رعایت آداب معاشرت در سیره شهید جعفر احمدی میانجی
جعفر خیلی مؤدب به آداب بود. یک بار رفته بودیم گلزار شهدای بهشت رضا (ع) مشهد. گفتیم عکسی هم باهم بیاندازیم. من کنار سید مهدی ایستادم. اما کمی پشت به او ایستاده بودم. سید مهدی هم از من بزرگ تر […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
جعفر خیلی مؤدب به آداب بود. یک بار رفته بودیم گلزار شهدای بهشت رضا (ع) مشهد. گفتیم عکسی هم باهم بیاندازیم. من کنار سید مهدی ایستادم. اما کمی پشت به او ایستاده بودم. سید مهدی هم از من بزرگ تر […]
علی آقا بسیار کم غذا بودند و توصیه هم می کردند که بچه کم غذا بخورند و بقیه نیروی شان را از تلاوت قرآن بگیرند. خودش هم این گونه بود. با اینکه لاغر بود و وزنش به ۵۵ کیلو هم […]
مرتضی بیشتر برایم پدر بود تا برادر. زمستان بود و هوا خیلی سرد. مرتضی برایم یک کت خرید. فردا که رفتم مدرسه. دیدم پسر خادم مدرسه بدون لباس گرم بود و می لرزید. کت را به او دادم. مرتضی از […]
در عملیات والفجر مقدماتی فرمانده یکی از گروهان ها بودم. شب همه نیروها آماده اعزام به منطقه عملیات بودند. دچار مسمومیت شده بودم . درد شکم و سرگیجه داشتم. رفتم پشت خاکریزی خطاب به خدا گفتم: خدایا! بنده خوب تو […]
در جایی نگهبانی بودیم که دو دسته نیرو بودند. یک عده نیروهای سپاه و دسته دیگر نیروهای ژاندارمری. یک شب آقا مهدی به من گفت: برو از اینها رمز شب را بپرس. وقتی رفتم، با خنده گفتند: رمز شب ما […]
وقتی شهر نودشه آزاد شد، همت کلاس های آموزش نظامی را همگانی کرد. هر کس که می خواست، می توانست اسلحه و یک خشاب تیر بگیرد. صدای تیر اندازی یک لحظه هم قطع نمی شد. وقتی ما اعتراض می کردیم […]
سید از قبل از انقلاب هم اهتمام ویژه ای به اذان و نماز اول وقت داشت. وقتی اذان می شد. در هر جا که بود فرقی نمی کرد؛ خانه، مغازه اداره. شروع می کرد به اذان گفتن. در یکی از […]
کسروی با جمع کردن مریدانی کلوپ باهماد آزادگان را پاتوق خود کرده بود. با تأسیس فرقه پاکدینی، پیامبر خود خوانده آنها شده بود. قرآن و مفاتیح را می سوزاندند و به امام صادق (ع) جسارت می کردند. ساعت دو بعد […]
کتاب سه شهید نویسنده: حمید داود آبادی ناشر: نشر شهید کاظمی نوبت چاپ: اول-۱۳۹۵ تعداد صفحات کتاب در یک نگاه: کتاب حاضر مصاحبه نویسنده کتاب با خانواده سه تن از شهدای انقلاب اسلامی است. مصاحبه با آقای بیژن حاج محمد […]
غلام حسین دبیرستان که بود، با همدیگر در کلاس های مسجد و هیئت، قرآن و احکام یاد می گرفتیم. غلام حسین خودش دو سه جلسه قرآن درست کرده بود بچه های کوچک تر را دور خودش جمع می کرد و […]
اسم تیم محله حصیر آباد، شهباز بود و علی کاپیتانش. فوتبالش حرف نداشت؛ اما فوتبال هدف اول زندگی اش نبود. هر وقت موقع بازی به لحظات اذان برخورد می کرد، بازی را تعطیل می کرد و خودش کنار زمین فوتبال […]
علی همیشه یک سوم حقوقش را به من می داد و من با همان یک سوم، امور منزل را اداره می کردم. خرج و مخارج منزل دست خودم بود. می گفتم: شما مسئولین از وضع بازار که خبر ندارید. رفتم […]