اولویت های سکنا در سیره شهید مهدی باکری
بعد از شهادت حمید تصمیم گرفتم بروم قم. خانواده مخالفت می کردند، اما آقا مهدی مخالفتی نکرد. می گفت: آنجا بهتر می تواند بچه هایش را تربیت کند. با خانواده زین الدین صحبت کرد. آنها خانه ای داشتند، وسایل شان […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
بعد از شهادت حمید تصمیم گرفتم بروم قم. خانواده مخالفت می کردند، اما آقا مهدی مخالفتی نکرد. می گفت: آنجا بهتر می تواند بچه هایش را تربیت کند. با خانواده زین الدین صحبت کرد. آنها خانه ای داشتند، وسایل شان […]
بعد از جنگ علی با برادرش مغازه کابینت سازی زدند. کار و بارشان خوب بود. در آمد خوبی هم داشت ، بی درد سر. اما ول کرد و رفت منطقه. زن و بچه را هم با خودش برد. با حقوق […]
بسماللهالرحمنالرحیم برادر عزیز جناب حجةالاسلام آقای سیدحسن نصرالله شهادت برادر مجاهد مخلص و فداکار آقای حاج عماد مغنیه برای خود او که سراپا عشق و شور جهاد فی سبیل الله بود، فوزی عظیم و سرانجامی سعادت بار است و برای […]
آمدیم هویزه. حسین گفت: همین امشب باید مسئولیت تکتک ما را که در اینجا حاضر هستیم مشخص کنیم. گفتم: حالا چه عجله ای برای تقسیم مسئولیت؟! فعلاً اولویت ما این است که سریع بچهها را جمع و جور کنیم و […]
به صورت چریکی وارد منطقه دشمن شده بودیم و تانک ها را با آرپی جی شکار می کردیم. رزمنده ای بود که با نارنک تانک ها را شکار می کرد. در گرما گرم عملیات دستش قطع شد و در منطقه […]
بچهها از اين همه جابهجايي خسته بودند. من هم از دست بالاييهاخيلي عصباني بودم. به حسن گفتم «ديگر از جای مان تکان نمی خوریم، هرچه ميشود، بشود. بالاتر از سياهي كه رنگي نيست.» حسن خيلي شمرده گفت «بالاتر از سياهي، […]
رفته بودیم اردوی جنوب. همه بچه ها داخل سوله خواب بودند ولی مصطفی داشت سؤال پیچم می کرد. از اول اردو بند کرده بود که الان وظیفه ما چیست ؟ چطور می شود فضای جنگ را در زندگی الان مان […]
شب عروسی غیب شان زد، عروس و داماد. نگرانشان شده بودیم. از خانه که راه افتاد بودند بعد دو ساعت هنوز نرسیده بودند سالن. مهمان ها داشتند می رفتند که سرو کله شان پیدا شد. رفته بودند بهشت زهرا(س) سر […]
اواسط سال ۱۳۶۰ بود. سید با یک ماشین پر از وسایل خانگی آمد خانه. خیلی خوش حال شدم. ۲۵ سالش بود و ازدواجش داشت دیر می شد. وقتی به او تبریک گفتم: تعجب کرد. گفت: نه بابا! این ها را […]
از زمانی که دوست صمیمی سید حمید، قدیر عابدی در منطقه حمیدیه شهید شد و نتوانست پیکرش را برگرداند، خیلی متأثر بود. چندین بار گروه های تجسس را روانه منطقه کرد، خودش هم می آمد، اما پیکر شهید پیدا نشد […]
شیخ عبد الله ارتباط تنگاتنگی با خانواده شهدا و رزمندگان داشت. در همه مراسم شهدا شرکت می کرد . وقتی منبر می رفت، نام شهدا را به ترتیب شهادت شان ذکر می کرد. این کار تأثیر قابل توجهی روی خانواده […]
وقتی هواپیمای حامل شهید محلاتی در نزدیکی روستای شویبه مورد هدف ارتش بعث عراق قرار گرفت و سقوط کرد، عبد الله نامه ای به اهالی این روستا نوشت و از آنان درباره سامان دادن به پیکر قطعه قطعه شده شهدا […]