حاج احمد متوسلیان در حرم حضرت زینب (س)
شب آخری که حرم حضرت زینب (س) بودیم، حاج احمد اصلا توی حال خودش نبود. مثل یک تعزیه خوان دور حرم می چرخید و بلند بلند گریه می کرد با جمله های کوتاه و ساده می خواند. این جا رأس […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
شب آخری که حرم حضرت زینب (س) بودیم، حاج احمد اصلا توی حال خودش نبود. مثل یک تعزیه خوان دور حرم می چرخید و بلند بلند گریه می کرد با جمله های کوتاه و ساده می خواند. این جا رأس […]
شهید احمد کاظمی خیلی دلباخته شهدا بود. اعتقاد داشت که شهادت به خواست خود انسان است: من اعتقاد دارم و به این اعتقادم نیز پایبند و راسخ هستم که هیچکدام از این بچهها در جبهه به شهادت نرسیدند الا این […]
محمد تقی نشسته بود کنار ساحل. با خودش زمزمه می کرد و اشک می ریخت. پرسیدم: چه می خوانی؟ التماس دعا. گفت: روضه حضرت علی اصغر (ع) را می خوانم؛ چون مثل ایشان شهید خواهم شد. باورم نشد. چون اولین […]
شهادت رضا چیزی نبود که قابل کتمان باشد. از همان قبل تولدش از امام رضا فرزندی را خواسته بودم که در راه خدا فدا شود و خدا به عنایت امام رضا (ع) رضا را به من داده بود. برش اول: […]
شب عملیات کربلای ۴، محمد رضا جزو غواص هایی بود که باید از نهر خین می گذشتند و راه را برای بقیه باز می کردند. محمد رضا لباس تمیزی پوشید و مرتب و عطر زده، گفت: این عملیات آخر من […]
مجید قبل از اعزام خوابی دیده بود. توی خواب حضرت زهرا (س) را دیدم که به من فرمودند: مجید! تو وقتی می آیی سوریه بعد از یک هفته پیش خودمی. روی همین حساب بود که یک روز برای تشییع شهید […]
کنار رودخانه گتوند توی اردوگاه غواصی بودیم. چهل روز مانده به عملیات کربلای چهار . خیلی از بچه ها داخل چادر بودند. لامپ چادر را شل کردم و صدای پرسوز نادر با صدای ناله بچه ها در هم آمیخت: «بریز […]
برش اول: برای بچه ها آیه «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (بقره ۲۱۶)» […]
رفته بودم خواف؛ تبعید گاه پدرم. به آقا گفتم: نمی شد کاری بکنید که از این زندان بیغوله نجات پیدا کنید. گفت: چرا! خیلی هم آسان است. همین یک ماه پیش رضا خان پیام داده بود که به شرط عدم […]
عازم عملیات بدر در جزایر مجنون شمالی بودیم. تازه سوار تویوتا شده بودیم . از سردی هوا آب از دماغ همه راه افتاده بود. گروهان ما نقطه الحاق لشکر ولی عصر (عج) بود. توی این فکر بودم که در گیرو […]
شهید غلام رضا صانعی پور ، نوجوانی رزمنده بود که در نماز حالات عجیبی پیدا می کرد. سجود و رکوع نمازش یک ربع طول می کشید. به شهید یوسف اللهی سنگی را نشان داده بود و گفته بود: من در […]
بعد از یک کار گروهی از طرف ام الغفاری به طرف طاهریه رفتیم. آنجا که رسیدیم حسین حالت عجیبی داشت. در فکر فرو رفته بود و اطرافش را نگاه میکرد. از حسن پرسید: اینجا طاهریه است؟ گفت بله. فاصله اش […]