بايد ميرفت تهران. فرماندهها جلسه داشتند. خانمش را بردند بيمارستان. هرچه گفتم «بمان، امروز پدر می شوی. شايد تو را خواستند.»

حسن گفت «خدايي كه بچه داده، خودش هم كارهایش را انجام می دهد.»
کتاب یادگاران جلد ۴؛ فرزانه مردی، نشر روایت فتح، چاپ پنجم ؛ خاطره شماره ۹۰٫
به این مطلب رای دهید.
10
لینک کوتاه شده








