من داشتم کلاس های آمادگی حج می رفتم و عباس داشت آماده ام می کرد برای وقتی که نیست. الان دیگر خیلی صریح درباره مرگ صحبت می کرد. می گفت: وقتی جنازه ان را دیدی گریه نکن.

دست روی شانه ام زد و گفت: باید مرد باشی. من باید زودتر از این ها می رفتم . اما چون تحملش را نداشتی، خدا مرا نبرد. الان با این همه سختی هم که کشیدی، احساس می کنم که آمادگی داری و وقتش شده است.
از خدا خواسته بود اول به زنش صبر بدهد و بعد شهادت را به خودش.
می گفت: حج که بروی خدا صبرت خواهد داد.
آسمان؛ بابائی به روایت هسر شهید، نویسنده: علی مرج، ناشر: روایت فتح، تاریخ چاپ: ۱۳۹۱- سیزدهم؛ صفحه ۴۰٫
به این مطلب رای دهید.
14
لینک کوتاه شده








