برش هایکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷

معرفی و بررسی جلد 21 مجموعه نیمه پنهان ماه؛ شهید فضل الله محلاتی

کلام شهیدان: امام خمینی (ره): ما ملت گریۀ سیاسی هستیم، ما ملتی هستیم که با همین اشکها سیل جریان می‌‎دهیم و سدهایی را که در مقابل اسلام ایستاده است، خرد می‌‎کنیم

مجموعه نیمه پنهان ماه، جلد ۲۱؛ محلاتی به روایت همسر شهید

نویسنده: معصومه شیبانی

ناشر: روایت فتح

نوبت چاپ: دوم- ۱۳۹۵

تعداد صفحات: ۱۱۱ صفحه؛ مصور

کتاب حاضر روایت خانم اقلیم سادات شهیدی از زندگی نزدیک به سی ساله با روحانی مبارز آیت الله شهید فضل الله مهدی زاده محلاتی است.

متن مفید کتاب حدود ۹۰ صفحه است که به ۲۲ تصویر سیاه و سفید از زندگی طلبگی و مبارزاتی ایشان مزین شده است.

شروع این زندگی مشترک در سال ۱۳۳۵؛ درست زمانی که عروس ۱۱ ساله و داماد ۲۶ ساله بود، شکل می گیرد.

شروع روایت از همان واقعه ازدواج در سال ۱۳۳۵ می باشد. همان سال هایی که خانم اقلیم سادات شهیدی خود را دختری نیازمند بازی می بیند؛ اما دست تقدیر او را خیلی زود با مسائل جدی زندگی رو به رو می کند. زندگی با مردی چون شیخ فضل الله که سراسر زندگی اش مبارزه، تعقیب و گریز می باشد، بازی را بر نمی تافت و باید خواه ناخواه با ساواک رو در رو شده، چون شیری از حرمت شوهرش دفاع کند و رژیم را با زیانش تحقیر کند.

راوی در صفحه ۳۲ و ۳۳ چنین روایت می کند:

تعریف می کرد که ساواکی‌ها آمده بود داشتن مدارک و کتابهاش را صورت برداری می کردند. می گفت: «فلان کتاب رو میزدن یک و بهمان کتاب را می‌زدند دو  و همینطور تا آخر که اومدن رسیدن به عکس امام. اونی که به اون یکی دیکته می کرد، گفت: بنویس ۲۰: عکس خمینی».

 این احمد آقای ما هم ساکت و با زیر شلواری وایساده بود کنار ساواکیه. یه لبخند نازنین کارشت روی صورتش و گفت: «دیدی خودت؟ همه جا آقای خمینی نمره ش بیسته. جیگرت حال اومد».  ساواکیه بنده خدا اصلا انتظار چنین حرفی را از این بچه نداشت. تشرش زد و از من پرسید :«چی میگه این؟» گفتم: «بچه ست سر کار جون. یه چیزی برای خودش میگه دیگه. شما به دل نگیر». بعد هم فرستادمش بره چایی بیاره برای آقا تا جلوی چشمش نباشه که یادش بیاد چه کلکی خورده از این احمدآقای بلبل زبون ما…

مگر دیگر ساکت می شدم من. تک تک ولخرجی ها و اسراف و همکاری‌های اربابشان را کوبیدم توی سران آتش به جان رفته ها. نه فکر کنید آرام و با زبان فضل الله که با فحش. نابدتر‌هایی بارشان می‌کردم آب نکشیده که چشم‌هاشان داشت از کاسه میزد بیرون.

 یکی‌شان صداش در درآمد گفت: «ببین زنت دراه چی بار مون میکنه. نمیخوای ساکتش کنی؟».

فضل الله گفت: «کسی که اعصابش خرابه، مگه میشه آرومش کرد. درستش کنه که شما سر به سرش نذارین».

 یواشکی گفت: دست خودش نیست آخه.  از ته دلش خبر داشتم که از همیشه راضی تر است که دارم مثل شیر پنجه می کشم توی صورتشان. نشان به آن نشان که بعدها برگشت به ام گفت: «سرم توی آسمون ها بود که می دیدم ازشون نمی ترسی».

 اگر تعارف می کردم، می گفتم: «نباید نمکش رو  آنقدر زیاد می‌کردم».

 می خندید می گفت:« اون شب با همون نمکش مزه داره حاج خانوم هرچی گفتی لایقش بودن». منظورش این بود که باز هم بگویم و نترسم چون ورد زبانش بود که «حقت رو همیشه از حق خور بگیر».

ارتباط راوی با خانواده حضرت امام خمینی (ره)، با توجه یه سابقه رفاقت طولانی پدرش با حضرت امام خمینی (ره) و رفت و آمدهای مکررشان، قابل توجه است:

خانم امام خیلی به من محبت می کرد. نمی گذاشت من دوری خانواده ام را احساس کنم. می گفت: «هر زمانی که شوهرت خانه نبود یا دلت برای محلات تنگ شد، غریبی نکن، پاشو یه تک پا بعد از ظهرها بیا خونه ما. دخترهای من هم مثل خواهر های خودت می مونن. بیا تنهایی هات رو با اونا قسمت کن».

خانم آقا مصطفی هم زیاد می آمد خانه ما. بیشترش با شوهرش می آمد. آقا مصطفی و فضل الله خیلی باهم صمیمی بودند. هفته‌ی نمی‌شد که دو سه تا شام و ناهار را با هم نخورند و سر درس  وزندگی و سیاست با هم گرم نگیرند و بحث و جدل نکنند.

امام مرا دختر خودشان می‌دانستند. امکان نداشت به ام نگوید: «سلام دخترم». تا از حال و روز خودم و بچه هام مطمئن نمی‌شدند، دل نمی کندند. همیشه هم احوال فضل‌الله را می‌پرسیدند. می‌گفتند: «حال شیخ فضل‌الله خودمون چطوره؟».

بعد از تمام حال و احوالپرسی ها برمیگشتند به ام می گفتند: «هر وقت دلتنگ شدی یا کم و کسری چیزی داشتی، مدیونی اگر به من و حاج خانوم نگی».

نگرانی و کمبود را داشتم؛ ولی با بودن فضل الله هیچ چیز کم و کسر نداشتم.

تنها نکته ای که درباره نقد کتاب می توانم بگویم ناهمگونی هایی است که در برخی تاریخ های کتاب به چشم می خورد.

روایت صفحات ۱۵-۱۱ کتاب چنین است:

اسمش فضل الله است مثل پدرت روحانی و لبخندی به لب دارد که تا لحظه وداع آخرش با او و از اوست. 

او را هیچ وقت نمی توانی بدون آن لبخند به یاد بیاوری.  او شیخ همیشه خنده روی توست.  او فضل الله توست. ثانیه‌ها درست در سال ۱۳۳۱ از حرکت ایستادند و تو فقط یازده سالت است و پیش خودت می گویی: «حتما باز هم دارن سر به سرم میذارن».

اولش فکر کردم مثل همیشه دارن باهام شوخی می کنند. این حرفا توی مهمانی های خانوادگی و با خنده یکی از مردهای فامیل گل می انداخت که می گفت: «عروس من میشی اقلیم سادات؟»

یا اگر زن ها می گفتند توی مجلس زنانه می گفتند و یک مشت شیرینی و شکلات می ریختند روی دامنم و لپم را می‌کندند و می‌گفتند «چه عروسی بشه این الاد پیغمبر. خوش به سعادت دامادی که تو خانوم خودنه ش باشی».

داماد ده سال از من بزرگتر بود. من فقط تا کلاس پنجم رفته بودم مدرسه. هنوز دوست داشتم بروم. بروم که درس بخوانم و با دوست هام بازی کنم  و نمره های طاق و جفت از معلممان بگیرم.  اما یکهو دیدم نشسته ام پای سفره عقد و چشم همه بزرگترها به من است که آن “بله”ی اول و آخر را بگویم.

زندگی‌مان را توی خانه پدری فضل‌الله شروع کردیم. حاج غلامحسین خان مهدی‌زاده توی بازار محلات بزازی داشت. کسب و کارش رونق داشت؛ یعنی منظورم این است که از پول برای تنها پسر و تنها عروسش کم نمی‌گذاشت.

آن اوایل اجاره نمی‌داد فضل الله برای خرج خانه کار کند. خدا تنها پسرش را بعد از پنج تا دختر بهش داده بود. عزیز بود. دردانه اش بود. اصلاً رضا نداشت تو سختی ببیندش؛ یا برود ازش جدا زندگی کند؛ یا بخواهد خدای نکرده برود توی شهری دیگر؛ دور از خانه پدری بماند. فضل الله ولی آرام و قرار نداشت. دوست داشت برود قم درس بخواند، زندگی کند، مستقل باشد؛ اما می دانست اگر به پدرش بگوید جوابش فقط یک کلمه است “نه”.

تا فهمید آقای خوانساری آمده‌اند محلات، رفتن دست به دامن عموش شد؛ حاج محمد حسن مهدی زاده. که برود پیش آقای خوانساری و ازش خواهد او برود قم درس بخواند. آقای محمد تقی خوانساری مرجع بود. بزرگ‌ترها حرفش را توی محلات می‌خواندند؛ ولی عموی فضل الله اخلاق برادرش را می‌شناخت و شک داشت. گفته بود: «حاج بابات راضیه حتماً؟».

ما توی خانه پدری فضل الله فقط سه ماه زندگی کردیم. بعدش رفتیم قم. … می‌گفتم: چرا باید تنها بریم قم؟

مسافرت و قم ترسی نداشت؛ ولی من مرغم همان یک پا را داشت. گریه می کردم، غر می زدم. بهانه می‌گرفتم؛ ولی کو کسی که بخواهد به حرفم گوش بدهد؟ یا مثلاً دلداری ام بدهد؟

فضل‌الله صبح زود می رفت پیش آقای خوانساری و من خودم بودم و خودم. مجبور شدم خودم به خودم دلداری بدهم و پنج شش ماه نشده، به دوری از محلات و خانواده و تنهایی عادت کنم.

از چهار سالی که توی قم زندگی کردیم، دو سال اول را مستاجر بودیم و دو سال بعد رفتیم توی محله یخچال قاضی خانه خریدیم؛ جایی که مسیر زندگی ما را عوض کرد. خانه ما درست روبروی خانه امام بود.

من با دختر کوچک امام هم سن و سال هستم؛ منظورم خانم مصطفوی همسر آقای بروجردی است. ما هم بازی، هم درد و هم راز هم بودیم. وقتی آقای اشراقی آمدند یکی از دخترهای امام را عقد کردند، من فقط پنج سالم بود. عروسی شان را هنوز یادم هست. آمدند مراسم شان را توی یکی از باغ های محلات گرفتند.

در متن فوق دو ادعا وجود دارد:

یک: راوی در سال ۱۳۳۱ در حالی که یازده سالش بود، با شهید محلاتی –که ده سال از او بزرگ تر بود- ازدواج کرده است.

دو: شهید محلاتی بعد از ازدواج طرح وساطت آیت الله خوانساری از پدرش را برای زندگی در قم کلید زده است.

ازدواج خانم صدیقه مصطفوی با آیت الله شهادب الدین اشراقی در سال ۱۳۳۰ صورت گرفته است و راوی در آن زمان پنج ساله بوده؛ یعنی متولد ۱۳۲۵ و اگر در یازده سالگی ازدواج کرده باشد؛ باید ۱۳۳۶ باشد و این با نقل ۱۳۳۱ سازگاری ندارد.

اما درباره داماد: ایشان متولد ۱۳۰۹ است که ۱۶ سال با عروس اختلاف سنی دارد و در سال ۱۳۳۶ بیست و هفت ساله بودند. طبق نقل های مشهور ایشان قبل از ازدواج؛ در سال ۱۳۲۴ به قم مهاجرت کرده و سابقه علمی و سیاسی و حتی تبعید داشته اند. آن همه سوابق از جمله:

۱۳۲۶؛ آشنایی با فدائیان اسلام و مرحوم “آیت‌الله کاشانی” و ثبت نام برای اعزام به “بیت‌المقدس” و مبارزه با اشغالگران فلسطین.

۱۳۳۱؛ (۳۰ تیر) مسافرت به تبریز و تبلیغ برای نماینده های فدائیان اسلام و آیت الله کاشانی در مجلس هفدهم و نجات از سوء قصد سلطنت طلبان.

۱۳۳۲؛ دستگیری و تبعید به مشهد به دنبال روشنگری علیه کنسرسیوم نفت و کودتای ۲۸ مرداد.

با کار و حتی تحصیل در محلات سازگاری ندارد. این مطلب مؤیدی هم در متن مذکور دارد و آن اینکه بعد از مهاجرا راوی به قم، شهید محلاتی در کلاس های درس آیت الله خوانساری شرکت می کرده که این کلاس برای طلاب درس خارج است که باید سابقه حداقل ده ساله طلبگی داشته باشند و اینکه فقط چهار سال در قم سکونت کرده اند. چون شهید محلاتی در سال ۱۳۳۹ به تهران مهاجرت کردند، پس لاجرم ازدواج و مهاجرت به قم باید مهاجرت شهید محلاتی به قم در سال های قبل از آن -۱۳۲۴- بوده باشد و عزیمت به قم با همسرش اما در سال ۱۳۳۵ صورت گرفته باشد.

یکی از روایت هایی که با روایت‌های دیگر راوی درباره سال شروع ازدواج وجود دارد، در صفحه ۱۷ تا ۱۹ کتاب آمده  است:

خدا شاهد است در این ۳۱ سالی که باهم زندگی کردیم هیچ وقت نشد فضل الله یک روز یا یک ساعت با من قهر کند…

احمدم خیلی کوچک بود.  تر و خشک کردن میخواست. من هنوز مادرش فرزین شده بودم… توی این هاگیر واگیر یک خبر به گوشم رسید که روزم را شب کرد. مأمور ها نواب صفوی را گرفته بودند و می خواستند اعدامش کنند. آنی که چهار ستون بدنم را لرزاند این نبود، خبری بود که دنبال سرش به گوشم رسید. همه جا چو انداخته بودند «هرکس کمکش کرده باشه، هرجا که باشه پیداش میکنن می‌گیرن می‌برن میندازنش توی هلفدونی و…

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و همه اش چشمم به در بود که «پس کی فضل الله میاد؟». آمد. بالاخره آمد.  آن دلشوره ای را که من داشتم او هم داشت. از صداش فهمیدم. از قول بودنش، از یک جا بند نشدنش، از بریز و بپاش کردنش.

گفتم دنبال چی میگردی؟

گفت عکسهای نواب رو که باهم انداختیم میدونی کجا گذاشتمشون؟

باهم پیداشان کردیم. یک چند تا نامه دست نویس نواب هم توشون بود. همه را گذاشت لای هم، مخفی کرد توی لباسهاش. برد بیرون داد به کسی که بهش اطمینان داشت، تا ارزشان نگهداری کند.

خطر از بیخ گوشمان رد شد؛ اما نواب صفوی را ول نکردند، مدام زیر نظر بود، تا اینکه یک سال و سه ماه بعد از ازدواج من و فضل الله گرفتند تیربارانش کردند.

طبق این نقل، تاریخ ازدواج راوی با شهید محلاتی باید در آبان ۱۳۳۳ صورت گرفته باشد. چرا که شهید نواب در دی ماه ۱۳۳۴ به وقوع پیوست. از آنجایی که راوی در جایی خود را متولد ۱۳۲۰ معرفی کرده، باید در زمان ازدواج ۱۳ ساله باشد نه یازده ساله.

بالاخره این اختلاف تاریخ گرچه برای خواننده معمولی محسوس نباشد، اشکالی برای کتاب به حساب می آید؛ چرا که هنوز فاصله چندانی با صاحبان این تواریخ نداریم و تحقیق و راستی آزمایی قابل انجام می باشد. نویسنده باید معلوم می کرد که سن تولد راوی سال ۱۳۲۰ است یا ۱۳۲۵ و اینکه ازدواج در کدام یک از سال های ۳۱، ۳۳ یا ۳۵ صورت گرفته است.

راوی کتاب چه خوب روایت کرده سی سال همراهی اش را با شهید راست قامت عرصه جهاد و شهادت.

روایت صفحه ۸۹ و ۹۰:

گفت: به خدا قسم اگر توی تموم این سال ها شریک شادی و غمم نبودی، اگه می دونستم طاقتش رو نداری، یه دقیقه هم به خودم اجازه نمی دادم که بدونی از خدا چه درخواستی دارم.

گفتم: نمی شه یه حرف دیگه بزنیم؟

گفت: من که همراهی ها و مهربونی هات یادم نمی ره سید خدا. شب و نصف شب اومدن ریختن تو خونه ات، عوض دست و پا گم کردن، شوهرت رو فراری دادی. بچه های قد و نیم قد، با دست خالی، بی پشت و پناه جلوشون وایسادی. صبوری کردی، بزرگی کردی، خانومی کردی، سر بلندم کردی.

گفتم: مگه من گله کردم که این جوری شرمنده ام می کنی؟

گفت: این هم از بزرگی ته.

گفتم: بزرگی برازنده ی بزرگونه. من کی باشم که بخوام کاری کرده باشم. هر کاری کردم، اگر هم کردم، تنها دلخوشی ام به سایه ایه که از تو بالا سر من و این بچه هاست

گفت: خدا سایه ات رو از سر من کم نکنه، اقلیم ساادات. این ها رو گفتم تا بتونم حرف اصل کاری و آخرم رو با دل راحت تر به ت بگم.

 سخن آخر:

زندگی با کسی مثل شهید محلاتی کار آسنی نیست که از عهده هر کسی بر آید آن هم با رضایت آخر کار. کسی که فقط پانزده شانزده بار شوهرش را از خانه دست بسته به حبس برده اند و بارها تمام خانه را تفتیش کرده اند، بعد از انقلاب هم با شروع جنگ اوضاع تفاوت چندانی نکرده، همه اینها نشان از عظمت روح راوی این داستان است و همین عظمت است که انسان را پای این قصه می نشاند. عظمتی که بناست به ارث برسد، به مادران عصر ظهور تا سربازان منجی آخر را تربیت کنند تا روزی که با سپاهی از شهیدان بیاید.

پیوندهای مرتبط:

برش ها و خاطراتی از این کتاب را در اینجا مشاهده بفرمائید.

به این پست امتیاز دهید.
حتما بخوانید:  معرفی و بررسی کتاب فرزند ابوتراب؛ خاطرات ازاده سید علی اکبر ابوترابی

مطالب زیر رو هم از دست ندید…

برچسب‌ها

نظرات و ارسال نظر