امر به معروف و نهی از منکر در سیره شهید سید محمد حسینی بهشتی
راننده اتوبوس هر جا که دلش خواست نگه می داشت و هر طور دلش می خواست با مردم صحبت می کرد. دو سه نفری با هم هماهنگ کردیم برای نهی از منکر. اول من شروع کردم. وقتی اعتراضم تمام شد، هنوز […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
راننده اتوبوس هر جا که دلش خواست نگه می داشت و هر طور دلش می خواست با مردم صحبت می کرد. دو سه نفری با هم هماهنگ کردیم برای نهی از منکر. اول من شروع کردم. وقتی اعتراضم تمام شد، هنوز […]
سي چهل درصد نيروهاي تيپ شهيد شده بودند؛ بقيه همميخواستند برگردند. در این صورت همه بايد عوض ميشدند؛ از ستاد گرفته تا طرح و برنامه و مهندسي. حسن گفت «خب، با این وضع چه کسی در تیپ می ماند؟در این […]
محل کارم تا خانه ۲۰ کیلومتر فاصله داشت؛ آن هم در ترافیک تهران. می گفتم: عباس! تو را به خدا کاری کن که حداقل محل کارم نزدیک تر بیاید تا از مشکلاتم کم تر شود. می گفت: اگر چنین کاری […]
شهید محمد اسلامی نسب، علاقه زائد الوصفی به حضرت زهرا (س) داشت. چشمش آسیب جدی دیده بود. دکترها، حتی با عمل جراحی از سلامت چشمش قطع امید کرده بودند. اصرار داشت که عملش کنند. بالاخره راضی شان کرد عمل را […]
جلسه داشتيم. بعضيها دير رسيدند. باقري را تا آن روز نميشناختم. ديدم جواني بعد از خواندن چند آيه شروع كرد به صحبت. فكر كردم اعلام برنامه است. بعد ديدم قرص و محكم گفت «وقتي به برادرا می گوییم ساعت نُه […]
هي مي رفت و ميآمد. براي رفتن به خانه دودل بود. يادش رفته بود نانبگيرد. بهش گفتم «سهميهي امروز یک عدد نان و ماست پاكتي است، همین را بردار و برو.» گفت «این را داده اند اينجا بخورم، نمی دانم […]
عبد الله هیئتی راه انداخته بود با نام «رقیه خاتون» (سلام الله علیها). هر کس واردش می شد، برای ادامه حضور، باید دفعه بعد یک نفر را با خودش می آورد. صندوق قرض الحسنه ای هم راه انداخته بود. هر […]
اگر بين بسيجيها حرفي ميشد، شهید حسن باقری ميگفت «براي اين حرفها به همتهمت نزنيد. اين تهمتها فردا باعث تهمتهاي بزرگتري ميشه. اگهاز دست هم ناراحت شديد، دو ركعت نماز بخوانيد بگوييد خدايا اينبنده تو حواسش نبود. من گذشتم، تو […]
حسن كلاس هشتم بود. سال چهل و هشت، چهل و نه. فاميل دورشان باچند تا بچهي قد و نيمقد از عراق آواره شده بود. هيچي نداشتند؛ نهجايي، نه پولي. هفت هشت ماه پيِ صندوقدار مسجد لُرزاده شدهبود. ميگفت «بابا يه […]
عبد الله بعد از انقلاب می رفت مناطق محروم، بعد از آن هم شد نماینده امام. اما رویه اش فرق نکرد. یک دست لباس تمیز، قرآن، جا نماز، دفتر یاد داشت و مفاتیحش را داخل یک چفیه می گذاشت و […]
به غير از آب قمقمه، آب ديگري نداشتيم. حاج یونس دستور داد هر كس آب دارد بدهد به اسيرهايي كه از دي شب در محاصره بودند. حدود ۳۶۰ نفر می شدندکه از داخل گِل ها مي آمدند و اسلحه شان […]
حاج یونس را دیدم که از وسط عراقي ها با بيسيم چي اش مي آمد. گفتم: قبله كدام طرف است. گفت: همين طور كه نشستي مستقيم. بعد از عمليات گله كردم؛ اين طوري كه مي روي توي دشمن ، ممكن […]