برش هاچهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴

خاطرات جوانی شهدا

کلام شهیدان: فرازی از وصیت نامه شهید سلیمانی : شهدا را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید.

فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک

 در اواخر سال ۵۹ برنامه ازدواج غلامعلی پیش آمد. در زمانی که آشنایی و نامزدی انجام‌گرفته بود، صیغه‌ی محرمیت سه‌ماهه بینشان جاری شده بود تا در آینده‌ی نزدیک عقد و ازدواج صورت بگیرد.  در این سه ماه، شرایط ازدواج آماده […]

دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی

آن روز که با بچه‌های بسیج محلشان رفتیم پادگان، محمودرضا اسلحه ام ۱۶ و کلاشنیکف را تدریس کرد. -بعد از کلاس از من پرسید: «تدریسم چطور بود؟» -گفتم: «خیلی تیق زدی روان صحبت نمی‌کنی.» -گفت: «باورت می‌شود من تا حالا […]

روایتی از شهادت شهید احمد کشوری

احمد در آخرین روزهای پرواز ابری اش در جمع بچه ها صحبت می کرد: دیشب خواب سهیلیان را دیدم. خواب دیدم حمیدرضا داخل باغ و مزرعه ای بسیار بزرگ حضور داره که زیبایی اش خیره کننده است. آنجا پر از […]

سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان

 نیروها از علی‌آقا خواستند سخنرانی کند. گفت: «اهل سخنرانی و این‌جور چیزا نیستم». اصرار می‌کردند: «یه چیزی بگو».  گفت: «اگه بنا بود آمریکا رو سجده کنیم، انقلاب نمی‌کردیم. ما بنده خدا هستیم و فقط به اون سجده می‌کنیم. سر حرفمون […]

حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری

شام را که خوردیم رفتم پای دار قالی گره‌ها را در هم می‌کردم که حسین‌علی کنارم نشست و دست ترک‌خورده‌اش را کشید روی قالی گفت: «دستت درد نکنه، چیزیش نمونده تموم بشه». گفتم: «وقتی گفتی زود باید تموم شه، از […]

وقتی شهید کلاهدوز همبازی بچه ها می شود

یوسف گاهی وقت‌ها هم می‌نشست با حامد کاردستی درست می‌کرد. حامد ماشین خیلی دوست داشت. همه‌اش می‌گفت: «بابا من ماشین می خوام». یک روز نشستند ماشین درست کنند. یوسف روی مقوا، شکل یکی از ماشین‌های باربری ارتشی را کشید؛ با […]

اگه معرفت داری؛ خاطره ای از عنایت شهدا

حمید داودآبادی: وقتی پیکر مصطفی را آوردند بهشت زهرا، موقع دفن، نادر محمدی با خودکارش گوشه کفن چیزی نوشت. موقع برگشت ازش پرسیدم چی نوشتی؟ اول از جواب دادن سرباز زد، اما وقتی اصرار مرا دید، گفت: «گوشه ی کفن […]

صفحه 1 از 66 12345678910 بعدی 203040...«