شام را که خوردیم رفتم پای دار قالی گرهها را در هم میکردم که حسینعلی کنارم نشست و دست ترکخوردهاش را کشید روی قالی گفت: «دستت درد نکنه، چیزیش نمونده تموم بشه». گفتم: «وقتی گفتی زود باید تموم شه، از صبح تا شب میبافم».

گفت: «خدا خیرت بده. قبل این که برم جبهه، میریم قم و این قالیرو تو حرم حضرت معصومه (س) پهن میکنیم». لبخندی از سر رضایت روی لبم بود که حسینعلی گفت: «رفتیم قم برات به چادر مشکی میخرم تا حجابت کاملتر شه. بعدم میبرمت سر قبر شهدای اونجا».
ذوقزده بودم. خودم را با چادر مشکی تصور میکردم که حسینعلی ادامه داد: «خواهرم! وقتی ما و بچهها گاهی به خانوادهی شهدا سر میزنیم، اصلاً خواهراشونو نمیبینیم. تو هم اینجوری باش. آبجی جان! لباس روشن پیش نامحرم نپوش. کفش و چادرترو جوری بپوش که جلبتوجه نکنه».
راوی: صغری نوری؛ خواهر شهید
کتاب من شهید می شوم ؛ خاطرات شهید حسین علی نوری. نوشته رضا عنبری .ناشر: نشر یا زهرا (س). چاپ: اول- زمستان ۹۴٫ صفحه ۳۲.
به این مطلب رای دهید.
32
لینک کوتاه شده








