برش هاشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵

تقسیم بندی شهدا بر اساس بر اساس منابع

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

https://cdn.ilna.ir/servev2/sDwQdwzfNOVc/RL54z_netUE,/CYMERA_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B6_%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B8%DB%B0%DB%B2.jpg رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست و امت یتیمش را تنها گذاشت.

عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا

 

الهامات و عنایات در سیره رزمندگان اسلام

در عملیات والفجر مقدماتی فرمانده یکی از گروهان ها بودم. شب همه نیروها آماده اعزام به منطقه عملیات بودند. دچار مسمومیت شده بودم . درد شکم و سرگیجه داشتم. رفتم پشت خاکریزی خطاب به خدا گفتم: خدایا! بنده خوب تو […]

روحیه سلحشوری در سیره مهدی باکری

در جایی نگهبانی بودیم که دو دسته نیرو بودند. یک عده نیروهای سپاه و دسته دیگر نیروهای ژاندارمری. یک شب آقا مهدی به من گفت: برو از اینها رمز شب را بپرس. وقتی رفتم، با خنده گفتند: رمز شب ما […]

روشنگری در سیره شهید سید مجتبی نواب صفوی

کسروی با جمع کردن مریدانی کلوپ باهماد آزادگان را پاتوق خود کرده بود. با تأسیس فرقه پاکدینی، پیامبر خود خوانده آنها شده بود. قرآن و مفاتیح را می سوزاندند و به امام صادق (ع) جسارت می کردند. ساعت دو بعد […]

معرفی و بررسی کتاب سه شهید؛ درباره شهیدان طیب، اندرزگو و رجایی

کتاب سه شهید نویسنده: حمید داود آبادی ناشر: نشر شهید کاظمی نوبت چاپ: اول-۱۳۹۵ تعداد صفحات کتاب در یک نگاه: کتاب حاضر مصاحبه نویسنده کتاب با خانواده سه تن از شهدای انقلاب اسلامی است. مصاحبه با آقای بیژن حاج محمد […]

کار فرهنگی در سیره شهید حسن باقری

غلام حسین دبیرستان که بود، با همدیگر در کلاس های مسجد و هیئت، قرآن و احکام یاد می گرفتیم. غلام حسین خودش دو سه جلسه قرآن درست کرده بود بچه های کوچک تر را دور خودش جمع می کرد و […]

شهید علی هاشمی؛ فوتبالیست مؤمن

اسم تیم محله حصیر آباد، شهباز بود و علی کاپیتانش. فوتبالش حرف نداشت؛ اما فوتبال هدف اول زندگی اش نبود. هر وقت موقع بازی به لحظات اذان برخورد می کرد، بازی را تعطیل می کرد و خودش کنار زمین فوتبال […]

دست به خیری در سیره شهید صیاد شیرازی

علی همیشه یک سوم حقوقش را به من می داد و من با همان یک سوم، امور منزل را اداره می کردم. خرج و مخارج منزل دست خودم بود. می گفتم: شما مسئولین از وضع بازار که خبر ندارید. رفتم […]