برش هادوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷

معرفی و بررسی کتاب رندان جرعه نوش؛ خاطرات حاج حمید شفیعی

کلام شهیدان: امام خمینی (ره): ما ملت گریۀ سیاسی هستیم، ما ملتی هستیم که با همین اشکها سیل جریان می‌‎دهیم و سدهایی را که در مقابل اسلام ایستاده است، خرد می‌‎کنیم

کتاب رندان جرعه نوش؛ خاطرات حمید شفیعی

نویسنده و راوی: حمید شفیعی

تدوین گر: محمد دانشی

ناشر: سماء قلم

نوبت چاپ: اول- ۱۳۸۴٫

تعداد صفحات: ۲۱۶ صفحه- مصور

کتاب حاضر خاطرات دوران رزم و جهاد رزمنده دوران دفاع مقدس حاج حمید شفیعی است که به قلم خودش نوشته شده و آقای محمد دانشی آن را تصحیح و تدوین کرده است.

حمید شفیعی متولد سال ۱۳۳۸ است و به عنوان نیروی بسیجی وارد جنگ شده است و تا فرماندهی تیپ غواصان درجه ارتقا پیدا کرده است.

 این خاطرات از زمان سربازی در دوران طاغوت تا عملیات مرصاد را شامل می شود. قبل از بیان خاطرات مربوط به هر عملیات، چکیده ای درباره اهدف و نتایج آن عملیات بیان شده است که در درک بهتر آن عملیات و خاطرات مربوطه، کمک می رساند.

این کتاب در حقیقت شرح رشادت ها و دلاوری های شهدا و رزمندگان استان کرمان است که با روایت نویسنده ارائه شده است. خاطراتی از شهدای معروف استان کرمان؛ شهید علی ماهانی، شهید حسین یوسف اللهی، سردار قاسم سلیمانی، شهید جعفر زاده؛ شهید میر حسینی، شهید پایدار، شهید احمد امینی و برخی دیگر از رزمندگان و شهدای با نام و بی نام.

شانزده قطعه عکس هم از آقای شفیعی و یاران و همسنگرانش زینت بخش خاتمه کتاب می باشد.

کتاب در هجده بخش ارائه شده که غالبا هر بخش با نام عملیات های مهم و مناطق عملیاتی معروف باشد. روایت صریح و صادقانه آقای شفیعی در هر بخش، انسان را بر سر سفره تلخی ها و شیرینی های تاریخی می نشاند.

یکی از دوره هایی که ایشان تجربه کرده اند، دوران سربازی در تهران زمان طاغوت و بحبوحه انقلاب است.

در بخشی از خاطرات این دوره آمده است:

برشی از صفحه ۱۸ کتاب:

روزی به یکی از سر گروهبان ها گفتم:  چرا مردم می خواهند شاه را بیرون کنند؟ اشتباه شاه در کجاست که کار به اینجا کشیده؟ 

او گفت:  یک روز تو را به جایی می برم که متوجه شوی اشتباه شاه کجا بوده است.  سرگروه بان که آدم خوبی بود و دوست نداشت او را سرگروه بان خطاب کنیم، به عمو زعیم مشهور بود.  یک روز مرا صدا زد و همراه خودش به جنوب تهرانT پشت شهر نوT که مرکز فحشا بودT برد.  رو کرد به من و گفت: این مردهای جوان را بشمار.  متحیر شدم حدود ۷۶ نفر که همه حدود ۱۶ تا ۲۵ سال داشتند. خودشان را مانند زن ها آرایش کرده بودند و خود فروشی می کردند. جوان های ۱۶ تا ۱۸ ساله شان را هم پنج تومان به افغانی ها می‌فروختند. این گوشه ای از صحنه های آنجا بود. همانجا شاه را نفرین کردم که با کشور شیعه چه کرده و جوان ها را به چه روزی انداخته است.

به قول خودشان ژاندارمری هم از آنجا حفاظت می کرد و افرادی با قد بلند و سبیل کلفت و هیکل، تا می توانستند باج می گرفتند.

موقع برگشت مراکزی را دیدیم که مردها خودشان را به سربازها معرفی می‌کردند و از آنها تقاضا می کردند. واقعاً فساد و بی بند و باری غوغا می کرد

برشی از صفحه ۲۱ و ۲۲ کتاب:

 گروه بانی داشتیم که تازه افسر شده بود و ما را خیلی اذیت می‌کرد.  راس ساعت هشت شب، حکومت نظامی شد و مردم که برای گرفتن نفت در صف ایستاده بودند، گالن های خودشان را با سیم به هم بستند و رفتند.  این افسر وقتی نوبت به خانمی رسید که می خواست نفت بگیرد، برق را قطع کرد و گفت فردا بیایید.  آن زن می خواست به خانه اش برود؛ ولی می‌ترسید.  این نامرد چند سرباز را صدا کرد و گفت: همین که این زن کمی دور شد، او را بکشید. 

ما خیلی ناراحت شدیم و وقتی افسر رفت، با هم گفتگو کردیم.  یکی از سربازها پیشنهاد کرد که آن زن را داخل ماشین بفرستیم و صبح او را راهی منزلش کنیم. با آن خانم صحبت کردیم. اول قبول نمی کرد. وقتی جریان را برایش گفتیم، قبول کرد. ما هم به طرف پیکانی که در صف بنزین بود رفتیم و از راننده که در صندلی عقب خوابیده بود، خواستیم این کار را بکند و او هم مردانگی کرد و پشت فرمان خوابید و آن خانم هم عقب ماشین رفت و خوابید. صبح زود به او نفت دادیم و روانه خانه اش کردیم.

سروان آمد و گزارش کار خواست.  سربازها گفتند قربان!  هرچه کردیم از اینجا نرفت و تا صبح داخل یک پیکان خوابید. افسر وقتی این را شنید، شروع به فحش دادن کرد و گفت خاک بر سرتان!  می خواستم او را بکشم و به گردن آنهایی بیاندازم که این مشکلات را به وجود آورده اند.

این صحنه ها، ارائه کننده تصاویری لخت و خشن از حکومت ستم شاهی است. همان حکومتی که خیلی ها بدشان نمی آید آن را برای شاه ندیده ها مقدس جلوه دهند.

بخش دوم خاطرات مربوط به تحولات غرب کشور پس و پیش از جنگ تحمیلی است.

برشی از صفحه ۴۲ کتاب:

چند ماه قبل از رفتن ما به مهاباد گروهک دموکرات، چند نفر از پاسداران را گرفته بود و با طناب به ماشین بسته و دور شهر گردانده بود.  بعضی از مردم هم به آنها سنگ می زدند. بعد از شهادت آنها، عز الدین حسینی از رهبران دموکرات، گفته بود که آنها را در قبرستان دفن نکنید؛ چون مردگان ما از کفر اینها در عذاب می افتند؛ بلکه آنها  را جلوی سگ ها بیندازید. آنها هم این کار را کرده بودند.

البته در برخی از خاطرات کتاب، ناهمگونی هایی به ذهن می رسد که از جمله آنها خاطره ذیل می باشد:

برشی از صفحه ۴۰ و ۴۱ کتاب:

یک شب بچه ها با کومله ها درگیر شده بودند و برای اینکه به کمین برخورد نکنند، عقب‌نشینی کردند.  یکی از بچه ها جا مانده بود. وقتی متوجه شده بود که محاصره شده، زیر برف ها رفته بود. زمستان در آنجا برف زیادی می‌بارید و مردم برف پشت بام ها را در کوچه و خیابان می ریختند.  کومله ها به طرف برف ها خیلی تیراندازی کرده بودند؛ ولی او را پیدا نکرده و بعد از مدتی رفته بودند. 

البته او ضامن نارنجکش را کشیده بود که اگر گیرش آوردند، منفجر کند. همانجا زیر دو متر برف، خواب دیده بود که در منزل است و مادرش اصرار داشته که لحاف رویش بیندازد. قبول نکرده بود.  صبح که از خواب بیدار شده بود، از زیر برف ها بیرون آمد و در حالی که یخ زده بود، آرام آرام خودش را به پایگاه رسانده بود.

همان طور که ملاحظه می فرمایید خوابیدن در زیر دو متر برف، آن هم با نارنجکی که ضامنش کشیده شده، قدری دور از ذهن می نماید.

یکی از نکات قابل توجه کتاب، ارائه تصویری کاملا شفاف از مدیریت جنگ در سال ۵۸ و ۵۹ می باشد که خباثت بنی صدر در ایجاد تفرقه بین نیروهای انقلابی و ارتش را آشکار می کند:

برشی از صفحه ۳۲ و ۳۳:

با وجود مه غلیظ، هلی کوپتر با مشکلات زیاد وسط پادگان لشکر ۲۸ کردستان نشست. از هلی کوپتر پیاده شدیم و به آسایشگاه رفتیم. جای بزرگی بود با شیشه های شکسته. نفری چهار پتو دادند و گفتند بخاری نداریم. بعضی از سربازها و درجه دارها آرام می آمدند و به ما خوش آمد می گفتند و می رفتند. ما که توجیه نبودیم از نوع برخورد و رفتار آنها شگفت زده شده بودیم. شب که چند نفر از بچه‌ها دستشویی رفته بودند، کتک خورده برگشتند.  تازه متوجه شدیم که آنجا چه خبر است. صبح زود  ۱۱ نفر از کتک خورده ها با سر و روی زخمی آمدند و گفتند ما می رویم.  گفتم چرا؟  گفتند آنهایی که ما را کتک زدند، تا امروز مهلت دادند که از اینجا برویم. اگر این جا بمانیم تا سه روز دیگر عمر نمی کنیم. آنها رفتند و فقط ۹ نفر ماندیم.

یکی دیگر از نکات جالب کتاب، بیان رؤیاهای صادقه و دعاهای مستجاب خود و رزمندگان دیگر در کنار برخی عوام زدگی های برخی نیروها در ادعای ملاقات امام زمان (عج) است:

برشی از صفحه ۶۲-۶۴ کتاب:

یکی از بسیجی ها نزد آقای همایون فر آمد و گفت:  شب گذشته امام زمان (عج) پیش من آمدند و این قرآن کوچک را دادند فرمودند:  می آیم و قرآن خواندن را یادت می دهم.  شهید همایون فر مرا صدا کرد و ماجرا را در حضور شهید رضا میرزایی و مصطفی هندوزاده و شهید مصطفی موحدی تعریف کرد.  من خندیدم و گفتم دروغ می گوید.

او گفت: تو آدم نمی شوی؟!  گفتم من چند سال در سخت ترین شرایط جنگ بوده ام و آقا امام زمان را دوست دارم؛ ولی یک شب هم خوابش را ندیده ام. چطور این آدم که قدری ساده است و برای اولین بار که به جبهه آمده، آقا را دیده است؟ او شما را گول زده. خیلی ناراحت شد. چون آنقدر صادق و پاک بود که باورش نمی شد در جبهه کسی پیدا شود که بخواهد این رنگ ها را بریزد.

این جوان بین دعای کمیل بلند شد و از وسط جمعیت داخل یکی از اتاق های هتل آبادان رفت و شروع به صحبت کرد. انگار با کسی حرف می زد.  آقا کجا بودید؟  خودش جواب می داد: اروند.  چرا شمشیر تان خونی است؟ یقین عراقی کشتید.  به هر حال همه را سرکار گذاشته بود.  تعدادی از بچه‌ها خودشان را می زدند و گریه می کردند و تعدادی هم می خندیدند. ما می‌ترسیدیم که چیزی بگوییم.

شهید همایون فر و تعدادی دیگر باور کرده بودند و گریه می کردند و از پشت در می گفتند: فلانی سلام ما را به آقا برسان. او هم می گفت: آقا همایونفر مرد خیلی خوبی است….

من خدمت شهید عزیز اکبرزاده که روحانی با هوش و زیرکی بود، رفتم و ماجرا را تعریف کردم.  او گفت به حسابش می رسم…  خلاصه آقای اکبرزاده با این بنده خدا صحبت کرد. او فهمید که چه خبر است و اگر ادامه بدهد که تکه بزرگش گوشش است. ساعت ۹ صبح فرار کرد و قضایا روشن شد.

بقه فصل های کتاب هم حاوی خاطرات و مطالب نو و بدیعی می باشد.

مطالعه این کتاب، انسان را با تلخ و شیرین هایی از جنس مردان مرد جنگ آشنا می سازد و لحظاتی خوشی را با معنویت و رشادت های رزمندگان و شهدای کرمانی هم آغوش می کند.

آنان دو کار بزرگ را ا نجام داده اند: یکم اینکه جنگ را با همه سختی ها و مرارت هایش مدیریت کرده و پرچم پر افتخار شیعه را به اهتزار در آورده اند و دوم اینکه واقعیت های جنگ را بی کم و کاست برای ما بیان کرده اند و بر ماست که با گنجینه های ایمان و حماسه در این کتاب ها آشنا شویم تا بتوانیم ما نیز دو کار را انجام دهیم. یک اینکه پرچمی را که از این نسل نستو،ه به ارث برده ایم محکم بچسبیم و به آیندگان منتقل کنیم و دیگر اینکه نگذاریم این ستاره ها و حماسه سازان در پیچ و خم دنیای مادی به فراموشی سپرده نشوند.

به امید آن روز که جوانان این مرز و بوم، قدر داشته های خود را بدانند و چشم به کلاغ های بلبل نمای بیگانگان نداشته باشند.

پیوندهای مرتبط:

برش هایی از خاطرات و مطالب این کتاب را در اینجا مشاهده بفرمائید.

به این پست امتیاز دهید.
حتما بخوانید:  معرفی و بررسی کتاب زندگی با فرمانده؛ خاطرات شهید حسین خرازی

مطالب زیر رو هم از دست ندید…

برچسب‌ها

نظرات و ارسال نظر