بزنیم؛ برخلاف مادرم که کمی سختگیرتر بود.

روایت صادقانه کتاب خواننده را پای قصه، همین قصه کوتاه می کشاند و تا آخر با او پیش می رود.

خانم عبد العلی زاده ناخواسته در مسیری قرار می گیرد که به خواستگاری از او و مخالفت با خانواده اش منتهی می شود:

در صفحه ۲۰ و ۲۱ کتاب می خوانیم:

دانشجویان پیرو خط امام وقتی فهمیدند چند بار رفته ام ملاقات علی تجلایی،  از من خواستند با آنها بروم و اتاق تجلایی را نشانشان بدهم…..

یک روز با خودم فکر کردم ایشان خیلی پسر خوبی هستند. حیف است مجرد بمانند من توی ذهنم یکی یکی دخترهای با تقوا و محجبه ای را که می شناختم بالا و پایین کردم و یکی شان را برایش پسندیدم.

گفتم این خانم را می برم پیش شان. همدیگر را ببینند و با هم صحبت کنند. به آن خانم چیزی نگفتم.  پیش خودم گفتم اول تجلایی را ببیند، بعد ماجرا را به تجلایی می‌گویم. اگر استقبال کرد به آن خانم هم بگویم. با هم رفتیم ملاقات. آن خانم که رفت، برگشتم و جریان خانمی را که برایش پسندیده بودم، گفتم. حرفم را جدی نگرفت….

بعد از ملاقات گفت خواهشن زحمت نکشین و برای من همسر انتخاب نکنین. گفتم: قصد بدی نداشتم. من فکر کردم این خواهر خیلی با تقواست، برای شما مناسبه. گفت: نمی خوام. خودم یک نفر را انتخاب کردم و قصد دارم تا آخر پیش برم.

زندگی مشترک این زوج، بین از کمتر از چهار سال بوده است؛ ۴۵ ماه. چهل و پنج ماهی که بیشترین سهم نسیبه از آن، انتظار و دلشوره بوده است. دلشوره این که شاید این آخرین تماس یا آخرین دیدار باشد، شاید دیگر … .

روایت زندگی مشترک شهید تجلایی، خیلی کوتاه گزارش شده است؛ اما همین گزارش کوتاه هم نکات کاربردی قابل توجهی را روایت می کند.

یکی از نکات مثبت کتاب، فهرست اعلام موجود در آخر کتاب است؛ این حسن با ذکر خلاصه زندگی نامه یا سال نمای زندگی کامل تر می شد.

از اخرین روایت های کتاب، روایت دریافت خبر شهادت شهید در صفحه ۶۹ و ۷۰ کتاب می باشد:

سه ساعت مانده بود به تحویل سال ۱۳۶۴. خانه مادرم بودم. همه جا را تمیز و مرتب کرده بودم.  همه جا برق می زد. لباس بچه ها را عوض کردم و منتظر ماندم.  در زدند. چند نفر از دوستانم بودند. به مشکی پوشیده بودند.

آن‌روزها پوشیدن لباس مشکی عجیب نبود، دم عید خانه رزمنده‌ها رفتن هم عجیب نبود. دیدم خیلی ناراحت و گرفته اند.  پرسیدم: از عملیات چه خبر؟  گفتند: می دونی تو این عملیات چند نفر شهید شدن؟

گفتم نه هنوز نمی دونم.  ن گفتند ابوالحسن آل اسحاق گفتم خدا رحمتشون کنه. دیگه؟

گفتند: آقا مهدی باکری. می‌دانستم علی و مهدی در این عملیات باهم بودند. گفتم:  پس علی هم؟

تا گفتم:  علی هم؟  همه سکوت کردند و سرشان را انداختند پایین.

یادم افتاد علی همیشه می گفت: خیلی برام مهمه موقع شنیدن خبر شهادت من چه عکس العملی  نشون میدی.  اون موقع امتحان پس می دی. یادت باشه اون لحظه شکرگزار باشی. به خدا ثابت کن بیشتر از من دوستش داری.

نمی دانم بیست بار سی بار سرم را برداشتم دوباره به دیوار تکیه دادم. حنانه روی پایم خوابیده بود. مریم هم بغلم نشسته بود. مریم  زل زده بود به چشم هایم.

فقط می گفتم: الحمدلله الحمدلله.  ترکی و فارسی می گفتم:  خدایا شکرت.

سخن آخر

 خواندن این روایت ها ناخواسته این فکر در ذهن آدم جا می اندازد که جنگ چه زود آدم ها را بزرگ می کند، به بلوغ می رساند. شهدا انسان هایی بودند که علی رغم جثه های کوچک شان، روح بزرگی داشتند. هر که این روح را باور می کرد، به اندازه باورش همراه با آن روح آسمانی قد می کشید. همسران شهدا هم از همین سنخ اند.

خیلی وقت ها آدم دلتنگ آن بزرگانی می شود که “دعی فی ملکوت السماوات عظیما” و می گوید ای کاش مقادیری زیادی ار حیات نباتی ام را می دادم تا لحظه ای از آن عظمت ها را درک می کردم.

به امید روزی که قدم سلوک مان از سکون خسته شده، تاتی کنان به راه افتد، راه عظمت و افتخار.

پیوندهای مرتبط:

برش هایی از خاطرات این کتاب را در اینجا ملاحظه بفرمایید.

به این پست امتیاز دهید.
حتما بخوانید:  جایگاه اسم در رشد معنوی در سیره شهید علی تجلایی

مطالب زیر رو هم از دست ندید…

برچسب‌ها

نظرات و ارسال نظر