برش هاپنج شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۳

شهید یونس زنگی آبادی

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

https://dl1.negarestock.ir/S/p/2024/5/20/1716213174_22143_photo_2024-05-20_17-15-07.jpg?q=50

رهبر معظم انقلاب: رئیسی عزیز خستگی نمی شناخت.

خطر پذیری در سیره شهید زنگی آبادی

حاج یونس را دیدم که از وسط عراقي ها با بيسيم چي اش مي آمد. گفتم: قبله كدام طرف است. گفت: همين طور كه نشستي مستقيم. بعد از عمليات گله كردم؛ اين طوري كه مي روي توي دشمن ، ممكن […]

اهمیت خمس در سیره شهید زنگی آبادی

با حاج یونس رفته بودیم مهمانی. گفت: اينها خمس نمي دهند ، آنجا چيزي نخوريد كه روي بچه اثر مي گذارد. هر چه آوردند نخوردم و گفتم كه دندانم درد مي كند. ولي چاي را مجبور شدم بخورم. بيرون كه […]

سوغات حج شهید زنگی آبادی

حاج یونس با شهيد حاج قاسم مير حسيني رفته بود حج.تمام سوغاتي شان را از قم خريده بودند. مي گفتند:اين پول ، ارز كشور ماست بايد آن را به داخل برگردانيم  . مثل مالك، چاپ اول ،۱۳۸۵،چاپ الهادي صفحه ۳۸٫

روش صله رحم شهید زنگی آبادی

یونس سر زده آمد خانه مان. چون چيزي در خانه نبود مادر رفت و شيريني خريد.لب به آنها نزد. گفت:من نمي خورم تا يادتان باشد خودتان را براي من به زحمت نيندازيد و هر چه توي خانه بود ، همان […]

زندگی نامه شهید یونس زنگی آبادی

سال نمای حیات دنیوی شهید حاج یونس زنگی آبادی ۱۳۴۰؛ (اول فروردین) ولادت در روستای زنگی آباد از توابع کرمان که اکنون به شهر تبدیل شده است. ۱۳۵۱؛ ورود به مدرسه راهنمائی فؤاد زنگی آباد ۱۳۵۲؛ وفات پدر ۱۳۵۶؛ اخذ […]

شهید زنگی آبادی؛ پاس بخش یا نگهبان؟!

برف سنگيني باريده بود و خيلي سرد بود. حاج یونس پاس بخش بود. ساعت دو نيمه شب كه رفتم پست را تحويل بگيرم، ديدم خودش ايستاده به نگهباني. گفتم:از كي تا حالا پاسبخش هم بايد سر پست بيايد؟ با مهرباني […]

کتاب مثل مالک

کتاب مثل مالک باز نویسی خاطرات: احمد ایزدی نشر: معاونت پژوهش بنیاد شهید استان کرمان نوبت چاپ: اول- ۱۳۸۵ قطع: خشتی، شومیز، مصور، رنگی تعداد صفحات: ۸۴ صفحه این کتاب، از جلد اول از مجموعه فانوس، شامل برش هایی کوتاه […]

ده دقیقه می خوابم!

برش يك: دود باروت صورتش را سياه كرده بود. گوشه چادر نشست و با خاك زير سرش را بلند كرد. گفت: با اجازه من ده دقيقه مي خوابم. سر ده دقيقه بيدار شد.  با تعجب گفتم: حاجي خوابت همين بود؟ […]

صفحه 1 از 2 12 بعدی