برش هایکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷

شهید علی سیفی

کلام شهیدان: امام خمینی (ره): ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدان مان فاصله طولانی را باید بپیمائیم و در گذر زمان و آیندگان آن را جستجو نمائیم.

صلی الله علیک یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها

http://www.negarkhaneh.ir/UserGallery/2015/3/rahesorkh-ir_01005330.png

خاطرات ارادات شهدا به حضرت زهرا (سلام الله علیها) را در اینجا مشاهده بفرمایید.

شوخی با مادر در سیره شهید علی سیفی

علی یک بار هنگام بازگشت از جبهه، عینک آفتاب و کاپشن آمریکائی داشت. زنگ خانه شان را زد. مادرش آمد دم در و گفت با چه کسی کار دارید؟ گفت: با جواد (برادر کوچک ترش). مادر تا می رود تا […]

سبک تلاوت قرآن شهید علی سیفی

تا وقتی که سیفی نیامده بود مراسم قرآن خوانی را در گردان داشتیم، اما با آمدن او همه متحول شدند. همه به سبک سیفی قرآن می خواندند و با شنیدن آیات عذاب گریه می کردند. با تمام وجود قرآن می […]

شهید علی سیفی؛ روحانی رزمی تبلیغی

شبها که از تمرینات سخت غواصی می آمدیم برای استراحت. علی، تازه می رفت برای سخنرانی. هم آموزش می دید و هم آموزش می داد. برخی اعتراض می کردند این چه گردانی است که یا فقط در آبند و یا […]

نماز شب در سیره شهید علی سیفی

شب ها که از خواب بیدار می شدم، می دیدم در تاریکی با یک شمع کوچک مشغول دعا و مناجات است. وقتی از کوهنوردی شبانه بر می گشتیم، همه خسته می خوابیدند. اما علی تازه بساط نماز شب را فراهم […]

مردم داری در سیره شهید علی سیفی ۲

نماز جمعه اهواز بودم. آمد و گفت: غذای نذری کجا توزیع می کنند؟ بردمش خانه خودمان ناهار. خیلی به دل پدرم نشسته بود. مرتب به منزل ما سر می زد. شهید سیفی گاهی بدون اطلاع من مرخصی ساعتی می گرفت […]

شوخ طبعی در سیره شهید علی سیفی

برش یک: شهید سیفی را آخرین بار قبل از عملیات والفجر ۸، در نماز جمعه دزفول دیدمش. قیافه ترکه ای و عمامه، چهره عرفانی اش را زیبا تر کرده بود. همدیگر را بغل کردیم و من تکانش دادم. با همان […]

کرامات شهید علی سیفی

علی آمده بود مرخصی. رفت وضو بگیرد. رفتم سر جیب شلوارش ببینم این که اصلا شهریه نمی گیرد، چرا حرف از بی پولی نمی زند. از داخل حیاط با صدای بلند گفت: مادر! برکت پول را خدا می دهد. نمی […]

حضور شهید علی سیفی در مجلس ترحیم خودش

بعد از شهادت علی مراسم گرفتیم. مهمانان زیادی آمده بودند و من مضطرب، که غذا کم نیاید. به ناگاه علی را در گوشه آشپزخانه دیدم. گفت مادر چرا مضطربی؟ گفتم نگران کم آمدن غذا هستم. ظرف برنجی دستش بود. گفت: […]

صفحه 1 از 2 12 بعدی