عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
از لشکر ما، گردان امام سجاد (ع) مأمور شد به یکی از گردانهای ارتش. ابتدا بین بچههای ما و ارتشیها رابطهی چندانی وجود نداشت؛ ولی کمکم با گذشت زمان صمیمی شدیم. یک روز که چند تا از همین ارتشیها پیش […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
از لشکر ما، گردان امام سجاد (ع) مأمور شد به یکی از گردانهای ارتش. ابتدا بین بچههای ما و ارتشیها رابطهی چندانی وجود نداشت؛ ولی کمکم با گذشت زمان صمیمی شدیم. یک روز که چند تا از همین ارتشیها پیش […]
قرار بود عملیات کنیم؛ خط هنوز آرام بود با بچه ها نشسته بودیم دورهم. یک دفعه یک موتوری، آمد از بغلمان رد شد و رفت جلو. گفتم: «این کیه دیگه؟ زود جلوش رو بگیرید نذارید بره اون سمت. صورتش را […]
لشکر ۲۷ بعد از عملیات رمضان، روی منطقه سومار متمرکز شده بود. رضا پایش در عملیات قبلی مجروح شده بود و خوب نمی توانست راه برود. برای عملیات بعدی نیاز به شناسایی داشتیم. سعید قاسمی که مسئول اطلاعات و عملیات […]
شهر سنندج تازه از یوغ احزاب وابسته آزاد شده بود. محمد الان که کمی فرصت یافته بود دوست داشت پیش زندانی ها برود. وقتی می رفت زندان، اسلحه اش را می داد دست محافظ هایش و می رفت تو. محافظ […]
سید بعد از بازگشت از سفر عتبات عالیات، در شیراز مشغول به تبلیغ و اقامه جماعت شد؛ اما مسجدی که سید در آن مشغول به تبلیغ بود، کوچک بوده و ظرفیت لازم را نداشت. یکی از پیش نهادها باز سازی […]
سه روز بود که مهدی چشم روی چشم نگذاشته بود. همان طور که بی سیم در دستش بود، خوابش گرفت. اسماعیل صادقی گفت: صدای بی سیم را کم کن و آرام صحبت کن تا آقا مهدی قایقی بخوابد. یک ربع […]
مهدی شهردار ارومیه بود و من معاونش. بعضی شب ها به منزل نمی آمد و هر چه می گفتم کجا بودی، چیزی نمی گفت. یک شب باران تندی می بارید. مهدی بلند شد برود، گفتم : کجا؟ گفت: جای بدی […]
در مرحله اول عملیات فتح المبین نیروهای شهید رضا چراغی به محاصره تانکهای دشمن در می آیند. رضا به اصرار نیروها را به عقب برمی گرداند و خودش با آر پی جی و بقیه سلاحها شلیک میکرد تا حواس عراقی […]
یک بار از عماد پرسیدم: با این اوضاع که خیلی ها دنبال سرت هستند از مرگ نمی ترسی؟ با همان آرامش همیشگی جواب داد: به نظرم، این که از بچهها بخواهم در عملیات ها با مرگ بازی کنند و خودم […]
قبل از عملیات الی بیت المقدس برای دیدن رضا به اردوگاه انرژی اتمی در جاده اهواز-آبادان رفتم. رضا با وجودی که فرمانده گردان بود، یک لحظه آرامش نداشت. می رفت به نیروها در زدن چادر و دیگر کارها کمک می […]
نزدیک ظهر بود. تریلی های مهمات از راه رسیدند. هر چه گشتم، کسی را برای تخلیه آنها نیافتم. به ناچار در کلاس عقیدتی جلال رفته و موضوع را مطرح کردم. جلال مسئله را با شاگردانش مطرح کرد . کلا س […]
حسن خودش رفته بود سركشي خط. دید که خاكريز بالا نيامده، لودر پنچر شدهبود. سراغ فرمانده گردان را هم از ستاد لشكر گرفت. خواب بود. خیلی ناراحت بود. می گفت: يعني چه كه فرمانده گردان هفت كيلومتر عقبتر از نيروهایش […]