آن روز که با بچههای بسیج محلشان رفتیم پادگان، محمودرضا اسلحه ام ۱۶ و کلاشنیکف را تدریس کرد.
-بعد از کلاس از من پرسید: «تدریسم چطور بود؟»
-گفتم: «خیلی تیق زدی روان صحبت نمیکنی.»
-گفت: «باورت میشود من تا حالا فارسی تدریس نکرده بودم؟ فارسی این چیزهایی را که همیشه به عربی میگویم پیدا نمیکردم بگویم.»
-گفتم: «مگر به عربی تدریس میکنی؟»
-گفت: «حاجقاسم گفته هرکس مترجم با خودش میبرد سر کلاس اصلاً کلاس نرود».

با نیروهای مقاومت کارکرده بود و عربی را کمی از آنها و کمی هم از یکی از دوستان خوزستانیاش که عربی تدریس میکرد یاد گرفته بود. عربی محاورهای را خوب صحبت میکرد و میفهمید.
آن روزها آموزش محاوره عربی را تازه شروع کرده بودم و لهجههای شامی، عراقی، خلیجی و مصری را با هم مقایسه میکردم. یکبار به او گفتم لهجه عراقی را خیلی دوست دارم و کموبیش میفهمم؛ ولی عربی لبنانیها را اصلاً نمیفهمم و علاقهای هم به یادگیریاش ندارم.
گفت: اتفاقاً عربی لبنانیها و سوریها خیلی شیرین است و بعد تعریف کرد که یکبار با تقلید لهجه آنها از ایست بازرسیشان در یکی از مناطق سوریه بهراحتی گذشته است.
راوی: احمد رضا بیضاوی؛ برادر شهید
کتاب تو شهید نمی شوی ؛ حیات جاودانه شهید محمود رضا بیضایی به روایت برادر، نشر معارف، نوبت چاپ: سوم-زمستان ۱۳۹۶؛ صفحه ۶۶-۶۵٫
به این مطلب رای دهید.
10
لینک کوتاه شده








