برخورد شهید علی سیفی با مجلس غیبت
اگر در مجلسی غیبت می شد، شهید سیفی اول تذکر می داد و در صورت اعتنایی، خودش بدون اینکه بی احترامی به کسی کند، از جلسه خارج می شد. کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،چ اول ۱۳۹۵،ص ۸۷٫
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
اگر در مجلسی غیبت می شد، شهید سیفی اول تذکر می داد و در صورت اعتنایی، خودش بدون اینکه بی احترامی به کسی کند، از جلسه خارج می شد. کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،چ اول ۱۳۹۵،ص ۸۷٫
خیلی مواظب حلال و حرام بود و مرتب برای ما این روایت را می خوند که : «عبادت دَه قسم است که نُه قسمش در روزی حلال می باشد». عروسی مصطفی نزدیک بود و قرار شده بود شام عروسی را […]
روستاهای اطراف اصفهان که می رفتیم، آنها ناخواسته مشکلات شان را هم مطرح می کردند. در یک روستایی متوجه شدیم منبع آب آشامیدنی، استحمام و غسل میت شان یک جا بود. هر طور بود آب لوله کشی برای شان فراهم […]
برنج هامان پر از فضله موش شده بود. هر چه پاک می کردیم باز هم مانده بود. بچه ها مجبور بودند بخورند. بعدش دهان شان را آب می کشیدند. علی نمی خورد. بیشتر روزه می گرفت. از شهر نخود و […]
علی چهار، پنج ساله بود. رفته بودیم تولد یکی از اقوام . زن و مرد قاطی بودند. خیلی عصبانی شد. اخم هایش را کرده بود توی هم و یک گوشه نشسته بود. به خانه که برگشتیم، رفت توی اتاق و […]
شهید سیفی در یادداشت هایش نوشته بود: آخر کسانی که می گویند کار باید برای خدا باشد، از من انتظار تعظیم در مقابل خودشان را دارند. کسانی که از مقابل، مرا به راه راست هدایت می کنند، از پشت پایم […]
برش یک: آخرین باری که جلال عازم جبهه بود، شب نوزدهم ماه رمضان بود. شب قبل رفت مسجد و از همه مردم حلالیت طلبید. هنگام خداحافظی گفت: من دیگر بر نمی گردم. موقع اذان که داشت وضو گرفت از پدر […]
روایت اول: دژبان بود، اما هنوز ریشش در نیامده بود. لباس سپاه به تنش زار می زد. از مصطفی کارت خواست، نداشت. می خواست برود تو. اسلحه اش را گرفت سمت مصطفی. پیاده شد، زد تو گوشش. زنجیر را انداخت. […]
سپاه یاسوج بودیم. یکی از خان های منطقه اهالی روستا را تحت فشار می گذاشت و اذیت می کرد. رفتیم دنبالش، با تفنگ چی هایش فرار کرده بود کوه. وقتی رسیدیم، شب بود. در روستا ماندیم. صبح اثری از مصطفی […]
خبر بدی بود. ضد انقلاب به روستایی حمله کرده و پزشک جهاد را شهید کرده بودند. مصطفی لباس رزم پوشید و حمایل بست و به همراه پیش مرگان کرد، راهی منطقه شد. کردها از شجاعت یک آخوندِ با عمامه، خیلی […]
به قول و قرارهایش پایبند بود؛ حتی اگر طرف مقابلش نوجوانی باشد. روزی در هامبورگ فرزند یکی از اهل مسجد که ۱۲ ساله بود، نزد شهید بهشتی آمد. می خواست در مورد اسلام سوالاتی کند. شهید بهشتی به ایشان فرمود: […]
شهید بهشتی در حجره کاغذی به دیوار زده بود و برنامه روزانه خود را روی آن کاغذ نوشته بود؛ ساعت ورود به حجره، وقت صرف صبحانه، ساعت مطالعه، ساعت مباحثه، ساعت گپ زدن با دوستان تا ظهر را معین و […]