قناعت در سیره شهید سید حمید میر افضلی
مادر سید حمید که مریض بود، لباس هایش را می آورد تا برایش بدوزم و بشویم. سفارش می کرد لباس ها را طوری بدوزیم که پارگی آن معلوم نباشد. گاهی یک پیراهن را تا بیست بار می دوختیم و باز […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
مادر سید حمید که مریض بود، لباس هایش را می آورد تا برایش بدوزم و بشویم. سفارش می کرد لباس ها را طوری بدوزیم که پارگی آن معلوم نباشد. گاهی یک پیراهن را تا بیست بار می دوختیم و باز […]
وقتی هواپیمای حامل شهید محلاتی در نزدیکی روستای شویبه مورد هدف ارتش بعث عراق قرار گرفت و سقوط کرد، عبد الله نامه ای به اهالی این روستا نوشت و از آنان درباره سامان دادن به پیکر قطعه قطعه شده شهدا […]
شهید سیفی نماز هایش طولانی بود. طوری نماز می خواند که انگار در عالم دیگری است. گاهی بچه ها می گفتند تندتر بخوان. می گفت: در تبریز پشت سر آیت الله شهید مدنی نماز می خواندیم. ایشان هم نماز را […]
جلال با موتور گازی اش که از دست های روغنی اش می شد فهمید، حال خوشی ندارد، با مؤسسات خیریه اصفهان، در جهت محرومیت زدایی فعالیت داشت و قبوض حقوقی را به دست ایتام و فقرا می رساند. علاوه […]
به شدت مجروح شده بودم و بستری بودم. سید حمید آمد ملاقاتم. خیلی از من مراقبت می کرد. یک روز گفت: به خاطر مجروحیت شیطان گولت نزند. یک قلم برداشت و یک خط مستقیم روی دیوار کشید و سر آن […]
عباس کنکور که شرکت کرد هم پزشکی قبول شده بود و هم خلبانی. توی فامیل صدا کرده بود. آمد پیش پدرم برای مشورت. همه می گفتند: برو پزشکی. اما خودش دوست نداشت پزشکی را. علاوه بر اینکه باید دور خیلی […]
برش اول: عباس عادت ساده لباس پوشیدن را از دوران دانشجویی داشت. می گفتم: تو دیگر مجرد نیستی. مردم نمی گویند این چه زنی است که این دارد؟! حداقل دکمه های آستینت را ببند. می گفت: ول کن بابا. راهپیمایی […]
شیخ عبد الله می گفت امر به معروف و نهی از منکر بدون خرج نمی شود. خشک و خالی نمی شود مردم را ارشاد کرد. روزی حوالی بازار قیصریه اصفهان، در حال رفتن به درس بودم. دیدم کسی در حال […]
شهید سیفی درباره آمدنش به حوزه می گفت: می خواهم در مسیری گام بردارم که ختم به شهادت شود. ولی می خواهم آگاهانه و با شناخت کامل باشد. از بس که عازم جبهه می شد و طلبه های دیگر را […]
نامه شهید علی رضا عاصمی به پدر و مادرش خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می کنم ، امیدوارم در پناه حضرت ولی عصر به خدمت خودتان در راه اسلام وانقلاب ادامه دهید . و در مقابل این سعادتی […]
سید محمد هفت ساله که شد، بردندش دبستان ثروت برای شروع تحصیلات. سطح معلوماتش بالا بود. گفتند: اطلاعاتش در حد کلاس ششم است اما برای پائین بودن سنش می گذاریم کلاس چهارم. دو سال بعد در امتحانات نهائی کلاس ششم، […]
بعد از وفات پدر، خرجی خانواده به عهده جلال بود. به کار نصب پرده کرکره و اجرای تزئینات مشغول بود. در خانه قدیمی یکی از دوستانش، اتاقی داشت با امکاناتی مختصر مثل پتو، زیر انداز، مقداری ظرف و چند کتاب. […]