حسن آقا خیلی صبور بود. حسنآقا به اصرار مادرش آمده بود خواستگاری، اما او هیچگاه نبود و کارها را مادر و خواهرش پیگیری میکردند، اتفاقاً پدرم هم با نبودن ایشان مشکل داشت. در شب نامزدی که خانوادهاش مهمان ما بودند، هر چه نشستیم خبری از ایشان نبود. شام دادیم و موقع خداحافظی سروکلهاش پیدا شد و سربهزیر نشست و هیچ نگفت که کجا بوده.
پدرم گفت: «این دیر آمدنت نشان میدهد که زندگی برایت مهم نیست» و پرونده ازدواج ما رسماً بسته شد.
چند روز بعد که حسنآقا عازم جبهه بود، آمدهبود در مغازه پدر و گفته بود: «من عازم جبههام و معلوم نیست برگردم، مرا حلال کنید»، این دیدار نظر پدرم را عوض کرد. همدیگر را بغل کرده بودند و وسط ظهر باهم آمدند خانه و پدرم راضی شد دوباره موضوع خواستگاری ازسرگرفته شود.
۲۵ سال بعد با پدرم نشسته بودند مجلهای را به پدرم نشان داد وگفت: «این عکس را ببینید! آن شب که من نیامدم، آیتالله خامنهای ــ که آن زمان رئیسجمهور و مسئول جنگ بودند ــ همهٔ فرماندهان را فراخوان فوری داده بودند. جلسه داشتیم و من آنجا بودم.»
ایشان هرگز آنشب نگفتند که پیش رئیسجمهور بودند که اگر گفته بود، خیلی ارزشمند بود و شاید در تصمیم پدرم هم تأثیر میگذاشت.
حقیقتاً رزمندهها با تمام وجودشان زندگی را برای خدا میخواستند، جنگ را برای خدا میخواستند و حتی ازدواجشان را نیز برای خدا میخواستند. چون برای خدا میخواستند، خدا همیشه شرایط را برایشان خوب مهیا میکرد.
راوی: الهام حیدری؛ همسر شهید:
مصاحبه با رسانه ریحانه دفتر نشر آثار رهبر معظم انقلاب
به این مطلب رای دهید.
02
لینک کوتاه شده







