برش هاشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰

معرفی و بررسی کتاب حسین پسر غلام حسین؛ زندگی نامه و خاطرات شهید محمد حسین یوسف الهی

کلام شهیدان: مقام معظم رهبری: ما در بیان زندگی‌نامه‌ی شهیدان سعی کنیم خصوصیّات زندگی اینها و سبک زندگی اینها و چگونگی مشی زندگی اینها را تبیین کنیم، این مهم است.

کتاب حسین پسر غلام حسین (نخل سوخته ۲)

زندگی نامه و خاطرات از شهید محمد حسین یوسف الهی

نویسنده: مهری پور منعمی

ناشر: مبشر (وابسته به کنگره شهدای استان کرمان)

نوبت چاپ: اول- ۱۳۹۶

تعداد صفحات: ۳۱۶ صفحه – مصور.

کتاب در یک نگاه

کتاب حاضر  خاطرات و شرح حال شهید حسین یوسف اللهی است که در حقیقت باز نویسی دوباره کتاب نخل سوخته می باشد با بازنگری، عنوان و چاپ جدید. صفحات مفید کتاب ۳۰۰ صفحه می باشد و پایان بخش کتاب ۲۴ قطعه تصویر از محل زندگی، والدین و تصاویر مختلف از شهید می باشد.

کتاب از یک مقدمه و پنج فصل تشکیل یافته است. در قسمت مقدمه سه مطلب از ناشر، نویسنده و خانواده شهید بیان شده است. در همین قسمت علت نام گذاری کتاب و سیر تکون کتاب ذکر شده است

برشی از صفحه ۱۱ و ۱۴:

مجموعه حاضر تلاشی صادقانه در جهت بازشناسی شخصی شهید محمد حسین یوسف الهی از تولد تا شهادت است در نگارش این اثر از مصاحبه‌ها دست‌نوشته‌ها نوارها فیلم ها و کتاب نسل سوخته نوشته مهدی فراهانی استفاده شده با عنایت به تاکید خانواده محترم شهید یک و سه کتاب با بیانی ساده و روان از زبان مادر شهید به تحریر در آمده و فصول ۲ و ۴ خاطراتی است که همرزمان دوستان و خانواده شهید بیان نمودند فصل پنجم به عکس ها یادها و مستندات اختصاص یافته است.

محمد حسین درب این خانه لاله مرزبان و همسرش به آقا حسین شهرت داشت اما تکه کلام خودش حسین پسر غلامحسین بود. به رسم پایداری خاطرات جنگ و دوران حماسه نام این کتاب را حسین پسر غلامحسین؛ نسل سوخته دو گذاشتیم.

به نظر می رسید عنوان کتاب اگر در بردارند مفهومی ویژه بود خیلی از بهتر از تکه کلامی از شهید باشد.

گشت و گذاری در کتاب

کتاب در پنج فصل تکون یافته است:

فصل اول روایت کودکی و نوجوانی محمد حسین است که به روایت مادر شهید انجام گرفته است. در این بخش فرازهایی از زندگی قبل از مدرسه و در مقاطع مختلف را تا زمان اتمام خدمت سربازی و اعزام به جبهه به تصویر کشیده است.

برشی از صفحه ۲۷ کتاب:

مهرماه ۱۳۴۶ شمسی بود سرم دست محمدحسین را گرفت و او را در مدرسه ارباب زاده که خودش مدیر آن بود ثبت نام کرد.

ظهر که برگشت از او پرسیدم تنها آمد؟

گفت بله! قرار بود کسی همراهم باشد؟

با نگرانی گفتم: بله! بچه ها مگر توی مدرسه شما نبودند؟ خوب ماشین داشتی بچه ها را هم می آوردی.

گفت چنین قراری نداشتیم. صبح که می رفتم تمام مسیر برگشت را به محمدحسین نشان دادم تا او بداند که روزهای دیگر باید همراه برادرش این راه را پیاده طی کند.

 به او و حرف هایش احترام گذاشتم و دیگر حرفی نزدم. بعد گفت الان هم چیزی به آمد نشان نمانده زنگ تعطیلی خیلی وقته زده شده. من دیر آمدم توی مدرسه کمی خرده کاری داشتم.

 درست گفت. چیزی نگذشت که محمدرضا و محمد حسین خسته و کوفته وارد خانه شدند. محمد حسین سریع سراغم آمد. «مادر چرا وقتی پدر ماشین دارد ما باید پیاده بیاییم؟» گفتم این سوال را از خودش بپرسید، بهتر است.

 ناهار که خوردیم محمدحسین کنار پدرش نشست و با قیافه ای حق به جانب از او پرسید: پدر چرا امروز ما را با ماشین به خانه نیاوردی؟ مسیر طولانی است ما خسته شدیم.

 پدر او را در آغوش کشید و بوسید. «به خاطر اینکه شاید در بین بچه ها کسانی باشند که پدر نداشته باشند. این کار خوبی نیست که جلوی آنها شما هر لحظه با پدر باشید. بردن شما با ماشین به مدرسه وجهه خوبی ندارد و باعث تبعیض بین دانش‌آموزان می‌شود و این تبعیض از تأثیر کلام من به عنوان یک معلم می‌کاهد… .

فصل دوم کتاب روایتی محمد حسین از زبان هم رزمان شهید می باشد که بدنه اصلی کتاب را شامل می شود. این فصل روایت شجاعت ها، احساس مسئولیت ها و جلوه های معنوی و عرفانی از محمد حسین می باشد.

برشی از صفحه ۸۳ کتاب:

حسین بعضی وقتا شوخی های جالبی بود ما همیشه سعی داشت کسی را ناراحت نکند یک بار داخل سنگر نشسته بودیم و محمد حسین مشغول شوخی بود رو به من کرد و با خنده گفت علی آقا یک وقت از دست ما ناراحت نشوی. تقصیر خودم نیست که حرفی می پرانم. اینها همه اثرات آن خون هایی است که در زمان مجروح شدن، توی بیمارستان به من وصل کرده اند. هیچ معلوم نیست که خون چه کسانی به بدن من تزریق شده است.

برشی از صفحه ۱۱۱ کتاب:

در بین بچه های جبهه من حسین از افرادی بود که وضع مالی خانواده اش نسبتاً خوب بود. در واقع می توان گفت او تمام آرامش پشت جبهه را رها کرده بود و به جنگ آمده بود. در جبهه و در بین بچه ها خیلی ساده می گشت. یک دست پیراهن و شلوار کره ای داشت که همیشه همان لباس را به تن می‌کرد؛ اما پشت جبهه به سر و وضع خودش می رسید. شاید به این خاطر که می‌خواست وقتی به عنوان یک رزمنده به میان مردم می آید ظاهر مرتبی داشته باشد. زمانی که من در عملیات والفجر ۴ مجروح شدم به کرمان آمدم. مدتی را به عنوان مرخصی استعلاجی در شهر ماندم. یک روز توی خیابان مصطفی خمینی می رفتم که دیدم یک نفر از صدایم می کند. نگاهی به اطراف انداختم؛ اما آشنایی ندیدم. خواستم راه بیافتم که دوباره شنیدم یک نفر صدا می‌زند «مرتضی مرتضی» برگشتم دیدم جوانی با سر و وضع خیلی مرتب و شیک از داخل یک پیکان سدری رنگ به من اشاره می‌کند. نگاهش کردم نشناختم. گفتم این بنده خدا با من چه کار دارد؟! جلوتر که رفتم که بگویم مثلا بگویم آقا اشتباه گرفته ای، دیدم ای بابا محمد حسین است. یک شلوار سفید و یک پیراهن طوسی رنگ به تن داشت و یک عینک آفتابی به چشم زده بود. گفتم محمدحسین خودتی؟! گفت پس توقع داشتی کی باشم؟

 گفتم آخر مثل اینکه خیلی به خودت می رسی؟

گفت چه کار کنیم مگر اشکالی دارد؟

گفتم نه اما آنجا توی جبهه آنقدر خاکی و اینجا توی شهر این طوری؟

خندید: «بنده خدا آنجا هم همین طوری هستم ولی شماها متوجه نیستد.»

فصل سوم کتاب روایتی از مرخصی های شهید و مداواهای پشت جبهه شهید می باشد که از زبان مادر شهید بیان شده است.

برشی از صفحه ۱۹۴ کتاب:

در یکی از روزهایی که محمدحسین به مرخصی آمد قرار شد که برای درمان چشمانش به تهران برود چون حال عمومی اش خوب نبود و چشمانش درد داشت. تصمیم چنین شد که برادرش محمد علی او را با ماشین به تهران ببرد. وقتی برگشتند، محمد علی به من گفت: مادر! خیلی به حال محمد حسین غبطه می خورم .گفتم چرا؟ چه شده؟

 گفت: در طول مسیر که می رفتیم حال محمدحسین بدتر شد چشمانش به شدت درد گرفته بود و اذیتش می‌کرد. او همیشه با صحبت های شیرین اش برای من راه را کوتاه و سختی های سفر را آسان می کرد؛ اما آن روز ساکت و آرام نشسته بود و چیزی نمی گفت. فهمیدم خیلی درد دارد. پیشنهاد دادم کمی استراحت کند. او هم قبول کرد. یک مسکن خورد و روی صندلی عقب ماشین خوابید. من پتویی را رویش کشیدم و گفتم راحت بخواب و دوباره به رانندگی ادامه دادم.

 شب به شهرستان نایین رسیدیم برای نماز و شام توقف کردیم. بعد از شام دیدم هر دو نفر خسته ایم. گفتم: محمدحسین! بهتر است شب را همین جا داخل ماشین بخوابیم و صبح دوباره به راهمان ادامه دهیم. قبول کرد… .

فصل چهارم آخرین اعزام های شهید به جبهه را از زبان خانواده و هم رزمان شهید به تصویر کشیده است.

برشی از صفحه ۲۱۵ کتاب:

یک روز صبح تصمیم گرفتم به ملاقات محمد حسین بروم؛ ولی چون کار داشتم و وقت تنگ بود، دقایقی کنارش نشستم. کمی که باهم حرف زدیم، بلند شدم و خداحافظی کردم. بیرون که آمدم به خودم نهیب زدم این چه جور ملاقاتی بود. آتش که نمی بردی، یک کم از وقتت را به محمدحسین اختصاص می‌دادی.

 تصمیم گرفتم عصر برگردم و یک دل سیر کنارش بنشینم. بعد از ظهر وارد بیمارستان شدم و سراسیمه خودم را به اتاقش رساندم. با کمال تعجب دیدم تخت خالی است و از محمد حسین هم هیچ خبری نیست. اول گمان کردم او را برای کارهای درمانی، عکسی یا آزمایشی برده اند.

 از پرستار پرسیدم :ببخشید! این بیمار ما آقای یوسف الهی کجا هستند؟ مرخص شدند؟

 ایشان گفت: نه خیر. مرخص نشده اند. شما نسبتی با ایشان دارید؟

 گفتم: بله هم رزم بنده است.

خندید و گفت: راستش ایشان فرار کرده اند.

 فهمیدم که حال و هوای جبهه و عملیات کار خودش را کرده است. محمد حسین طاقت نیاورده و از بیمارستان رفته بود.

برشی از صفحه ۲۱۹ کتاب:

آخرین باری که محمدحسین می خواست به جبهه برود مادرم عازم سفر موقع خداحافظی به مادرم گفت: مادر! هر چقدر می خواهی مرا نگاه کن. این دفعه دفعه آخر است. شاید دیگر مرا نبینی.

 مادر که به شوخی های محمدحسین عادت کرده بود، گفت: نه پسرم!  انشاء الله مثل همیشه سالم برمی گردی.

 حسین گفت: نه مادر! این دفعه دیگر شوخی نیست. وقتی رفتی به حرم حضرت زینب سلام الله علیها فقط دعا کن که شهید بشوم.

 مادرم وقتی به چهره اش نگاه کرد دید سخنش کاملاً جدی است. خیلی ناراحت شد و بغض گلویش را گرفت. پدر نگاهی به محمدحسین کرد: «بابا! الان وقت این حرف ها نیست. این چه حرفهایی است که به مادرت می زنی؟»

 محمدحسین مودبانه گفت: چه فرقی می کند حاج آقا! بهتر است از قبل سابقه ذهنی داشته باشید و خودتان را آماده کنید. مادر وقتی این حرف را که شنید، گفت: محمدحسین! دیگر نمی خواهد به جبهه بروی. من طاقت شنیدن این حرف ها را ندارم.

 محمد حسین گفت: مادر! امام حسین علیه السلام فقط مشکی پوش و گریه کن نم یخواهد. از این ها زیاد دارد. امام حسین علیه السلام رهرو می خواهد. بعضی ها از پنج تا پسر سه تا شون را در راه خدا دادن. خانواده هایی از سه فرزند دوتا را در راه خدا نثار کردند. شما فردای قیامت چه جوابی می خوانید به حضرت زهرا سلام الله علیها بدهید… خواهرم گفت: چرا حالا فقط تو باید به جبهه بروی آن هم با این تن مجروح؟! چطور دیگران راست راست توی خیابان‌های شهر بگردند و هر کاری که دلشان خواست بکنند و تو و امثال تو بروید و خودتان را جلوی گلوله قرار دهید؟!

محمدحسین جواب داد: من چه کار به دیگران دارم. من آن قدر جبهه می‌روم تا روی دست مردم برگردم.

فصل پنجم که آخرین بخش کتاب است به عکس ها، یادداشت ها و قطعاتی منتشر شده از خاطرات شهید در نشریات می باشد.

در صفحه ۲۶۹ کتاب مصاحبه سردار سلیمانی درباره محمد حسین درج شده است:

در دوران جنگ نیروهای عزیز و ارزشمند زیادی بودند به کمالات بسیار داشتند که تعداد آنها کم نیست. بعضی از این بچه های بسیج می‌آمدند در عملیات ها و عملیاتی می کردند و می رفتند یعنی برای یک عملیات کمک می کردند… بعضی ها در همه عملیات‌ها بودند. بعضی ها در جنگ خیمه زده بودند. مقیم دائم جبهه شده بودند و منتظران دائم شهادت بودند که اینها خانه، کاشانه، زندگی، پدر، مادر، زن، بچه و همه چیز خود را فدای این تکلیف کرده بودند که اینگونه افراد کم بودند. به نظر من در شهر کرمان گل سرسبد بسیجیان که مثل یک گل، همه پروانه ها را دور خود جمع کرده بود و از مخلصین و منتظران شهادت بود، محمد حسین یوسف الهی بود که در جبهه ها مشهور به حسین بود. او فردی بود که همه عمرش را وقف جنگ کرد. از اول جنگ تا زمان شهادتش در نوک پیکان و سخت ترین و حساس ترین صحنه جنگ حضور داشت.

از نقاط قوت کتاب ذکر اشعاری که شهید در مقاطع مختلف زندگی و عموما از اشعار مولانا زمزمه می کرده، در جای جای کتاب ذکر شده است.

برشی از صفحه ۶۸ کتاب:

یک بار “محتاج” مسئول قرارگاه را برای شناسایی منطقه به هور بردم. محمدحسین مسئول شناسایی بود و می بایست برای توجیه همراه ما بیاید. سه تایی سوار قایق شدیم و او سکان را به دست گرفت و راه افتادیم. داخل هور همین طور که می رفتیم، زیر لب اشعاری را زمزمه می‌کرد. کم‌کم صدایش بلندتر شد و به طور واضح خطاب به محتاج شروع به خواندن کرد: من مست و تو دیوانه مارا که برد خانه صد بار تورا گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هوشیار نمیبینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه تو وقف خراباتی دخلت می خرجت می زین وقف به هشیاران ممسپار یکی دانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من؟ ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه … حالات عجیبی داشت انگار توی این عالم نبود. بنده خدا “محتاج” که با این حالات محمدحسین آشنایی نداشت، خیلی تعجب کرده بود. نگاهی به او می کرد و نگاهی به من. رو کرد من «این حالش خوب است؟» گفتم: نگران نباش. این حال و احوالش همینطور است. با اشعار عارفانه سراسری داشت. با توجه به محتوای اشعار، حالات معنوی خاصی به او دست می داد؛ گاهی سر شوق می آمد و می خندید و گاهی هم می سوخت و می گریست.

از قسمت های کم حج و پر اهمیت کتاب  بخش آخر کتاب است که در بردارنده وصیت نامه و قسمتی از دست نوشته های شهید است و روح بلند محمد حسین از خلال نوشته هایش به خوب یخود نمایی می کند. کلام کلامی یک بسیجی بیش از دیپلم نخوانده نیست؛ بلکه سخن عارفی است سیر معنوی کرده و زاهدی است ترک دنیا کرده.

برشی از صفحه ۲۹۴ کتاب:

تجربه تاریخ نشان داده است که مذهب نیرومند ترین ترین عاملی است که به جامعه‌ای بشریت تشخص، اتکا و ایمان به خویشتن و استقلال در برابر بیگانه می‌بخشد. استعمار در هجوم جهانی خویش، آن را بزرگ ترین مانع نفوذ معنوی و سیاسی خود در میان ملت‌ها و به ویژه ملت های با مذاهب پیشرفته یافته است

هر گاه اسلام رویاروی با دشمن، درگیر بوده، همیشه پیروز بوده است؛ حتی در نهایت ضعف خویش و  اوج قدرت خصم؛ اما هنگامی که دشمن جامه دوست را می پوشیده است و شرک و فساد ردای تقوا به تن می کرده است، اسلام در اوج جلال و شکوه و شعائر و ظواهرش است از درون مسخ می شده و حقیقت و حیاتش را از دست می‌داد.

محمد حسین در نامه ای برای یکی از دوستانش که به مناسبت تبریک ازدواجش نوشته، آورده است:

برشی از صفحه ۲۸۸ کتاب:

بسیار کسانی بودند که در زمان جوانی که یک دوره فراموش نشدنی است، خیلی ادعاهای بی جا همچنان که دیدی و دیدم داشته اند و برای رسیدن به هدفشان مرید سینه‌چاک بودند؛ اما همین که وارد مرحله دوم زندگی شدند، به قول شریعتی مسئولیت فکری و اجتماعی خود را فراموش کردند و زندگی شخصی خانوادگی شان را کعبه ساختند و بر گردش شب و روز و همه عمر در طواف اند و خود شان را و خانواده انسان را که عبارت بود از پدر، مادر، خواهر، برادر، زن و دو سه بچه محور گرفته و در پیرامونش عمر را به چرخیدن و دور زدن می‌گذرانند مثل صفر ولی برادر جان! بدان که مسئولیت فکری پیشکش من و تو، ولی مسئولیت اجتماعی نباید از یادمان برود.

محمد حسین در فرازی از نوشته هایش شیعه را این چنین معرفی می کند:

براشی از صفحه ۲۸۶ کتاب:

شیعه علی بودن، مسئولیت های سنگینی را بر دوش انسان یاد می کند. مسئولیتی که از همه مسئولیت‌هایی که مکتب های آزادی خواهی عدالت خواهی و آزادی‌بخش بر دوش معتقدان و پیروان خود می نهند، سنگین تر است.

شیعه بودن تنها به معنای دوست داری علی (ع) یا شناخته علی (ع) نیست؛ چرا که دوست داشتن یک احساس است و شناختن یک امر ذهنی؛ در صورتی که تشیع به معنای پیروی کردن در حقیقت عمل است و حرکت. بنابراین ممکن است کسی دوست دار علی (ع) باشد تا حد عشق، یا از علی (ع) تجلیل کند تا حدّ خدا و یا حتی ممکن است کسی با علی (ع) آشنا باشد در حد محققی که همه عمرش را وقف تحقیق در زندگی علی (ع) کرده و یا همچون کسی که با علی (ع) در تمام دوره عمر زیسته است؛ اما در عین حال شیعه علی (ع) نباشد؛ زیرا غیر از آنچه که در فرهنگ و علوم شیعه است به پیروی از علی (ع) ، در خود کلمه شیعه و لفظ تشیع نهفته است و البته که لازمه پیروی از علی (ع) شناخت علی (ع) است و لازمه شناخت علی (ع) عشق ورزیدن به علی (ع) ؛اما معنای اساسی تشیع و آنچه معنی تشیع را تحقق خارجی را می بخشد، پیروی کردن از اندیشه علی (ع) روش زندگی علی (ع) روش کار علی (ع) و تحمل علی علیه السلام است.

سیر مطالب کتاب بیشتر حول شخصیت هاست تا سیر زندگی شهید. علاوه بر این که در بیان خاطرات، کوتاه کردن عبارات غیر ضرور ممکن و شاید ضروری به نظر می رسد، تجزیه خاطرات بر اساس سیر زندگی شهید، نمای بهتری به داستان می داد. خاطراتی که از هم رزمان ذکر شده این چنین است که افرادی مجموع خاطرات خود از شهید را بیان داشته اند و این خاطرات ممکن است درباره سال های اولیه جنگ باشد و یا آخر حیات شهید. لذا لازم است خاطرات بر اساس زندگی شهید تنظیم شده و زوائد آن حذف گردد.

نکته دیگر اینکه مادر شهید خیلی در کتاب حضور دارد. اگر کتاب شهید یو سف الهی به دو کتاب مجزا تبدیل می شد خیلی بهتر بود. کتابی که روایت شهید از زبان مادرش و کتاب دیگر روایت شهید از زبان دوستان قبل از جبهه و هم رزمان و سایر اعضای خانواده. البته شاید بتوان به نویسنده حق داد که بعد از ۳۳ سال از شهادت شهید، دیگر امکان بازیابی خاطرات از زبان دوستان شهید ممکن نباشد. اما خاطرات موجود را می توان با فصل بندی زندگی شهید به طور بهتری ارائه کرد.

در این میان هم از کیفیت خوب کاغذ و چاپ نمی تواند گذشت.

نکته آخر: شهید محمد حسین یوسف الهی شهیدی است عارف و مجاهدی است زاهد. وی همان طور که می گفت عرض زندگی بیش از طولش برایش اهمیت داشت. اگر به دنبال یکی از مصادیق سخن امام راحل (ره) که فرمودند: «اینها یک شبه ره صد ساله رفتند و یکسره به همه آنچه عرفا و شاعران عارف در طول سالیان متمادی در پی آن هستند، دست یافتند و عشق به لقاءا…را از شعار به عمل تبدیل کردند.»‏، بگردیم او کسی جز محمد حسین نخواهد بود. او در همان سنین جوانی ارتباط های ملکوتی و نگاه های برخاسته از بصیرت دارد و مهم تر از همه اینکه این دریافت های باطنی او را به بی ظرفیتی و افشای اسرار نمی کشاند. او را به حق می توان یکی از شهدای عارف و عارفان شهید نامید.

همواره از خداوند طالبیم که عنایات و برکات ویژه این شهید عزیز را شامل حال ما جاماندگان وامانده نماید و سیر ما را در راه شهیدان مستحکم کرده، سرعت بخشد.

پیوندهای مرتبط:

برش هایی از این کتاب را متعاقبا در اینجا ملاحظه خواهید فرمود.

به این پست امتیاز دهید.
حتما بخوانید:  معرفی و بررسی کتاب سید مجتبی نواب صفوی؛ خاطرات شهید نواب صفوی

مطالب زیر رو هم از دست ندید…

نظرات و ارسال نظر