تبعیت از فرامین ولی فقیه در سیره شهید رجایی
شهید رجایی خیلی در تقلید از امام ثابت قدم بود. ایشان در زمانی واجب الحج شده بود که امام حج را به خاطر این که سازمان اوقاف دست شاه افتاده بود، تحریم کرده بود. ایشان هم حج نرفت. وصیت هم […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
شهید رجایی خیلی در تقلید از امام ثابت قدم بود. ایشان در زمانی واجب الحج شده بود که امام حج را به خاطر این که سازمان اوقاف دست شاه افتاده بود، تحریم کرده بود. ایشان هم حج نرفت. وصیت هم […]
دختر دومم مرجان عقب ماندگی ذهنی داشت. سر بزرگ کردنش و مدرسه رفتنش خیلی اذیت شدم. یک بار رفته بودیم مسافرت. علی مرجان را از من گرفت و گفت: خانم! توی این مسافرت نگه داشتن مرجان با من. شما استراحت […]
باردار بودم و نزدیک زایمان که کاظم از راه رسید. می گفت: مرحله اول عملیات تمام شده و باید یک هفته در موقعیت پدافند بمانیم و هفته بعد مرحله دوم پدافند انجام می گیرد. موقعیت مرخصی نبود اما حاج همت […]
بعد از تظاهرات ۱۵ خرداد رژیم پهلوی خیلی به طیب فشار می آورد که به گردن بگیرد از امام خمینی (ره) پول گرفته تا شورش راه بیاندازد. زندانی های ۱۵ خرداد را به صف کرده بودند تا دیگر زندانی ها […]
وقتی سید مهدی موسوی شهید شده بود. آمدیم سر مزارش. در قطعه کناری چند قبر خالی بود. جعفر داخل یکی از قبرها خوابید. از من خواست سنگ لحد را بگذارم. قبول نمی کردم. اصرار که کرد، سنگ لحد برایش چیدم […]
یک کتابی تازه خواندهام که خیلی برای من جالب بود. دختر و پسر جوان -زن و شوهر- متولّدین دههی ۷۰، مینشینند برای اینکه در جشن عروسیشان گناه انجام نگیرد، نذر می کنند سه روز روزه بگیرند! به نظر من این […]
گوشه کتاب خانه مقر انرزی اتمی به نام اردستانی سند خورده بود. صبح گاه تمام نشده می دوید سمت کتاب خانه و تا ظهر سر و کله اش پیدا نمی شد. با هیکل لاغرش خیمه می زد روی کتاب. شر […]
روزی یکی از بچه ها از علی آقا پرسید: امروز چند شنبه است؟ ایشان با تبسمی روز و تاریخ را گفتند. پرسیدم: تبسمت برای چه بود؟ گفت: اگر دعاهای روزهای هفته را می خواندیم احتیاجی نبود که ایام هفته را […]
محمد شیر روز بود و زاهد شب. شب هایش با گریه و ناله سپری می شد اما روزهایش پر از خنده و شوخی بود. گردان را برده بودیم برای تمرین. کلی سینه خیز رفته بودیم. همه بدن شان گلی […]
ابراهیم از بس پشت موتور توی سرما نشسته بود، سینوزیت گرفته بود و سرش درد می گرفت. برای آرامش سر دردش گاهی سیگار می کشید. وقتی که رقتیم خواستگاری، بعد از اتمام شرط و شروط، مادرم گفت: یک شرط دیگر […]
یک روز ناهار لوبیا پلو داشتیم. وقتی علی آمد خانه، مهمانی هم با خودش آورده بود. یکی از همکاران هندی اش در سازمان بود. او را از مقابل آشپزخانه رد کرد و برد داخل اتاق. کشیدمش گوشه ای و اعتراض […]
مدتی بود داخل هور آموزش بلم سواری می دیدیم. قرار بود بی صدا کار کنیم؛ اما خنده و شوخی بچه ها، صدای مسئولین لشکر را در آورده بود. شهید نظام علی فتحی از اطلاعات لشکر آمده بود برای اخطار. روش […]