مهدی هیچ وقت حاضر نشد انصاف را زیر پا بگذارد و حق را ناحق کند.
برش اول:
یکی از برادرانش در پمپ بنزین دعوایش شده بود. زنگ زد که خودت را برسان. مهدی سریع خودش را رسانده بود. وقتی رسید دید که این دو نفر سر اینکه کدام یک، اول بنزین بزنند دعوایشان شده است. اول پرسیده بود: «حق با کیست؟»

وقتی متوجه شد حق با مرد غریبه است، خودش برای او بنزین زد و از دلش در آورد.
برش دوم:
بچه اول مان محمد متین، آن قدر شلوغ و پر جنب و جوش بود که همه به شوخی به او فنته ۸۸ می گفتند. می بردیمش مهد کودک، یک ساعت بعد زنگ می زدند که بیائید ببردیدش. هر وقت هم زنگ می زدند، من از محمد طرفداری می کردم.
یک بار که با هم رفته بودیم مهد. داشتم ازش طرف داری می کردم. مهدی گفت: حق با مربی هاست. همین الان دیدم محمد توی حیاط داشت دو نفر دیگر را می زد.
از دستش ناراحت شدم و گفتم: مثلا تو پدرش هستی. چرا ازش طرف داری نمی کنی؟
گفت: من حق را ناحق نمی کنم. الان اگه چشم روی اشتباهات پسرمان ببندیم، فردا که بزرگ می شود، مسئولیم.
راوی: پدر و همسر شهید
کتاب بابا مهدی؛ خاطراتی از شهید مهدی قاضی خانی؛ گردآوری: حسین سلمان زاده و علی غیوران؛ ناشر: نارگل؛ نوبت چاپ: اول-۱۳۹۵٫ صفحه ۳۲ و ۶۸٫
به این مطلب رای دهید.
11
لینک کوتاه شده









نظرات بسته شده است.