دست به خیری در سیره شهید مصطفی احمدی روشن
نیمه شب بود که از حرم امام رضا علیه السلام آمدیم بیرون. هوا عجیب سرد بود. پیرمردی که به سمت حرم در حرکت بود، از زور سرما خودش را مچاله کرده بود. مصطفی شال گردن خود را باز کرد و […]
سیره شهدا
جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴
فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک
سیره شهدا
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴
دستور حاج قاسم؛ خاطره ای از شهید بیضائی
سیره شهدا
شنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۴
روایتی از شهادت شهید احمد کشوری
سیره شهدا
شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴
معلم خصوصی! خاطره ای از شهید شهریاری
سیره شهدا
چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴
سجده بر آمریکا؛ کلامی از شهید علی چیت سازیان
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
تا سیسال! خاطره ای از شهید مطهری
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
طبیب الهی! خاطره ای از شهید دکتر پاک نژاد
سیره شهدا
سه شنبه ۴ آذر ۱۴۰۴
عجب فرماندهی! خاطره ای از شهید مهدی زین الدین
سیره شهدا
جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴
ازدواج با مردی که هیچ گاه نبود!
سیره شهدا
جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴
حجاب خواهران شهدا؛ خاطره ای از شهید حسین علی نوری
رهبر شهیدان و شهید رهبران در معیت فرماندهان و کارگزارانش در ماه رمضان به امام رمضان پیوست
و امت یتیمش را تنها گذاشت.
عاش مظلوما عزیزا و مات مقتولا شهیدا
نیمه شب بود که از حرم امام رضا علیه السلام آمدیم بیرون. هوا عجیب سرد بود. پیرمردی که به سمت حرم در حرکت بود، از زور سرما خودش را مچاله کرده بود. مصطفی شال گردن خود را باز کرد و […]
شهید سیفی در یادداشت هایش نوشته بود: آخر کسانی که می گویند کار باید برای خدا باشد، از من انتظار تعظیم در مقابل خودشان را دارند. کسانی که از مقابل، مرا به راه راست هدایت می کنند، از پشت پایم […]
برش یک: آخرین باری که جلال عازم جبهه بود، شب نوزدهم ماه رمضان بود. شب قبل رفت مسجد و از همه مردم حلالیت طلبید. هنگام خداحافظی گفت: من دیگر بر نمی گردم. موقع اذان که داشت وضو گرفت از پدر […]
از یادداشتهای شهید سید محمد شکری در ۱۸ دی ۱۳۶۵ بچه ها جلوی چشمانمان می افتادند و دیگر بلند نمی شدند. خدایا! تو خود گواه بودی. می دیدی که بسیار اسماعیل ها در مسلخ تو ذبح شدند. خدایا! خیلی سخت […]
روایت اول: دژبان بود، اما هنوز ریشش در نیامده بود. لباس سپاه به تنش زار می زد. از مصطفی کارت خواست، نداشت. می خواست برود تو. اسلحه اش را گرفت سمت مصطفی. پیاده شد، زد تو گوشش. زنجیر را انداخت. […]
کار برای خدا در بیان شهید عبد الله میثمی اگر می خواهید امکانات تان بیشتر شود، حوزه کار را بیش تر کنید. باید خدایی بیاندیشیم نه مادی. نباید روی آن چیزی که در دست مان هست حساب کنیم، بلکه باید […]
عازم حج بودم. شب خداحافظی بود. همه همکاران در خانه ما نشسته بودند. با عباس رفتیم خانه سابق مان در همان مجتمع. گفت: تو عشق دوم منی. می خواهمت اما بعد از خدا. نمی خواهم آن قدر دوستت داشته باشم […]
خیلی از بچههای مذهبی، آن موقع در اردوها شرکت نمیکردند و می گفتند جوّش فاسد است؛ محمد در مسابقهی خطاطی اول شده بود. قرار بود بروند اردو. خیلیها به او میگفتند: « نرو بابا! وضع خراب است.» محمد میگفت: «من […]
حمید آبادان که بود، نامه ای با یک عکس برایم فرستاده بود. عکس را می گذاشتم جلویم و نامه را با گریه می خواندم. تکیه کرده بود به یک نخلی در منطقه ذوالفقاریه با یک بادگیر سرمه ای. به شوخی […]
ناهار منزل حسین بودیم. بعد از ناهار حسین از حاج خانم پرسید در شهر خبر؟ گفت: خبر خاصی نیست و هنوز هم گاهی رادیو برنامه “جنگ های پیامبر“ت را پخش می کند. مسئولان رادیو از ما سراغت را می گیرند. […]
در زمان رژیم شاه یک بار همراه شهید بهشتی از قم به تهران می رفتیم. داخل اتومبیل شخصی به ایشان میوه تعارف کرد. ایشان برداشتند و میلکردند. چون در ماشین سطل زباله نبود، پوست را از قم تا تهران در […]
شب عروسی غیب شان زد، عروس و داماد. نگرانشان شده بودیم. از خانه که راه افتاد بودند بعد دو ساعت هنوز نرسیده بودند سالن. مهمان ها داشتند می رفتند که سرو کله شان پیدا شد. رفته بودند بهشت زهرا(س) سر […]