برش هاشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵

خاطرات کودکی و نوجوانی شهدا

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

https://cdn.ilna.ir/servev2/sDwQdwzfNOVc/RL54z_netUE,/CYMERA_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B6%DB%B0%DB%B3%DB%B1%DB%B6_%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B8%DB%B0%DB%B2.jpg رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست و امت یتیمش را تنها گذاشت.

عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا

 

سیر مطالعاتی شهید مهدی زین الدین

مهدی تمام درس هایش را سر کلاس یاد می گرفت و در خانه بیشتر وقتش به مطالعه کتابهای غیر درسی و در انبار لابلای کتاب های کتابفروشی آقا جان می گذشت. با هم مطالعه می کردیم. مسابقه می گذاشتیم که […]

ماجرای نام گذاری شهید علی چیت سازیان

در مجلس روضه خوانی امام علی علیه السلام نذر کرده بودم که اگر فرزند در راهم پسر باشد، اسمش را علی خواهم گذاشت.  هفت ماه بعد درست روز ۱۳ رجب بود که به دنیا آمد. چشم هایم پر از اشک […]

بخشیدن کفش های عید به نیازمندان در سیره نوجوانی شهید علی چیت سازیان

عید نوروز  ۱۲ سالگی اش بود. پدر علی برایش یک جفت کفش نو خریده بود.  روز دوم فروردین بود که می خواستیم برویم عید دیدنی.  خانواده شال و کلاه کرده بودند که علی غیبش زد. نیم ساعت بعد  خوشحال تر از […]

راهکار شهید محمد علی رهنمون برای فرار از سلطه شیطان

یزد آن موقع کوچک‌تر بود. مردم بیش‌تر همدیگر را می‌شناختند. هرچه می‌شد همه جا می‌پیچید. محمد هم به خاطر درسش و هم برای خطش خیلی معروف شده بود. اسمش سر زبان‌ها افتاده بود. در یک روز دیدم دست‌هایش را حنا […]

خود باوری و اعتماد به نفس در سیره شهید محمد علی رهنمون

خیلی از بچه‌های مذهبی، آن موقع در اردو‌ها شرکت نمی‌کردند و می گفتند جوّش فاسد است؛ محمد در مسابقه‌ی خطاطی اول شده بود. قرار بود بروند اردو. خیلی‌ها به او می‌گفتند: « نرو بابا! وضع خراب است.» محمد می‌گفت: «من […]

عزم جزم در سیره شهید علی محمود وند

علی بدو بدو از مسجد آمد خانه. گفت: «اجازه بده برم. اگر اجازه ندی نمی رم». زدم توی گوشش. گفتم: «چهار سالت بود که پدرت فوت کرد. با بدبختی بزرگت کردم.». سرش را انداخت پایین و گفت: «بگو بمیر ولی […]

شهید علی محمود وند؛ نوجوان انقلابی

اوج انقلاب، علی ده، دوازده ساله بود. اول شب می رفت بیرون، آخر شب می آمد. پخش اعلامیه، شعار نویسی روی دیوارها، خلاصه هر کار که از دستش بر می آمد انجام می داد. هر چه می گفتم” نکن مادر […]

صفحه 9 از 11»... قبلی 234567891011 بعدی