جسارت شهید هاشمی نژاد در نهی از منکر
من از صمیم قلب پدر را دوست داشتم. آخر من بچهی اول بودم و دختر، بابا هم خیلی مرا دوست داشت. پدرم میخواست به اصفهان برود، مرا هم که دهساله بودم، با خودش برد. خیلی خوشحال شدم. رانندهٔ اتوبوس با […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
من از صمیم قلب پدر را دوست داشتم. آخر من بچهی اول بودم و دختر، بابا هم خیلی مرا دوست داشت. پدرم میخواست به اصفهان برود، مرا هم که دهساله بودم، با خودش برد. خیلی خوشحال شدم. رانندهٔ اتوبوس با […]
تابستان سال سوم دبیرستان، صبح های سهشنبه می رفتیم مسجد مهدیه همدان، زیارت عاشورا. خیلی گریه می کردیم. اگر یک روزکم گریه می کردیم، تا فردا غصه دار بودیم. مصطفی بعضی وقت ها می گفت: تو نمیگذاری من گریه ام […]
وقتی بی سیم چی حمید تنها برگشت، خیلی سعی کردیم پیکرش را به عقب برگردانیم. اما حجم آتش دشمن اجازه نمی داد. آقا مهدی پیغام فرستاد که اگر می شود، پیکر بقیه را هم بیاورید و اگر نمی شود، حمید […]
اگر در مجلسی غیبت می شد، شهید سیفی اول تذکر می داد و در صورت اعتنایی، خودش بدون اینکه بی احترامی به کسی کند، از جلسه خارج می شد. کتاب بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی،چ اول ۱۳۹۵،ص ۸۷٫
کار برای خدا در بیان شهید عبد الله میثمی اگر می خواهید امکانات تان بیشتر شود، حوزه کار را بیش تر کنید. باید خدایی بیاندیشیم نه مادی. نباید روی آن چیزی که در دست مان هست حساب کنیم، بلکه باید […]
تمام دارایی اش، یک موتور گازی بود. از آنجایی که تردد با همراه همسر، با آن ممکن نبود. با همراه یکی از دوستانش، تصمیم گرفتند یک اتومبیل ژیان شراکتی قسطی تهیه کنند. پول آنها به صورت وام و اقساط تهیه […]
کوتاه قد ترین بچه های کلاس بودیم و قد کشیدن شده بود آرزومان. ماه رمضان که آمد، روز اولی بودیم. مصطفی یاد گرفته بود نماز شب بخواند. به من هم یاد داد. قرار گذاشتیم نماز شب بخوانیم و برای هم […]
اختناق عجیبی بود. آقا مصطفی خمینی، تازه شهید شده و مجلسی ترحیمی برایش تشکیل شده بود. هیچ کس جرأت نمی کرد نامی از امام خمینی (ره) و سید مصطفی ببرد. جلال سکوت را شکست و خطاب به حاضران فریاد برآورد: […]